🦢 پارت شانزدهم | اولین نقشه

🦢 پارت شانزدهم | اولین نقشه

صبح روز بعد، دوست‌دختر جنگکوک زودتر از همه بیدار شده بود.

روی مبل نشسته بود و به صفحه‌ی گوشی‌اش خیره شده بود.

عکسی از لیانا روی صفحه بود؛ همان عکسی که چند روز قبل گرفته بود.

لبخند سردی زد.

— ببینیم چقدر می‌تونی نزدیکش بشی...

صدای قدم‌هایی از پشت سر آمد.

سریع گوشی را خاموش کرد.

جنگکوک وارد سالن شد.

— اینجا چی کار می‌کنی؟

— منتظرت بودم.

جنگکوک ساعتش را بست.

— برای چی؟

— می‌خواستم باهات صحبت کنم.

— درباره؟

دختر چند ثانیه مکث کرد.

— درباره لیانا.

جنگکوک اخم کرد.

— دوباره شروع نکن.

— من فقط نگرانتم.

— لازم نیست.

دختر آهی کشید.

— دیشب دیدمش که با یکی از همکارهاش صحبت می‌کرد.

جنگکوک بی‌تفاوت گفت:

— خب؟

— خیلی صمیمی بودن.

جنگکوک نگاهش کرد.

— مطمئنی؟

— خودم دیدم.

جنگکوک چیزی نگفت.

دختر لبخند پنهانی زد.

اما نقشه‌اش آن‌قدر ساده نبود.

---

ظهر، لیانا در مهدکودک مشغول آماده کردن وسایل کلاس بود که یکی از همکارهایش وارد شد.

— لیانا، اینو برات آوردن.

— برای من؟

پاکت کوچکی به دستش داد.

لیانا آن را باز کرد.

داخلش یک عکس بود.

عکس خودش و همان همکار جوانش.

در عکس، آن‌ها فقط در حال صحبت بودند.

اما زاویه‌ی عکس طوری بود که صمیمی به نظر می‌رسیدند.

لیانا اخم کرد.

پشت عکس نوشته شده بود:

«فکر می‌کنی جنگکوک وقتی اینو ببینه، چه فکری می‌کنه؟»

قلب لیانا فرو ریخت.

---

عصر، جنگکوک طبق معمول جلوی مهدکودک منتظرش بود.

لیانا سوار ماشین شد.

جنگکوک متوجه شد ساکت است.

— چی شده؟

— هیچی.

— دوباره دروغ.

لیانا نگاهش کرد.

— اگه یه چیزی ببینی که اشتباه برداشت کنی، چی کار می‌کنی؟

جنگکوک اخم کرد.

— بستگی داره چی باشه.

لیانا عکس را از کیفش بیرون آورد.

— این.

جنگکوک عکس را گرفت.

چهره‌اش برای چند ثانیه بی‌حرکت ماند.

لیانا سریع گفت:

— اون چیزی که فکر می‌کنی نیست.

جنگکوک به عکس نگاه کرد.

بعد به لیانا.

— من حرف بقیه رو باور نمی‌کنم.

لیانا با تعجب گفت:

— چی؟

جنگکوک عکس را پاره کرد.

— تا وقتی خودت بهم چیزی نگی، به هیچ‌کس اعتماد نمی‌کنم.

لیانا آرام پرسید:

— حتی وقتی عکس داری؟

جنگکوک نگاهش کرد.

— حتی وقتی عکس دارم.

لیانا برای اولین بار لبخند زد.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

کسی که عکس را فرستاده بود، همین حالا منتظر بود ببیند نقشه‌اش شکست خورده یا نه.

و وقتی فهمید جنگکوک هنوز به لیانا اعتماد دارد، فقط یک جمله گفت:

— پس باید نقشه‌ی بزرگ‌تری بکشم. 🦢

پآیآن پآرت شانزدهم...📝⃢💍
دیدگاه ها (۶)

🦢 پارت هفدهم | نزدیک‌تر از همیشهروزها آرام‌تر شده بود، اما ر...

🦢 پارت هجدهم | خط قرمزصبح، لیانا وقتی وارد آشپزخانه شد، جنگک...

🦢 پارت پانزدهم | حسادتصبح، لیانا طبق معمول آماده‌ی رفتن به م...

🦢 پارت چهاردهم | قانون اوللیانا هنوز جلوی جنگکوک ایستاده بود...

🦢 پارت هشتم | تو چرا اینجایی؟بعد از رفتن مرد، لیانا هنوز کنا...

🦢 پارت پنجم | چیزی که نباید حس می‌کردمهمانی هنوز ادامه داشت....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط