می بری، هر چه به دلخواه به جا می ماند

می بری، هر چه به دلخواه به جا می ماند
می روی فاصله ها راه به جا می ماند
خرمن هستی من سوخت ندانستی هیچ
که از این حادثه یک آه به جا می ماند
رد او را تو از ان قافله ی رفته نجوی
همه در حافظه ی چاه به جا می ماند
شب که تا صبح خیال تو مرا می خواند
روزها خاطره ی ماه به جا می ماند
غم من شهر شما نیست دلم گم شده است
این همان است که بی گاه به جا می ماند
خواستم تا غزلی ساخته باشم با اشک
درد این قصه ی کوتاه به جا می ماند
دیدگاه ها (۳)

باز باران ، با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنهامی چ...

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنیشاید امشب سوزش این زخم ها ...

شمان زیبایت مرا دیوانه ام کردیمن از شوق تماشایتنگاه از تو نم...

رودها در جاری شدنوعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنندکوه ها ب...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_27صبح هنوز کامل بالا نیامده بود...

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆بـ؏ـضـے آدَمـهــا شَبـیـهِ مِعجِـزِه‌اَن.....

سه سال و یک ماه و شانزده روز و چهار ساعت… این شمارش معکوسِ ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط