حاکمي به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگوييد.

حاکمي به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگوييد.
حسنک گفت گندم شیرکه گفتی چ شد
مسکن چه شد
کار چه شد
حاکم گفت:ممنونم ک گفتی همه چیزدرست می شود
يکسال گذشت و دوباره حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگوييد
کسي چيزي نگفت،تنهاازمیان جمع یک نفرگفت
حسنک چه شد؟..
دیدگاه ها (۱۰)

..

☜مـــن☞ چشمـــ بــهـ راهـ یـکـ اتفاقمــنـهـ شــاکـے امـ ✘♛و ...

تاریک بادخانه مردی کهبرای عشقـــــشنمیجنگـــــد

:-D

پارت سوم

پارت چهل‌وهفتم | یک شب آرامپارک لاراآشپزخونه کم‌کم پر شده بو...

007-پنهان در مه - پارت ۹۳

{استاد جدید} پارت سوم... صبح، ات با عجله خودش را به دانشگاه ...

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

پشت لبخند جیمین پارت هشتماجرای جیمین تموم شده بود و مثل همیش...

پارت بیست‌وچهارم | پیداش کن...جنگکوک هنوز گوشی شکسته‌ی لیانا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط