باز هم شب شد

باز هم شب شد
باز هم قلم در دستم با چشمانی خیس
تو را بر خطوط پیاده می کنم
کاش مرا می فهمیدی وقتی پر می شوم از حرف های ناگفته
چقدر لابه لایه ی هجوم این واژه ها و خطها ، خودم را از تو خالی کنم ؟
این بغض را و این گلایه ها را
کاش می فهمیدی راه نفسم را
کاش می فهمیدی حال و روزم را
هر شب هر لحظه
کاش می فهمیدی روزگارم را
دیدگاه ها (۱)

دلتنگی...آدم را به خیابان می کشد.دلتنگم!و مردم نمی فهمند قدم...

قول می دهم این بار برای همیشه برومآنقدر بروم تا روزی برسم به...

چو گُلدان خالی لب پنجرهپُر از خاطراتِ ترک ‌خورده‌ایم#قیصر_ام...

یک نفر از جنس احساس تو میخواهد دلمیک نفر مثل خودت، اصلا " تو...

وقتی عاشق دست راست مافیا میشی و... (پارت چهاردهم) (ا/ت)ساعت...

تب؟{طابع قوانین ویسگون}ویو هانول:داداشم خیلی روی دیر اومدن ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط