شرم باد آنکه تو را گفت که دیدن داری

شرم باد آنکه تو را گفت که دیدن داری

او چه داند زغمت من همه شب گریانم

تا سحر دیده به ره دوخته ام باز آیی

از فراق ِ تو کنون سیر شدم از جانم

گفته ام باد صبا بر تو حکایت گوید

کز خم ِ زلف ِ پریشان ِ تو در افغانم

مدعی خواست شبی محرم ِ رازت باشد

آتش انداخته بر دین و دل و ایمانم

او در اندیشه ی این است که با یک غزلی

نام ِ تو پاک کند از غزل و دیوانم

عاشق آن است که هر لحظه بُوَد اهل ِ خطر

ترسم این است فقط نقض کنی پیمانم

از ازل عشق ِ تو با جان ِ من آمیخته است

تا ابد باد فدای رخ ِ تو چشمانم

مژده ی وصل ِ تو را داد به من باد ِصبا

شد مُنَوّر ز حضور ِ تو دل ِ ویرانم

دوش فالی زدم و حضرت ِ حافظ فرمود

با حضور تو مصفّا بشود دورانم .
دیدگاه ها (۱)

دوباره سیب و غزل، من گناه می خواهمدلی دچار تو و سر به راه می...

از شهر عطار آمدی یا قصه های مولوی ؟در بیستون دیدم تو را یا ب...

نازنیم بودی و نازت مرا دلگیر کردکاش میشد درد دلهای مرا تصویر...

باز آمدم بسویَت ، تا دل ز غـم بـشُـویَماین دل گرفته زنگار ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط