به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛

به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.

وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!
دیدگاه ها (۴)

چو گل هرجا که لبخند آفرینیبه هر سو رو کنی لبخند بینیچه اشکت ...

هیچ روز خوبی در راه نیستروز خوب که در نمیزنه بیاد داخل!روز خ...

زندگی معلم بزرگی است…:زندگی می آموزد که شتاب نکن.زندگی می آم...

چتر ها را باید بستزیر باران باید رفتفکر را، خاطره را زیر بار...

پارت پونزدهم

ادامه ۶ عشق و اشک هیون و ای ان به سمت اتاق ریس کانگ حرکت کرد...

~ در اتاق ۳۶۶ چه خبر است ... ~ پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط