𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀
𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀
𓆩 پــارت نــهــم 𓆪 🖤🥀
اسما هنوز به صفحهی گوشی خیره مانده بود.
«اتاق ۱۳ هنوز منتظر توست.»
نامجون گوشی را از دستش گرفت.
ـ «این پیام رو کی فرستاده؟»
ـ «نمیدونم.»
نامجون دوباره به عکس نگاه کرد.
دختر سوم...
همان دختری که میگفت باعث مرگ یون شده بود.
اسما آرام پرسید:
ـ «تو گفتی اون باعث مرگ یون شده.»
ـ «آره.»
ـ «پس چرا من کنار اون توی عکس بودم؟»
نامجون سکوت کرد.
اسما یک قدم جلو رفت.
ـ «چرا هر بار دربارهی گذشته سؤال میکنم، تو ساکت میشی؟»
نامجون نگاهش کرد.
ـ «چون بعضی حقیقتها وقتی فهمیده بشن، دیگه نمیتونی به قبل برگردی.»
ـ «شاید من اصلاً نمیخوام برگردم.»
نامجون چیزی نگفت.
اسما عکس را از دستش گرفت.
ـ «من میخوام بدونم اون دختر کیه.»
نامجون آهسته گفت:
ـ «اسمش سارا بود.»
اسما به عکس خیره شد.
ـ «سارا...»
همان لحظه چیزی در ذهنش جرقه زد.
صدای دختری...
«اسما، قول بده هیچوقت به کسی نگی.»
اسما ناگهان دستش را روی سرش گذاشت.
ـ «من... صدای اونو یادمه.»
نامجون سریع نزدیک شد.
ـ «چی گفت؟»
اسما چشمهایش را بست.
ـ «گفت... هیچوقت به کسی نگو.»
ـ «چی رو؟»
اسما جواب نداد.
چون تصویر دیگری در ذهنش ظاهر شده بود.
اتاقی تاریک.
یون روبهرویش ایستاده بود.
سارا کنار پنجره.
و نامجون...
پشت در.
اسما چشمهایش را باز کرد.
ـ «نامجون...»
ـ «چی؟»
ـ «تو اون شب اونجا بودی.»
نامجون برای اولین بار چیزی برای گفتن نداشت.
اسما آرام ادامه داد:
ـ «تو گفتی اون شب فقط برادرت رو از دست دادی.»
ـ «...»
ـ «اما خودت هم اونجا بودی.»
نامجون نگاهش را پایین انداخت.
ـ «آره.»
ـ «پس چرا به من نگفتی؟»
نامجون با صدایی آرام گفت:
ـ «چون من اون شب چیزی دیدم که نباید میدیدم.»
اسما پرسید:
ـ «چی؟»
نامجون به سمت پنجرهی پارکینگ نگاه کرد.
ـ «دیدم چه کسی در رو باز کرد.»
سکوت.
اسما آهسته گفت:
ـ «چه کسی؟»
نامجون جواب نداد.
فقط عکس را از دست اسما گرفت و پشتش را برگرداند.
پشت عکس، یک جملهی دیگر نوشته شده بود که اسما تا آن لحظه ندیده بود:
«قاتل یون کسی نیست که فکر میکنید.»
اسما با ناباوری به نوشته نگاه کرد.
ـ «پس سارا...»
نامجون گفت:
ـ «شاید بیگناه بوده.»
ـ «و تو اینو میدونستی؟»
نامجون سکوت کرد.
اسما یک قدم عقب رفت.
برای اولین بار...
به مردی که تمام این مدت به او اعتماد کرده بود، شک کرد.
همان لحظه صدای زنگ گوشی نامجون بلند شد.
شماره ناشناس.
نامجون جواب داد.
صدای همان مرد مرموز از پشت خط آمد:
ـ «حالا وقتشه حقیقت رو بهش بگی.»
نامجون اخم کرد.
ـ «چی میخوای؟»
مرد خندید.
ـ «من چیزی نمیخوام.»
مکثی کرد.
ـ «فقط میخوام اسما بفهمه چرا اون شب...»
صدای مرد قطع شد.
تماس تمام شده بود.
اسما به نامجون خیره شد.
ـ «چرا اون شب چی؟»
نامجون جواب نداد.
اسما آرام پرسید:
ـ «چرا اون شب منو زنده گذاشتن؟»
و برای اولین بار...
نامجون نتوانست به چشمهایش نگاه کند. 🖤🥀
𓆩 پــارت نــهــم 𓆪 🖤🥀
اسما هنوز به صفحهی گوشی خیره مانده بود.
«اتاق ۱۳ هنوز منتظر توست.»
نامجون گوشی را از دستش گرفت.
ـ «این پیام رو کی فرستاده؟»
ـ «نمیدونم.»
نامجون دوباره به عکس نگاه کرد.
دختر سوم...
همان دختری که میگفت باعث مرگ یون شده بود.
اسما آرام پرسید:
ـ «تو گفتی اون باعث مرگ یون شده.»
ـ «آره.»
ـ «پس چرا من کنار اون توی عکس بودم؟»
نامجون سکوت کرد.
اسما یک قدم جلو رفت.
ـ «چرا هر بار دربارهی گذشته سؤال میکنم، تو ساکت میشی؟»
نامجون نگاهش کرد.
ـ «چون بعضی حقیقتها وقتی فهمیده بشن، دیگه نمیتونی به قبل برگردی.»
ـ «شاید من اصلاً نمیخوام برگردم.»
نامجون چیزی نگفت.
اسما عکس را از دستش گرفت.
ـ «من میخوام بدونم اون دختر کیه.»
نامجون آهسته گفت:
ـ «اسمش سارا بود.»
اسما به عکس خیره شد.
ـ «سارا...»
همان لحظه چیزی در ذهنش جرقه زد.
صدای دختری...
«اسما، قول بده هیچوقت به کسی نگی.»
اسما ناگهان دستش را روی سرش گذاشت.
ـ «من... صدای اونو یادمه.»
نامجون سریع نزدیک شد.
ـ «چی گفت؟»
اسما چشمهایش را بست.
ـ «گفت... هیچوقت به کسی نگو.»
ـ «چی رو؟»
اسما جواب نداد.
چون تصویر دیگری در ذهنش ظاهر شده بود.
اتاقی تاریک.
یون روبهرویش ایستاده بود.
سارا کنار پنجره.
و نامجون...
پشت در.
اسما چشمهایش را باز کرد.
ـ «نامجون...»
ـ «چی؟»
ـ «تو اون شب اونجا بودی.»
نامجون برای اولین بار چیزی برای گفتن نداشت.
اسما آرام ادامه داد:
ـ «تو گفتی اون شب فقط برادرت رو از دست دادی.»
ـ «...»
ـ «اما خودت هم اونجا بودی.»
نامجون نگاهش را پایین انداخت.
ـ «آره.»
ـ «پس چرا به من نگفتی؟»
نامجون با صدایی آرام گفت:
ـ «چون من اون شب چیزی دیدم که نباید میدیدم.»
اسما پرسید:
ـ «چی؟»
نامجون به سمت پنجرهی پارکینگ نگاه کرد.
ـ «دیدم چه کسی در رو باز کرد.»
سکوت.
اسما آهسته گفت:
ـ «چه کسی؟»
نامجون جواب نداد.
فقط عکس را از دست اسما گرفت و پشتش را برگرداند.
پشت عکس، یک جملهی دیگر نوشته شده بود که اسما تا آن لحظه ندیده بود:
«قاتل یون کسی نیست که فکر میکنید.»
اسما با ناباوری به نوشته نگاه کرد.
ـ «پس سارا...»
نامجون گفت:
ـ «شاید بیگناه بوده.»
ـ «و تو اینو میدونستی؟»
نامجون سکوت کرد.
اسما یک قدم عقب رفت.
برای اولین بار...
به مردی که تمام این مدت به او اعتماد کرده بود، شک کرد.
همان لحظه صدای زنگ گوشی نامجون بلند شد.
شماره ناشناس.
نامجون جواب داد.
صدای همان مرد مرموز از پشت خط آمد:
ـ «حالا وقتشه حقیقت رو بهش بگی.»
نامجون اخم کرد.
ـ «چی میخوای؟»
مرد خندید.
ـ «من چیزی نمیخوام.»
مکثی کرد.
ـ «فقط میخوام اسما بفهمه چرا اون شب...»
صدای مرد قطع شد.
تماس تمام شده بود.
اسما به نامجون خیره شد.
ـ «چرا اون شب چی؟»
نامجون جواب نداد.
اسما آرام پرسید:
ـ «چرا اون شب منو زنده گذاشتن؟»
و برای اولین بار...
نامجون نتوانست به چشمهایش نگاه کند. 🖤🥀
- ۱۴۸
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط