درخواستی یونگی
درخواستی یونگی
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
صدای باد میان درختهای محوطهی آسایشگاه میپیچید و برگها را همچون نامههایی ناشناخته به رقص در میآورد.
یلدا با روپوش سفیدش از راهرو گذشت، فنجان چای بهدست و پروندهی بیمار در دست دیگرش. مقصدش اتاق ۲۱ بود.
اتاق مردی که نه با کسی حرف میزد، نه نگاه میکرد، و نه حتی به زندگی واکنشی نشان میداد. فقط گاهی شبها، زیر لب چیزی زمزمه میکرد. انگار یک موسیقی گمشده در ذهنش تکرار میشد.
نامش مین یونگی بود.
یکی از آن بیمارانی که گذشتهاش در سکوتی عمیق دفن شده بود. یلدا بارها تلاش کرده بود با او ارتباط بگیرد، اما همیشه فقط سکوت نصیبش شده بود.
اما امروز فرق داشت. وقتی وارد اتاق شد، یونگی بهآرامی سرش را بالا آورد. نگاهش در نگاه یلدا گره خورد. چند ثانیه. فقط چند ثانیه، اما همان لحظه بود که همهچیز آغاز شد.
یلدا لبخندی زد.
«سلام یونگی. امروز حالت چطوره؟»
او برای اولین بار زمزمه کرد:
«امروز… صداش کمتر بود.»
یلدا متعجب اما خوشحال شد. شاید بالاخره یخ این روح شکسته در حال آب شدن بود. هر روز بعد از آن، بیشتر و بیشتر با هم حرف زدند. یلدا با حوصله و دلسوزی کنارش نشست، دربارهی شعر گفت، موسیقی پخش کرد، داستان خواند. کمکم یونگی از دنیای خودش بیرون آمد، با چشمانی که دیگر بیروح نبود. حتی گاهی لبخند میزد.
یکی از شبهای بارانی، او برای اولینبار گفت:
«تو صدای دنیام شدی، یلدا… اگه تو نبودی، هنوز توی اون سکوت گیر کرده بودم.»
---
سه ماه بعد،
مین یونگی از آسایشگاه مرخص شد. حالا دیگر او مردی بود که با امید به آینده نگاه میکرد. اما قبل از رفتنش، توی باغچهی پشت آسایشگاه منتظر یلدا ایستاده بود. وقتی یلدا رسید، یک دسته گل یاس در دستش بود.
«من خوب شدم… اما نه به خاطر دارو. به خاطر تو، به خاطر حرفهات، نگاههات، حضورت.»
یلدا لبخند زد. قلبش تند میزد.
یونگی ادامه داد:
«من از همون نگاه اول… وقتی برای اولین بار تو رو دیدم با اون فنجون چای و لبخند گرم، فهمیدم که یه چیزی توی من تغییر کرده. نمیدونم مجازه یا نه، ولی… دوست دارم کنارم باشی. نه فقط به عنوان کسی که منو خوب کرد، بلکه…»
یلدا کلامش را قطع کرد:
«بلکه؟»
«بلکه کسی که دوسش دارم. خیلی بیشتر از یه تشکر ساده.»
یلدا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد جلو رفت، فنجون چایاش را دستش داد، همونطور که اولین بار وارد اتاقش شده بود.
«پس بیا این بار، با هم چای بخوریم. نه در اتاق ۲۱، بلکه در دنیای واقعی… کنار هم.»
---
از آن شب به بعد، همهچیز تغییر کرد. یونگی دوباره موسیقی ساخت، اما اینبار با حالوهوای تازهای. در یکی از قطعههایش، صدای ضبطشدهی یلدا را قرار داد.
ادامه دارد....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
صدای باد میان درختهای محوطهی آسایشگاه میپیچید و برگها را همچون نامههایی ناشناخته به رقص در میآورد.
یلدا با روپوش سفیدش از راهرو گذشت، فنجان چای بهدست و پروندهی بیمار در دست دیگرش. مقصدش اتاق ۲۱ بود.
اتاق مردی که نه با کسی حرف میزد، نه نگاه میکرد، و نه حتی به زندگی واکنشی نشان میداد. فقط گاهی شبها، زیر لب چیزی زمزمه میکرد. انگار یک موسیقی گمشده در ذهنش تکرار میشد.
نامش مین یونگی بود.
یکی از آن بیمارانی که گذشتهاش در سکوتی عمیق دفن شده بود. یلدا بارها تلاش کرده بود با او ارتباط بگیرد، اما همیشه فقط سکوت نصیبش شده بود.
اما امروز فرق داشت. وقتی وارد اتاق شد، یونگی بهآرامی سرش را بالا آورد. نگاهش در نگاه یلدا گره خورد. چند ثانیه. فقط چند ثانیه، اما همان لحظه بود که همهچیز آغاز شد.
یلدا لبخندی زد.
«سلام یونگی. امروز حالت چطوره؟»
او برای اولین بار زمزمه کرد:
«امروز… صداش کمتر بود.»
یلدا متعجب اما خوشحال شد. شاید بالاخره یخ این روح شکسته در حال آب شدن بود. هر روز بعد از آن، بیشتر و بیشتر با هم حرف زدند. یلدا با حوصله و دلسوزی کنارش نشست، دربارهی شعر گفت، موسیقی پخش کرد، داستان خواند. کمکم یونگی از دنیای خودش بیرون آمد، با چشمانی که دیگر بیروح نبود. حتی گاهی لبخند میزد.
یکی از شبهای بارانی، او برای اولینبار گفت:
«تو صدای دنیام شدی، یلدا… اگه تو نبودی، هنوز توی اون سکوت گیر کرده بودم.»
---
سه ماه بعد،
مین یونگی از آسایشگاه مرخص شد. حالا دیگر او مردی بود که با امید به آینده نگاه میکرد. اما قبل از رفتنش، توی باغچهی پشت آسایشگاه منتظر یلدا ایستاده بود. وقتی یلدا رسید، یک دسته گل یاس در دستش بود.
«من خوب شدم… اما نه به خاطر دارو. به خاطر تو، به خاطر حرفهات، نگاههات، حضورت.»
یلدا لبخند زد. قلبش تند میزد.
یونگی ادامه داد:
«من از همون نگاه اول… وقتی برای اولین بار تو رو دیدم با اون فنجون چای و لبخند گرم، فهمیدم که یه چیزی توی من تغییر کرده. نمیدونم مجازه یا نه، ولی… دوست دارم کنارم باشی. نه فقط به عنوان کسی که منو خوب کرد، بلکه…»
یلدا کلامش را قطع کرد:
«بلکه؟»
«بلکه کسی که دوسش دارم. خیلی بیشتر از یه تشکر ساده.»
یلدا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد جلو رفت، فنجون چایاش را دستش داد، همونطور که اولین بار وارد اتاقش شده بود.
«پس بیا این بار، با هم چای بخوریم. نه در اتاق ۲۱، بلکه در دنیای واقعی… کنار هم.»
---
از آن شب به بعد، همهچیز تغییر کرد. یونگی دوباره موسیقی ساخت، اما اینبار با حالوهوای تازهای. در یکی از قطعههایش، صدای ضبطشدهی یلدا را قرار داد.
ادامه دارد....
- ۶.۷k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط