انگشتاش را سفتتر دور فرمان پیچید و فشار داد سفیدی پوستش قابل دید بود
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶².
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
انگشتاش را سفتتر دور فرمان پیچید و فشار داد؛ سفیدی پوستش قابل دید بود.
عقب رفت و به پشتی صندلی تکیه داد.
پلک هایش را روی هم قرار داد، و نفس عمیقی از میانیش بیرون داد.
همین لحظه، صدای کوبیده شدنِ ملایم قطرههای باران روی شیشه، توجهش را دزدید.
چشماش رو باز کرد و خیره شد به آسمانی که بیرحمانه در حال باریدن بود.
گوشیاش با صدایی کوتاه ویبره کرد.
دستش را جلو آورد و از کنارِ دنده برداشتش؛
پیامی بود از لوکاس:
_« پسر معلوم هست تو کجایی؟ قرار بود بریم کلاب!»
گوشی را کامل گرفت، انگشتش را روی صفحه کشید تا جواب بدهد، بعد تایپ کرد:
_ « یه کاری برام پیش اومده بود… یکم دیگه اونجام. شما برید.»
گوشی را خاموش کرد و روی صندلی شاگرد پرت کرد.
اما قبل از اینکه حتی تکان بخورد، صدایی که از کنارِ پنجره بلند شد، از جا پراندش.
سریع سرش را سمت شیشه چرخاند.
لوسیا را دید که با مشتهای کوچکش روی شیشه میکوبید.
با تعجب در رو باز کرد و گفت:
_ چیشده؟
در که باز شد، بادِ تند و قطرههای باران، مثل مهمانِ بیدعوت، داخل پاشید.
لوسیا کمی خم شد، نفسش را حبس کرد و گفت:
_ کولهام جا مونده!
با یک اشارهی کوتاه، به کولهای که روی صندلی شاگرد بود نگاه کرد.
جونگکوک کوله را برداشت و سمتش گرفت. و دقیق نگاهش کرد.
قطرههای ریز از نوک موها و چانهاش میلغزید و آرام روی زمین میچکید.
لوسیا سریع کیف را بغل کرد، با یک تشکر کوتاه چرخید و رفت.
اما هنوز یک قدم دور نشده بود که چیزی از روی کوله افتاد.
جونگکوک دست برد و ناخواسته سریع متوجه شد…
لحظهای به بارون خیره شد، بعد از ماشین پیاده شد، خم شد و برداشت.
یک جاکلیدی کوچک…
یه خرگوش شیشهای و بامزه که کمی گلی شده بود.
لبش بیاختیار بالا رفت.
سرش را بالا گرفت و با صدایی بلند صدا زد:
_ لوسیا!
لوسیا، نزدیکِ ورودیِ خانه، همانجا ایستاده بود.
با تعجب برگشت و به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک جاکلیدی را بالا آورد و تقریبا داد زد:
_ یه چیزی انداختی زمین.
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
انگشتاش را سفتتر دور فرمان پیچید و فشار داد؛ سفیدی پوستش قابل دید بود.
عقب رفت و به پشتی صندلی تکیه داد.
پلک هایش را روی هم قرار داد، و نفس عمیقی از میانیش بیرون داد.
همین لحظه، صدای کوبیده شدنِ ملایم قطرههای باران روی شیشه، توجهش را دزدید.
چشماش رو باز کرد و خیره شد به آسمانی که بیرحمانه در حال باریدن بود.
گوشیاش با صدایی کوتاه ویبره کرد.
دستش را جلو آورد و از کنارِ دنده برداشتش؛
پیامی بود از لوکاس:
_« پسر معلوم هست تو کجایی؟ قرار بود بریم کلاب!»
گوشی را کامل گرفت، انگشتش را روی صفحه کشید تا جواب بدهد، بعد تایپ کرد:
_ « یه کاری برام پیش اومده بود… یکم دیگه اونجام. شما برید.»
گوشی را خاموش کرد و روی صندلی شاگرد پرت کرد.
اما قبل از اینکه حتی تکان بخورد، صدایی که از کنارِ پنجره بلند شد، از جا پراندش.
سریع سرش را سمت شیشه چرخاند.
لوسیا را دید که با مشتهای کوچکش روی شیشه میکوبید.
با تعجب در رو باز کرد و گفت:
_ چیشده؟
در که باز شد، بادِ تند و قطرههای باران، مثل مهمانِ بیدعوت، داخل پاشید.
لوسیا کمی خم شد، نفسش را حبس کرد و گفت:
_ کولهام جا مونده!
با یک اشارهی کوتاه، به کولهای که روی صندلی شاگرد بود نگاه کرد.
جونگکوک کوله را برداشت و سمتش گرفت. و دقیق نگاهش کرد.
قطرههای ریز از نوک موها و چانهاش میلغزید و آرام روی زمین میچکید.
لوسیا سریع کیف را بغل کرد، با یک تشکر کوتاه چرخید و رفت.
اما هنوز یک قدم دور نشده بود که چیزی از روی کوله افتاد.
جونگکوک دست برد و ناخواسته سریع متوجه شد…
لحظهای به بارون خیره شد، بعد از ماشین پیاده شد، خم شد و برداشت.
یک جاکلیدی کوچک…
یه خرگوش شیشهای و بامزه که کمی گلی شده بود.
لبش بیاختیار بالا رفت.
سرش را بالا گرفت و با صدایی بلند صدا زد:
_ لوسیا!
لوسیا، نزدیکِ ورودیِ خانه، همانجا ایستاده بود.
با تعجب برگشت و به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک جاکلیدی را بالا آورد و تقریبا داد زد:
_ یه چیزی انداختی زمین.
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره
- ۱.۷k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط