برادرخوانده‌ی‌من پارت41:

(شب_عمارت جئون)
جونگ‌هیون همچنان در حال عربده کشیدن و غر زدن بود.
_درمورد دختره چه فکری میکردم و چی شد! فکر میکردم آدم زندگی پسر منه ولی دقیقا تو روز عروسی برمیگرده میگه قصد ازدواج نداره!
جونگ‌کوک و تهیونگ میون فریادهای جونگ‌هیون به هم نگاه میکردن و با تاسف سر تکون میدادن. جی‌اون به حرف اومد:
_بسه دیگه! به جهنم که گفته! ما به کنار، بذار یوری یه ذره آرامش داشته باشه. بچه از دست تو خودشو تو اتاق حبس کرده!
جونگ‌هیون برای چند دقیقه بیخیال حرف زدن شد و فقط به عصبانی قدم زدن توی یه مسیر اکتفا کرد. باز هم به حرف اومد اما با صدایی که پایین اومده بود:
_اصلا چی شد که ووبین دقیقا امروز زنگ زد به من و گفت دخترش نمیخواد ازدواج کنه؟ چطور اون موقع که با جونگ‌کوک قرار میذاشت..
حرفش توسط جونگ‌کوک قطع شد:
_پدر؟
نگاه عصبیشو سمت پسرش کشید.
_لیلیانا قصد ازدواج داشت پدر ولی قصد ازدواج با منو نداشت
_نکنه تو یه غلطی..
_ما هردومون به این نتیجه رسیده بودیم که به درد هم نمیخوریم
جونگ‌هیون قدماشو سمت جونگ‌کوک کشید و چون جونگ‌کوک نشسته بود از بالا بهش نگاه کرد:
_اونوقت چطور امروز به این نتیجه رسیدید؟
عصبی تر از قبل داد زد:
_پس تو هم تو بی آبرویی من نقش داشتی!
تهیونگ اخماشو تو هم کشید و با صدای بلندی جونگ‌هیون رو مورد خطاب قرار داد:
_آبروی شما مهم‌تر از زندگی جونگ‌کوک نیست آقای جئون! اون نمیتونست به اجبار با کسی ازدواج کنه که نمیخواد
جونگ‌هیون با چشمای به خون نشسته‌ش نگاهشو به تهیونگ داد و پوزخند صداداری زد:
_چی شده همتون مدافع همدیگه شدین؟ اصلا تو خودت چرا نرفتی؟ همتون دارین یه غلطی میکنین!
قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگه جی‌اون داد زد:
_بس کن جونگ‌هیون! بخاطر عصبانیتت داری همه رو تحقیر میکنی!
جونگ‌هیون عصبی قدماشو سمت اتاق مشترکش با جی‌اون کشید:
_گور بابای همتون!
و با ورودش به اتاق در رو کوبید. جی‌اون نگاهشو به پسرا داد و گفت:
_شما هم برید بخوابید و امشب رو فراموش کنید
‌و خودش به طرف اتاق کارش رفت تا با سرگرم شدنش حالش بهتر بشه. تهیونگ نگاهشو سمت جونگ‌کوک کشید و با گره خوردن نگاهشون لبخند زد.
_ما امشب رو فراموش کنیم؟ مگه ممکنه؟
جونگ‌کوک در حالی که نیشخند میزد گفت:
_معلومه که نه!
دیدگاه ها (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط