P22

دریکو:عزیزم الان دو ساله به عنوان فقط دوست دختر و دوست پسریم و میخوام رابطمونو یه پله بالاتر ببرم لونا بلک نامزدم میشی؟
و جعبه‌ای رو روی میز ظاهر کرد که اونو بازش کرد و جلوم گرفت واییی خدای مننن این پسر داره با روح و روانم بازی میکنهههه دارم پس میفتم به چشماش نگاه کردم که امیدوار و با عشق بهم زل زده بود آروم سرمو نزدیک گوشش کردم:نامزدت میشم عزیزم دوست دارم
دریکو:عاشقتم پرنسس نظرت راجب انگشتر نامزدی چیه؟میخوای هنوز انگشتر دوستیمونو داشته باشی یا جایگزینش کنم؟
اون انگشتر رو سال پیش بهم داده بود و ست بودن که خودش هم مردونش هنوزم دستش بود
/توضیح کوتاه:این انگشترای دوستی زیاد شبیه هم نیستن تا هیچکس نفهمه که باهمن و وقتی زیاد به انگشترا دقت بشه معلوم میشه واسه همون هیچکس متوجه نشده که کاپلن😅/
لونا:میخوام داشته باشمش
دریکو لبخندی زد و انگشتر رو دستم کرد عهه اینم ست بود منم اون یکی رو برداشتم و دستش کردم
بغلش کردم:عزیزم متاسفانه کادوت تو خوابگاهه و میدونی که تنها موضوعی توش خوب نیستم ظاهر کردن اشیاعه پس وقتی برگشتیم بهش میدمش
دریکو:عزیزم نیازی به کادو نبود که ولی ممنونم عشقم
از بغلش بیرون اومدم و این بار بدون هیچ شکی و حرفی کیک رو با هم خوردیم الحق که خوشمزه بود وقتی کیک تموم شد نگاهی به ساعت کردم یک بود:درای نظرت راجب اینکه برگردیم چیه؟ فردا کلاس داریم عزیزم و وقتی کم بخوابی کل روز سردرد داری و کلافه میشی
درای: عزیزم اگه میخوای بیشتر بمونیم و خوابت نمیاد من مشکلی ندارم
بلند شدم از روی پاهاش و دستشو کشیدم:عزیزم نمیخوام فردا کلی عذاب بکشی بیا بریم و به سمت در خروجی کشیدمش
وارد سالن عمومی شدیم هیچکس نبود و فقط نور شومینه بود
لونا:درای بشین تا زود برگردم(آروم)
سریع از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاقمون شدم پانسی خواب بود از کشوی عسلی جعبه رو درآوردم و رفتم پایین رو کاناپه نشسته بود و بهم نگاه میکرد رفتم نشستم رو پاهاش و جعبه رو باز کردم وساعتشو از دستش درآوردم و ساعت جدیدی که خودم براش خریده بودمو بستم نگاهی به ساعت کرد و لبخندی زد: عزیزم ممنونم
لبخندی زدم که به ستش اشاره کردم که اونم اون ساعتم رو دراورد و ساعت رو برام بست عجیب بود که علایقمون شدیدا عین هم بود
بغلش کردم که همزمان گفتیم:عاشقتم(آروم)
دریکو آروم خندید و گفت:خیلی خوبه که دارمت عزیزم و خیلی خوش شانسم که نیمه گمشدم رو زود پیدا کردم و از همه بهتر اینه که اون فرد تویی
لونا:عزیزم امشب بیشتر از همیشه داری دلمو میلرزونی و اگه یکم دیگه ادامه بدی مطمئن باش از خر ذوقی از دست میرم این همه شک و محبت برای امروزم کافیه فک نکنم تا فردا هضمش کنم
دریکو دوباره خندید و همون طور که تو بغلش بودم بلند شد و از پله‌ها رفت بالا
لونا:درای بزارم زمین(آروم)
به حرفم توجهی نکرد و تا جلوی در اتاق منو پانسی رفت و من رو جلوی در گذاشت و پیشونیمو بوسید و آروم گفت:عزیزم حتما مسواک بزن و بعد بخواب تسلیم خستگی نشو هوم؟
سری تکون دادم:شب بخیر تو هم مسواک یادت نره صبح میبینمت
لبخندی زد:شب بخیر عزیزم
صبح روز بعد
لونا ویو
با ذوق از خواب بیدار شدم دیشب یکی از بهترین شبهای عمرم بود ولی من نامزدش بودنو قبول کردم بدون اینکه بابام چیزی بدونه!حتما به دریکو میگم که بهش بگم یا نه به ساعت نگاه کردم داشت دیر میشد واقعا زود به سمت سرویس رفتم و بعد از انجام کارهای مربوطه زود خارج شدم
دیدگاه ها (۰)

پارت شانزده

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

داستان زندگی منپارت:21+از پاساژ بیرون آمدیم از بچه ها خداحاف...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

پارت سه لونا: بیاین داخلویو لونا همشون اومدن داخل و مشغول حر...

کپشن مهمههه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت یازدهم "نیکولای"تو اتاق عروسکم ر...

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط