P5
P5
ماشین آخرین خودرو از کاروان بود.
طناز در تمام مسیر، خودش را به گوشهی صندلی چسبانده بود و از پنجره به خیابانهای تاریک نگاه میکرد.
هرچه جلوتر میرفتند، خانهها کمتر میشدند.
بعد از مدتی، حتی چراغهای شهر هم پشت سرشان ماند.
طناز با اضطراب پرسید:
— خیلی مونده؟
محافظی که جلو نشسته بود، جواب نداد.
چند ثانیه بعد کانگ از خودروی جلویی با بیسیم چیزی گفت.
راننده فقط پاسخ داد:
— چشم.
طناز دوباره به پنجره نگاه کرد.
درختهای بلند دو طرف جاده، مسیر را پوشانده بودند.
ناگهان در دوردست، نور چند چراغ نمایان شد.
دروازهای عظیم از آهن سیاه.
دو ردیف محافظ مسلح در دو طرف آن ایستاده بودند.
به محض نزدیک شدن خودروها، دروازه باز شد.
طناز ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
پشت دروازه...
عمارت قرار داشت.
عظیم.
تاریک.
و آنقدر بزرگ که طناز برای چند لحظه فراموش کرد نفس بکشد.
ماشینها یکی پس از دیگری وارد محوطه شدند.
محافظان کنار مسیر ایستاده بودند.
وقتی خودروی اول وارد شد، همه همزمان سر خم کردند.
— ارباب.
صدایشان در محوطه پیچید.
طناز از داخل ماشین به آنها خیره شد.
همه برای یک نفر.
فقط یک نفر.
ارباب.
ماشین مقابل پلههای عمارت توقف کرد.
کانگ پیاده شد.
در ماشین طناز را باز کرد.
— پیاده شو.
طناز چند لحظه مردد ماند.
بعد پاهایش را روی زمین گذاشت.
همین که پیاده شد، تعداد زیادی خدمتکار را دید که دو طرف ورودی ایستاده بودند.
لباسهای یکدست.
سرهای پایین.
سکوت مطلق.
طناز آرام پرسید:
— اینا... همه برای ارباب کار میکنن؟
کانگ پاسخ داد:
— بخشی از خدمهان.
طناز با تعجب نگاه کرد.
— بخشی؟
کانگ نگاهی به عمارت انداخت.
— حدود هزار و پانصد نفر اینجا کار میکنن.
چشمهای طناز گرد شد.
— هزار و پانصد نفر؟!
کانگ جواب نداد.
صدای باز شدن درهای بزرگ عمارت آمد.
همهی خدمتکارها همزمان سر خم کردند.
— ارباب.
طناز برگشت.
جئون وارد سالن شد.
چند قطره باران روی شانهی کت مشکیاش نشسته بود.
کانگ فوراً کنار رفت.
اجوما در ابتدای پلهها ایستاده بود.
زن سالخوردهای با چهرهای مهربان، اما کاملاً محترمانه.
— خوش اومدین، ارباب.
جئون فقط سرش را کمی تکان داد.
نگاهش روی جمعیت چرخید.
بعد روی طناز ثابت ماند.
طناز ناخودآگاه سرش را پایین انداخت.
جئون چند ثانیه به او نگاه کرد.
— اینه؟
کانگ گفت:
— بله، ارباب.
جئون چیزی نگفت.
فقط رو به اجوما کرد.
— اتاقش آمادهست؟
— بله، ارباب.
— خوبه.
بعد نگاهش دوباره روی طناز نشست.
— ببرینش.
طناز با تردید به اجوما نگاه کرد.
زن لبخند بسیار ملایمی زد.
— دخترم... بیا.
طناز هنوز تکان نخورد.
چشمهایش روی جئون مانده بود.
مرد حتی نگاهش هم نمیکرد.
انگار حضور او هیچ اهمیتی برایش نداشت.
اما درست وقتی طناز خواست همراه اجوما برود، صدای سرد جئون در سالن پیچید:
— یه چیز رو از همین امشب یاد بگیر.
طناز ایستاد.
جئون به او نگاه کرد.
— اینجا هیچکس بدون اجازهی من کاری نمیکنه.
مکث کوتاهی کرد.
— تو هم همینطور.
طناز آرام سرش را پایین آورد.
— بله... ارباب.
جئون برگشت و از پلهها بالا رفت.
همه دوباره سر خم کردند.
— شب بخیر، ارباب.
صدای قدمهایش در راهروی طبقهی بالا گم شد.
طناز همانجا ایستاده بود.
اجوما آرام دستش را گرفت.
— نترس دخترم...
طناز با چشمهای پر از اشک به زن نگاه کرد.
— شما... از من مراقبت میکنین؟
اجوما لبخند زد.
— تا وقتی من اینجا هستم، نمیذارم احساس تنهایی کنی.
طناز برای اولین بار از وقتی وارد عمارت شده بود، کمی آرام گرفت.
اما نمیدانست...
این زن مهربان، تنها کسی بود که در تمام این عمارت میتوانست با ارباب حرف بزند، بدون اینکه صدایش بلرزد.
ماشین آخرین خودرو از کاروان بود.
طناز در تمام مسیر، خودش را به گوشهی صندلی چسبانده بود و از پنجره به خیابانهای تاریک نگاه میکرد.
هرچه جلوتر میرفتند، خانهها کمتر میشدند.
بعد از مدتی، حتی چراغهای شهر هم پشت سرشان ماند.
طناز با اضطراب پرسید:
— خیلی مونده؟
محافظی که جلو نشسته بود، جواب نداد.
چند ثانیه بعد کانگ از خودروی جلویی با بیسیم چیزی گفت.
راننده فقط پاسخ داد:
— چشم.
طناز دوباره به پنجره نگاه کرد.
درختهای بلند دو طرف جاده، مسیر را پوشانده بودند.
ناگهان در دوردست، نور چند چراغ نمایان شد.
دروازهای عظیم از آهن سیاه.
دو ردیف محافظ مسلح در دو طرف آن ایستاده بودند.
به محض نزدیک شدن خودروها، دروازه باز شد.
طناز ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
پشت دروازه...
عمارت قرار داشت.
عظیم.
تاریک.
و آنقدر بزرگ که طناز برای چند لحظه فراموش کرد نفس بکشد.
ماشینها یکی پس از دیگری وارد محوطه شدند.
محافظان کنار مسیر ایستاده بودند.
وقتی خودروی اول وارد شد، همه همزمان سر خم کردند.
— ارباب.
صدایشان در محوطه پیچید.
طناز از داخل ماشین به آنها خیره شد.
همه برای یک نفر.
فقط یک نفر.
ارباب.
ماشین مقابل پلههای عمارت توقف کرد.
کانگ پیاده شد.
در ماشین طناز را باز کرد.
— پیاده شو.
طناز چند لحظه مردد ماند.
بعد پاهایش را روی زمین گذاشت.
همین که پیاده شد، تعداد زیادی خدمتکار را دید که دو طرف ورودی ایستاده بودند.
لباسهای یکدست.
سرهای پایین.
سکوت مطلق.
طناز آرام پرسید:
— اینا... همه برای ارباب کار میکنن؟
کانگ پاسخ داد:
— بخشی از خدمهان.
طناز با تعجب نگاه کرد.
— بخشی؟
کانگ نگاهی به عمارت انداخت.
— حدود هزار و پانصد نفر اینجا کار میکنن.
چشمهای طناز گرد شد.
— هزار و پانصد نفر؟!
کانگ جواب نداد.
صدای باز شدن درهای بزرگ عمارت آمد.
همهی خدمتکارها همزمان سر خم کردند.
— ارباب.
طناز برگشت.
جئون وارد سالن شد.
چند قطره باران روی شانهی کت مشکیاش نشسته بود.
کانگ فوراً کنار رفت.
اجوما در ابتدای پلهها ایستاده بود.
زن سالخوردهای با چهرهای مهربان، اما کاملاً محترمانه.
— خوش اومدین، ارباب.
جئون فقط سرش را کمی تکان داد.
نگاهش روی جمعیت چرخید.
بعد روی طناز ثابت ماند.
طناز ناخودآگاه سرش را پایین انداخت.
جئون چند ثانیه به او نگاه کرد.
— اینه؟
کانگ گفت:
— بله، ارباب.
جئون چیزی نگفت.
فقط رو به اجوما کرد.
— اتاقش آمادهست؟
— بله، ارباب.
— خوبه.
بعد نگاهش دوباره روی طناز نشست.
— ببرینش.
طناز با تردید به اجوما نگاه کرد.
زن لبخند بسیار ملایمی زد.
— دخترم... بیا.
طناز هنوز تکان نخورد.
چشمهایش روی جئون مانده بود.
مرد حتی نگاهش هم نمیکرد.
انگار حضور او هیچ اهمیتی برایش نداشت.
اما درست وقتی طناز خواست همراه اجوما برود، صدای سرد جئون در سالن پیچید:
— یه چیز رو از همین امشب یاد بگیر.
طناز ایستاد.
جئون به او نگاه کرد.
— اینجا هیچکس بدون اجازهی من کاری نمیکنه.
مکث کوتاهی کرد.
— تو هم همینطور.
طناز آرام سرش را پایین آورد.
— بله... ارباب.
جئون برگشت و از پلهها بالا رفت.
همه دوباره سر خم کردند.
— شب بخیر، ارباب.
صدای قدمهایش در راهروی طبقهی بالا گم شد.
طناز همانجا ایستاده بود.
اجوما آرام دستش را گرفت.
— نترس دخترم...
طناز با چشمهای پر از اشک به زن نگاه کرد.
— شما... از من مراقبت میکنین؟
اجوما لبخند زد.
— تا وقتی من اینجا هستم، نمیذارم احساس تنهایی کنی.
طناز برای اولین بار از وقتی وارد عمارت شده بود، کمی آرام گرفت.
اما نمیدانست...
این زن مهربان، تنها کسی بود که در تمام این عمارت میتوانست با ارباب حرف بزند، بدون اینکه صدایش بلرزد.
- ۶۷
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط