نامجون جلوی راهرو ایستاد
نامجون جلوی راهرو ایستاد.
صداش آروم بود، ولی قاطع.
نامجون: «نرو اتاق یونا… شوگا.»
شوگا مکث کرد.
نگاهش برای یه لحظه روی دستگیرهی در موند، بعد آهسته سرش رو پایین انداخت.
شوگا: «نمیرم.»
چند ثانیه سکوت.
نه از اون سکوتهای سنگینِ دیشب؛
از اونایی که توش فکر جریان داره.
شوگا برگشت سمت آشپزخونه.
نشست، دستهاش رو روی زانو گذاشت.
دلش میخواست بدونه حال یونا چطوره،
ولی اینبار فهمیده بود
که بعضی وقتها بهترین کمک،
فاصله دادنه.
نامجون نگاه کوتاهی بهش انداخت؛
نه تشکر کرد، نه توضیح داد.
همین «نمیرم» کافی بود.
و پشت درِ بستهی اتاق،
یونا هنوز خواب بود…
صداش آروم بود، ولی قاطع.
نامجون: «نرو اتاق یونا… شوگا.»
شوگا مکث کرد.
نگاهش برای یه لحظه روی دستگیرهی در موند، بعد آهسته سرش رو پایین انداخت.
شوگا: «نمیرم.»
چند ثانیه سکوت.
نه از اون سکوتهای سنگینِ دیشب؛
از اونایی که توش فکر جریان داره.
شوگا برگشت سمت آشپزخونه.
نشست، دستهاش رو روی زانو گذاشت.
دلش میخواست بدونه حال یونا چطوره،
ولی اینبار فهمیده بود
که بعضی وقتها بهترین کمک،
فاصله دادنه.
نامجون نگاه کوتاهی بهش انداخت؛
نه تشکر کرد، نه توضیح داد.
همین «نمیرم» کافی بود.
و پشت درِ بستهی اتاق،
یونا هنوز خواب بود…
- ۷۶
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط