#برادرناتنیمن
#برادرناتنیمن
#Part_28
·
·
·
ا/ت : " از اونجایی که تازه از سرکار اومدی ، میدونم که خستهای و گرسنته..پس برات کلی غذاهای خوشمزه پختم! "
سوکهون : " خوبه ، خودتم میدونی که هیچ مقاومتی در برابر غذاهات ندارم بریم ببینم چی پختی برام شاهدخت ا/ت..! "
نشستیم سر سفره .
داشتیم غذا میخوردیم..
سوکهون داشت با اشتهای زیاد غذا میخورد.. انقد با لذت میخورد که یه لحظه احساس کردم جونگکوک جلومه!!
قشنگ انگار جونگکوکو جلوی چشام میدیدم..
همینجوری محو آدمی شده بودم که اینجا حضور نداره..!
نمیدونم چرا وقتی یاد جونگکوک افتادم ، دلم لرزید..که احساس کردم دست های کسی جلوی صورتم بود...
سوکهون : " ا/ت ا/ت کجایی..، به چی فکر میکنی که داری اشک میریزی؟؟! "
با صدازدنهای سوکهون به خودم اومدم..؛
به خودم گفتم.. هی دختر! اون پسر الان جزء گذشتهٔ تاریکت حساب میشه!
بهش فکر نکن و از خوشبختیت لذت ببر..!
وقتی به صورتم دست زدم ، کاملاً خیس بود!
سوکهون راست میگفت.. من بدون اینکه متوجهشم ، داشتم اشک میریختم..
سوکهون : " عزیزم من اذیتت کردم که گریه میکنی؟!؟ "
نگرانی توی صدای سوکهون موج میزد.. واقعاً آدم خوبی بود.. [ آرهه خیلییی اصن🥹😏 ]
ا/ت : " نه عزیزم ، فقط به این فکر میکردم که خیلی خوششانسم که کسی مثل تو رو کنارم دارم.. "
سوکهون : " منم خیلی خوششانسم که فرشتهای مثل تو توی زندگیم دارم.! "
بعد از ناهار ، سوکهون کمی خوابید و منم نشستم سر کارهای شرکت..
چون یهسری کارها وقت نشد توی شرکت انجامشون بدم..
الان ساعت 6 بعدازظهره و هوا توی بارسلونا تقریباً تاریکه..
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…☕️✨
#Part_28
·
·
·
ا/ت : " از اونجایی که تازه از سرکار اومدی ، میدونم که خستهای و گرسنته..پس برات کلی غذاهای خوشمزه پختم! "
سوکهون : " خوبه ، خودتم میدونی که هیچ مقاومتی در برابر غذاهات ندارم بریم ببینم چی پختی برام شاهدخت ا/ت..! "
نشستیم سر سفره .
داشتیم غذا میخوردیم..
سوکهون داشت با اشتهای زیاد غذا میخورد.. انقد با لذت میخورد که یه لحظه احساس کردم جونگکوک جلومه!!
قشنگ انگار جونگکوکو جلوی چشام میدیدم..
همینجوری محو آدمی شده بودم که اینجا حضور نداره..!
نمیدونم چرا وقتی یاد جونگکوک افتادم ، دلم لرزید..که احساس کردم دست های کسی جلوی صورتم بود...
سوکهون : " ا/ت ا/ت کجایی..، به چی فکر میکنی که داری اشک میریزی؟؟! "
با صدازدنهای سوکهون به خودم اومدم..؛
به خودم گفتم.. هی دختر! اون پسر الان جزء گذشتهٔ تاریکت حساب میشه!
بهش فکر نکن و از خوشبختیت لذت ببر..!
وقتی به صورتم دست زدم ، کاملاً خیس بود!
سوکهون راست میگفت.. من بدون اینکه متوجهشم ، داشتم اشک میریختم..
سوکهون : " عزیزم من اذیتت کردم که گریه میکنی؟!؟ "
نگرانی توی صدای سوکهون موج میزد.. واقعاً آدم خوبی بود.. [ آرهه خیلییی اصن🥹😏 ]
ا/ت : " نه عزیزم ، فقط به این فکر میکردم که خیلی خوششانسم که کسی مثل تو رو کنارم دارم.. "
سوکهون : " منم خیلی خوششانسم که فرشتهای مثل تو توی زندگیم دارم.! "
بعد از ناهار ، سوکهون کمی خوابید و منم نشستم سر کارهای شرکت..
چون یهسری کارها وقت نشد توی شرکت انجامشون بدم..
الان ساعت 6 بعدازظهره و هوا توی بارسلونا تقریباً تاریکه..
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…☕️✨
- ۱.۱k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط