Part 11

Part 11
(^o^) My sweet omega
.................
امگا : هیون وو
آلفا : جونگ وو
.......................
_خدای من جیمینم..... 🥹🥹 بیبی...
+ا. اههههههههه... هق. هق.. اخخخخخخ. ایییی. ج.. جونگکوک
.. جونگکوک
_جونم جونم... جونه دلم... آروم باش... کنارتم عمرم
د : خدای من.... چقدر زیبان این کوچولو ها....
_ به این دنیا خوش اومدین 🥹
"بچه ها هنوز داشتن گریه های آروم و مظلوم میکردن...
د: جیمین... اونا گرسنه ان
_جیمینم... عزیزم....خوبی
+ا.. آره... هه.. ههه.. ج.. جونگکوک... م. میخوام ببینمشون..
_عزیزکم..... می‌بینی... خیلی زود.... یکمی لباستو بده بالا.... نی نی هامون گرسنه ان عشقم....
+ب.. باشه
"جیمین لباسش رو داد بالا و سینه هاش معلوم شدن
د : اول بچه ی امگا رو سیر کنید... اون ضعیف تره... چون امگاست.
" جونگکوک اول بچه ی امگا رو گذاشت رو سینه ی جیمین و امگا شروع کرد به تند تند مکیدن..
جیمین یه حس لذتی توی بدنش پخش شد که براش آرامش بخش بود
فرزند آلفا زیاد گریه نمی‌کرد... اون یه آلفای اصیل بود....
امگا سیر شد و حالا نوبت آلفا بود
آلفا برخلاف برادرش، خیلی محکم مک میزد و جیمین یکمی دردش گرفت.
+اخ
_، جونم... هیشش...الان تموم میشه.
جیمین بعد از اینکه فرزند آلفا سیر شد و مثل برادرش خوابش برد، اون هم خوابش برد.
.................
خانم ج : خدای من مبارکه چقدر نازن
خانم پ : وای خدایا... فرشته های کوچولو... راستی جونگکوک جان... پسرم خوبه ؟
_بله خوبه... یکمی موقع زایمان اذیت شد.... واقعا درد داشت
خانم ج : خدا رو شکر که الان سالمه.. 🥹
آقای ج : پسرم بالاخره بابا شدی 😄 منم بابا بزرگ شدم.....
آقای پ : بالاخره نوه دار شدم... باورم نمیشه.... اسم براشون گذاشتین ؟
_هنوز نه... جیمین بهوش اومده.. میرم پیشش.
خانم ج : پسرم... بچه هارو هم ببر پیش جیمین.... شاید بخواد ببینتشون....
_چشم مامان
......
_سلام جیمینم
+س.. سلام آلفا
_حالت خوبه بیبی؟
+آره خیلی بهترم.... دکتر خیلی بهم رسید
_ فدات بشم من.. بیا برای بچه هامون اسم انتخاب کنیم
"بچه ی آلفا رو داد به جیمین
+اسم تو رو میزارم چونگی ... مناسبه یک آلفای قوی و با وقار
" و بعد امگا رو در آغوش میگیره
+اسم تو رو هم میزارم چیمی
_عالیه نفسم... این اسم برای امگا های لطیف و نازه که محبت و آرامش میبخشن... مثل تو.
....... 🥹🥹🥹🥹 +
آلفای من
_جونم
+خانواده هامون اومدن ؟
آره عشقم... ولی یه کاری تو شرکت پیش، اومد برای، همین بابای من رفت.... مامانه توهم گفت که تو حال نداری مزاحمت نشه و همشون رفتن ولی قبلش بچه هارو دیدن
+🥹
_فدای اون خندت بشم من
امروز میریم خونه و قراره کلی با بچه ها وقت بگذرونیم
+اخجون الفاااا
واییییی....نکنه تو دیگه منو به عنوان بیبیه خودت نخوای ؟؟؟اون موقع من بهشون حسودی میکنمااا
_😂 نه عشقمممم.. هیچوقت... هیچکس نمیتونه جایه تو رو بگیره
................
ادامه دارد.................
دیدگاه ها (۲۶)

رفتیم اکسپلور بچه ها به این زودی 🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹(^o^) (^o^) (^o^)

اسم بچه هاشون رو زود انتخاب کنید تا 1 ساعت دیگ1ه1 ساعت دیگه ...

عکس 1پسرک امگاعکس 2پسرک آلفاعکس 3جیمین تو بیمارستان موقع زای...

دنیای فانتزی امگاورس اینجوریه که هر کسی دنیای خودشو میتونه ب...

دنیای فانتزی امگاورس اینجوریه که هر کسی دنیای خودشو میتونه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط