𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①③

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①③
چه بود زندگی؟ اگر تو نمی‌رسیدی...
شمس لنگرودی
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
پایین دریچه کمی تاریک تر است شبیه یک سالن تمرین زیرزمینی،یا همچین چیزی.قفسه های خاک گرفته،سلاح های مختلف و شیشه ها و ویال های معجون، پاتیل در سایز های مختلف که رو قفسه های چوبی چیده شده اند.تعدادی سپر و رقیب فرضی اطراف مان است.تعداد زیادی خنجر، شمشیر،تیروکمان و ستاره های پرتابی روی میزهای چوبی و قفسه هاست.روی دسته خنجر ها و شمشیر ها جواهر کار شده،تیرکمان ها از چوب های خیلی مرغوب اند و ستاره های پرتابی کاملاً برق انداخته شده اند‌.یک کیف سامسونت مشکی چرم هم روی یکی از میزهاست که نمی‌دانم چه داخل آن است.اینجا شبیه یک سالن تمرین است که از جایی به بعد به برهوت ختم می‌شود.کاشی های شطرنجی اینجا هم هستند.اما از جایی به بعد دیگر قابل شناسایی نیستند و فرسوده شدند.
سوروس از پشت سرم می‌گوید.
"بازم باید برقصیم؟"
کمر یکی از حریف های فرضی را می‌گیرم انگشت هایم را روی گونی ای که دورش کشیدند می‌گذارم و آن را به عقب خم می کنم انگار که می‌خواهم با آن برقصم"آره.با بالشتا"
به محض اینکه حرفم تمام می‌شود نوری از بالا روشن می‌شود.مثل اتاق بازجویی.نوری زرد و بی رمق‌.بعد صدایی سکوت را می‌شکند"به مرحله دوم آزمون خوش اومدید‌.مرحله فرعی خاطرات و صفحه شطرنج رو گذروندید و به مرحله بعد رسیدید.رمز سامسونت مشکی رو پیدا کنین و دستور العمل ها رو ببینید.توی این زیر زمین اهداف و حریفانی برای شما طراحی شده اند که شما بنا به نبوغ و کاربلدی خودتون ازشون عبور می‌کنید.موفق باشید"
نگاهی به سوروس می‌اندازم"من با حریفم می‌رقصم.نبوغ و کاربلدی تو بهت چی میگه؟"
چشمهایش را توی حدقه می‌چرخاند"انقد حرف می‌زنی بهش مجال حرف زدن نمی‌دی"
لبخند میزنم و یک خنجر از میز کنار دستم به سمتش پرت می‌کنم"خیلی پررویی!"
جاخالی می‌دهد و خنجر به هدف فرضی پشت سرش می‌خورد.او هم در مقابل نیشخند می‌زند"همیشه آرزوم بود بهم خنجر پرت کنی"
لبخندم عمیق تر می‌شود.یک خنجر دیگر هم به سمتش می‌فرستم"راستی؟"
این دفعه دسته خنجر را می‌گیرد"نه واقعا!"
یک خنجر دیگر دستم می‌گیرم و آن را می‌چرخانم"آرزوت چیه؟"
خنجر را زیر چانه اش می‌گذارم نگاهم می‌کند"به همشون رسیدم"
لبخندم بی اجازه بیرون می‌خزد.در طفره رفتن خیلی خوب نیست."چی بودن؟"
"الان باید بگم تو بودی؟"
می‌خندم"ممنون می‌شم اگه بگی"
لبخند می‌زند"می‌خوای دروغ بگم؟نه واقعاً.همه آرزوهام درباره تو نبود.ولی یکی از مهمترینشون تویی"
"باز خوبه تو لیستت هستم"
"نشنیدم بگی خداروشکر"
خنجر را کمی زیر گردنش فشار می‌دهم تا اینکه کمی گردنش را می‌خراشد"مجبورم نکن بکشمت عوضی"
تکان نمی‌خورد"وقتی آدم می‌کشی جذابتری.زیاد این کار رو بکن.حتی اگه اولیش من باشم و عمرم به دیدن بقیه‌ش قد نده"
عوضی!خنجر را از زیر گلویش برمی‌دارم"ازت متنفرم"
دستش را جلو می‌آورد"افتخار می‌دی این مرحله رو تموم کنیم؟"
دستش را می‌گیرم"چکار قراره بکنیم؟"
به رو به رو خیره می‌شود"به خدا اگه بدونم!"
دیدگاه ها (۵)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①④ تو به کسی نیاز نداری تا کاملت...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑤_بخش اول_- و من انعکاس نور و ز...

بیاین یکم ری رو بیشتر بشناسیم

خلاصه تا اینجا(فصل سه تموم نشده فقط گفتم اینم ببینین)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش اول_ "تا بر تو نظر کردم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط