p18

p18
تهیونگ برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.

«پارک ماریا.»

همین دو کلمه کافی بود تا تمام خاطرات دوازده سال گذشته با شدت به ذهنش هجوم بیاورند؛ خنده‌های ماریا، صدایش، آخرین باری که دیده بودش...

نفسش سنگین شد.

دست‌هایش شروع به لرزیدن کردند و نگاهش روی جنا ثابت ماند. صدای آتلیه انگار از دور می‌آمد. ضربان قلبش آن‌قدر بلند شده بود که خودش می‌توانست صدایش را بشنود.

جنا متوجه تغییر حالتش شد.

+آقای دکتر؟

تهیونگ هیچ جوابی نداد.

فقط یک قدم عقب رفت.

نفس دیگری کشید، اما انگار هوا به ریه‌هایش نمی‌رسید.

نگاهش برای آخرین بار روی جنا ماند؛ دختری که حالا می‌دانست خواهر ماریاست.

ناگهان برگشت و با قدم‌های تند به سمت در رفت.

جنا با تعجب نگاهش کرد.

+ آقای دکتر؟

تهیونگ در را باز کرد و تقریباً از آتلیه بیرون رفت.

در خیابان ایستاد.

دستش را روی سینه‌اش گذاشت و سعی کرد نفسش را کنترل کند.

اما نمی‌توانست.

بعد از دوازده سال...

برای اولین بار اسم ماریا دیگر فقط یک خاطره نبود.

او حالا می‌دانست یک نفر از خانواده‌ی ماریا هنوز در زندگی‌اش حضور دارد.

و آن دختر...

پارک جنا بود.
دیدگاه ها (۰)

p19تهیونگ تمام مسیر تا ماشین را تقریباً دوید.در را باز کرد و...

p20صبح روز بعد، تهیونگ زودتر از همیشه به بیمارستان رسید.تمام...

p17عصر روز بعد...تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.صدای آرام کشیده...

p16مرد از کوچه دور شد و بعد از چند دقیقه به خیابان اصلی رسید...

p2تهیونگ برگه را امضا کرد و قلم را روی میز گذاشت.جنا تابلو ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط