رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 40

« تارا»
وقتی رسیدیم تهیانگ ماشینو کنار بقیه ماشینا پارک کرد و باهم پیاده شدیم... حیاط عمارت بزرگ بود ولی به بزرگی حیاط عمارت تهیانگ نمیرسید دوتا باغچه سر تا سری کنار دیوارا بود که گل و گیاه و درخت توش بود توی حیاط چنتا میز و صندلی بود و چن نفری بیرون بودن.. دست از رصد کردن حیاط برداشتم و کنار تهیانگ وایستادمو دستمو دور بازوش حلقه کردم... نگاهی به صورتش انداختم... حالتش مثل اولین باری بود که دیده بودمش... ابهت خاصی داشت وقتی این چهره رو به خودش میگرفت... نگاهمو ازش گرفتمو باهم وارد عمارت شدیم... داخل عمارت حسابی شلوغ بود کلی میز توی سالن اصلی چیده شده بود و سر هر میز دو یا سه نفر وایستاده بودن کنار هر مَردم یه دختر جوون با ارایش غلیظ و یه لباس خیلی باز وایستاده بود و حدس اینکه برای چی اینجان زیاد سخت نبود.... وقتی رفت سمت پله ها باهاش هم قدم شدمو از پله ها بالا رفتیم و در یه اتاق و باز کرد باهم وارد شدیم و در و بست... یکی دوتا ریل لباس اونجا بود با یه میز و صندلی و چنتا در که حدس میزدم کمد باشن
تهیانگ: اینجا اتاق لباسه.. کت و کیف و بقیه وسایلاتو بزار اینجا... کتمو در اورم و اویزونش کردم
تارا: باشه... کتمو در اوردم و اویزونش کردم.. یه نگاهی تو اینه به خودم انداختم یکم موهامو مرتب کردم دستی به دامن لباسم کشیدم همه چی اوکی بود... رفتم سمتش... بریم پایین
.........................................
« تهیانگ»
نگاش میکردم... واقعا نفس گیر شده بود اندام بی نقصش توی اون تاپ دامن سفید بدجور خود نمایی میکرد.. میدونستم نظر کلی ادمو به خودش جلب میکنه از بس بی نظیر شده و از همین میترسیدم نکنه کسی مزاحمش بشه... قبل اینکه بریم پایین لب زدم..«قبلش باید یه چیزای بهت بگم»
تارا: بگو
تهیانگ: اول از همه از کنارم جم نمیخوری اینجا مثل این میمونه که اومدی وسط یه دسته گرگ لب به مشروب و الکل نمیزنی اگه کسی مزاحمت شد من نزدیکت بودم به خودم بگو ولی اگه نه ازادی حتا بزنی فلجش کنی من بهت این اجازه رو میدم
تارا: لبخندی زدم.. باجه هر چی تو بگیی
تهیانگ: نگاش میکردم... انقدرم بامزه نباش... دستشو گرفتم و از پله ها رفتم پایین ولی صداش منو نزدیک پله های اخر متوقف کرد
تارا: یکم ارومتر برو من که نیمتونم مثل تو انقدر تند تند بیام پایین
تهیانگ: لبخند محو... باشه.. وقتی هم قدمم شد وارد سالن اصلی شدیم و پشت یکی از میزا وایستادیم نگاه کلی دختر روم زوم بود... هیچوقت از اینکه بخوام با کلی دختر فقط واسه یه شب باشمو بدنمو با هر کدومشون تقسیم کنم متنفر بودم همیشه دلم میخاست بدنمو با یه شخص خاص تقسیم کنم جوری که فقط فکر و ذکرم اون باشه و این اواخر هیچکس جز تارا توی فکرم نبود تموم مغزم و افکارم شده بود... من ادمشو پیدا کرده بودم و امیدوارم بتونم باهاش شریک بشمو حتا همه چیزمو بریزم به پاش.. ده دقیقه ای رد شد که دی جی اومدن لوکاس. و اعلام کرد و چن ثانیه بعد از ورودی عمارت داخل شد همه سالم دادن بجز من... من اینجا شاه نشین بودم پس وظیفه لوکاس بود اول سلام بده...دست تارا هنوز توی دستم بود... دستش واقعا کوچیک بود و حس بامزه ای بهم منتقل میکرد... با دیدنمون اول با لبخند اومد جلو خوب میدونستم لبخندش بخواطر دیدن تاراست مرتیکه عوضی ولی وقتی چشمش به دستامون افتاد واسه چن ثانیه وایستاد...« اره.. باید بفهمی که تو هیچوقت نمیتونی تارا رو برای خودت داشته باشی چون مالک اون منم و فقط منم نه هیچکس دیگه ای.. تو دلش»
............................................
« لوکاس»
وارد عمارت شدم به امید اینکه دوباره اون دختر چشم سبز و ببینم.. همه بهم سلام دادن و جوابشونو دادم بجز اون مردک... خدای غرور بود چون شاه نشین بود به هیچکس اول سلام نمیداد اما همه اول باید به اون سلام میدادن بعد شاید با یه تکون سر از جانبش جواب میگرفتن... واقعا خیلی مغروره.. چشمم به تارا خورد مثل یه بت پرستیدنی شده بود لبخندی رو لبام نشست سمتشون رفتم ولی وقتی دستای گره خورده شونو دیدم سرجام میخکوب شدم و انگار چیزی ته دلم تکون خورد...« یعنی واقعا با این ادم رابطه جدی داره یا فقط واسه یه شبه دارن نقش بازی میکنن... اخه چجوری با این مردک وارد رابطه شده اون حتا اندازه سر سوزنم احساس نداره چجوری میخاست کنارش خوشحال باشه... نه امکان نداره» همه این حرفا تو سرم چرخ میخورد... دلم میخاست اون لحظه فقط از عمارت میزدم بیرون و از همه چیز و همه کس دور میشدم ولی الان وقتش نبود و باید خود دار میبودم تا نقطه ضعف دستش ندم پس یه خط قرمز رو افکارم کشیدم و سمتشون قدم برداشتم و رو به رو شون وایستادم... خوش اومدین


برای تاخیر دو روز معذرت میخوام رفقا💋✨ ادامه پارت اسلاید دوم
دیدگاه ها (۰)

#رز _ سیاه PART _ 41 تهیانگ: به تارا نگاه کردمو گفتم... خوب ...

# رز _ سیاه PART _ 42 تارا: پشت سر هم سرفه میکردم گلوم بدجور...

تولدههههه جیمنهههه

# رز _ سیاه PART _ 39 خدا این ویسگون و لعنت کنه پدر منه بدبخ...

قمار عمارت سیاهP:۲

#The master’s only slave #

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط