پارت سوم ♦️✨
پارت سوم ♦️✨
صدای خنده های والدین در سالن اصلی ، مثل ضربه های ممتدو کلافه کننده به گوش آت میرسید.او درحالی که در حاشیه نشسته بود دیوار این خانه بزرگ و باشکوه درواقع،دیوار هوایی از جنس آهن هستند که دارند دور او تنگ میشوند.
سوکجین که در کنار او نشسته بود ،حتی بدون اینکه نگاه کند، حضورش را حس میکرد.ارامش سوکجین بر خلاف دیگران آوررا عصبی نمی کرد ؛بلکه او را بیشتر به فکر می بر سوکجین نه مثل پدرش با تندی حرف مرد و نه مثل مادرش با خنده های چابلوسانه داشت سعی می کرد فضای سنگین را مدیریت کند.
ناگهان سوکجین برای اینکه جلب توجه کند ،رو به آن کرد با چشمانش مستقیم به چشمان آت خیره شد.نه نگاه تحمیل آمیز بلکه نگاهی که می خواست بپرسد:(هنوزم حالت خوب نیست)
آت با بیمیلی سر تکان داد و با صدایی که به سختی شنیده میشد، زیر لب گفت: «خیلی خستهکننده است.»
سوکجین کمی به جلو خم شد و با صدایی بسیار آرام که فقط در محدوده شنوایی آت بود، گفت: «میدونم. من هم همینطورم. میخوای یه کم از این فضا فرار کنیم؟ تراس بالا یا شاید باغ جلوی خونه… جایی که این همه آدم نباشن.»
آت برای لحظهای مکث کرد. او عادت داشت با هر پیشنهادی که از سمت خانوادههایشان میآمد، مقابله کند، اما این پیشنهاد… این پیشنهاد از طرف خودِ سوکجین بود. نه از طرف یک “قرارداد”، بلکه از طرف یک “انسان”.
آت با تندیِ همیشگیاش، اما با کمی تردید، پاسخ داد: «فکر میکنم بد نباشه. حداقل اونجا مجبور نیستم به لبخندهای مصنوعی کسی نگاه کنم.»
همین که تصمیم گرفتند از میز صرف غذا فاصله بگیرند، صدای بلند و پرانرژی دختری از پشت سرشان آمد:
«اووه! پس بالاخره دو نفر از این محفل رسمی فرار کردن؟»
آت برگشت و با دیدن دختری که با لبخندی شیطنتآمیز و نگاهی تیز به آنها خیره شده بود، کمی جا خورد. او کیم سونی بود. سونی با ظاهری که نشان میداد برخلاف خانوادهاش، از محدودیتها بیزار است، به سمت آنها قدم برداشت.
سونی در حالی که چشمانش از کنجکاوی برق میزد، به آت نگاه کرد و گفت: «من سونی هستم، خواهر سوکجین. و اگه فکر میکنی سوکجین تنها کسیه که از این جلسات کلافهست، سخت در اشتباهی! خوشحالم بالاخره یکی اومد که این سکوتِ مرگبار رو بشکنه.»
آت که همیشه انتظار داشت با دخترهای از این قبیل روبرو شود که با نگاهی تحقیرآمیز یا بسیار پرجوشوجوش به او نگاه کنند، از برخورد صریح و بیپردهی سونی غافلگیر شد. سونی نه میخواست از او تعریف کند و نه داشت به او تهمت میزد؛ او فقط… او را دیده بود.
سوکجین با لبخندی ملایم که انگار همیشه در گوشه لبش پنهان بود، گفت: «سونی، بیا اجازه بده ما یه کم تنها باشیم. بعداً با هم صحبت میکنیم.»
سونی با تکان دادن سر، در حالی که به آت چشمک میزد، گفت: «باشه، باشه! ولی یادت باشه آت (او با شنیدن نام کامل آت، انگار داشت اطلاعات جمع میکرد)، اینجا خیلی جا برای پنهانکاری نیست. اگه خواستی حرفی بزنی، من همیشه گوشهای شنوا دارم، بدون اینکه به کسی لو بدم!»
آت با شنیدن نام کاملش، کمی منقبض شد. او دوست نداشت کسی اینقدر سریع درباره او قضاوت یا تحقیق کند. اما سونی قبل از اینکه آت بتواند واکنشی نشان دهد، با شیطنت از کنارشان گذشت و به سمت سالن برگشت.
سوکجین و آت، حالا در مسیر رفتن به سمت باغ بودند. سکوت بینشان سنگین بود، اما این بار، سنگینیِ فشار خانواده نبود؛ سنگینیِ یک سوال بزرگ بود که هر دو در دل داشتند:
آیا واقعاً میتوان با کسی که به عنوان یک “گزینه” انتخاب شده، یک “رابطه” ساخت؟
سوکجین در حالی که از درِ شیشهای بزرگ باغ خارج میشد، ایستاد و بدون اینکه برگردد، گفت: «آت… من نمیخوام تو رو مجبور کنم به چیزی که بهش باور نداری بچسبی. بیا فقط با هم صحبت کنیم. بدونِ پدر و مادرهامون، بدونِ این نقشهایی که برامون تعریف کردن. فقط دو تا آدم که میخوان بدونن طرف مقابلشون کیه. موافقی؟»
آت به فضای باز باغ که زیر نور ملایم چراغها میدرخشید نگاه کرد. باد خنکی به صورتش خورد. او میخواست بگوید “نه”، میخواست بگوید “من به کسی اعتماد ندارم”، اما کلمات در گلویش گیر کردند.
او فقط یک بار سرش را به نشانه تایید تکان داد
ادامه در پارت بعد ...😂😘
صدای خنده های والدین در سالن اصلی ، مثل ضربه های ممتدو کلافه کننده به گوش آت میرسید.او درحالی که در حاشیه نشسته بود دیوار این خانه بزرگ و باشکوه درواقع،دیوار هوایی از جنس آهن هستند که دارند دور او تنگ میشوند.
سوکجین که در کنار او نشسته بود ،حتی بدون اینکه نگاه کند، حضورش را حس میکرد.ارامش سوکجین بر خلاف دیگران آوررا عصبی نمی کرد ؛بلکه او را بیشتر به فکر می بر سوکجین نه مثل پدرش با تندی حرف مرد و نه مثل مادرش با خنده های چابلوسانه داشت سعی می کرد فضای سنگین را مدیریت کند.
ناگهان سوکجین برای اینکه جلب توجه کند ،رو به آن کرد با چشمانش مستقیم به چشمان آت خیره شد.نه نگاه تحمیل آمیز بلکه نگاهی که می خواست بپرسد:(هنوزم حالت خوب نیست)
آت با بیمیلی سر تکان داد و با صدایی که به سختی شنیده میشد، زیر لب گفت: «خیلی خستهکننده است.»
سوکجین کمی به جلو خم شد و با صدایی بسیار آرام که فقط در محدوده شنوایی آت بود، گفت: «میدونم. من هم همینطورم. میخوای یه کم از این فضا فرار کنیم؟ تراس بالا یا شاید باغ جلوی خونه… جایی که این همه آدم نباشن.»
آت برای لحظهای مکث کرد. او عادت داشت با هر پیشنهادی که از سمت خانوادههایشان میآمد، مقابله کند، اما این پیشنهاد… این پیشنهاد از طرف خودِ سوکجین بود. نه از طرف یک “قرارداد”، بلکه از طرف یک “انسان”.
آت با تندیِ همیشگیاش، اما با کمی تردید، پاسخ داد: «فکر میکنم بد نباشه. حداقل اونجا مجبور نیستم به لبخندهای مصنوعی کسی نگاه کنم.»
همین که تصمیم گرفتند از میز صرف غذا فاصله بگیرند، صدای بلند و پرانرژی دختری از پشت سرشان آمد:
«اووه! پس بالاخره دو نفر از این محفل رسمی فرار کردن؟»
آت برگشت و با دیدن دختری که با لبخندی شیطنتآمیز و نگاهی تیز به آنها خیره شده بود، کمی جا خورد. او کیم سونی بود. سونی با ظاهری که نشان میداد برخلاف خانوادهاش، از محدودیتها بیزار است، به سمت آنها قدم برداشت.
سونی در حالی که چشمانش از کنجکاوی برق میزد، به آت نگاه کرد و گفت: «من سونی هستم، خواهر سوکجین. و اگه فکر میکنی سوکجین تنها کسیه که از این جلسات کلافهست، سخت در اشتباهی! خوشحالم بالاخره یکی اومد که این سکوتِ مرگبار رو بشکنه.»
آت که همیشه انتظار داشت با دخترهای از این قبیل روبرو شود که با نگاهی تحقیرآمیز یا بسیار پرجوشوجوش به او نگاه کنند، از برخورد صریح و بیپردهی سونی غافلگیر شد. سونی نه میخواست از او تعریف کند و نه داشت به او تهمت میزد؛ او فقط… او را دیده بود.
سوکجین با لبخندی ملایم که انگار همیشه در گوشه لبش پنهان بود، گفت: «سونی، بیا اجازه بده ما یه کم تنها باشیم. بعداً با هم صحبت میکنیم.»
سونی با تکان دادن سر، در حالی که به آت چشمک میزد، گفت: «باشه، باشه! ولی یادت باشه آت (او با شنیدن نام کامل آت، انگار داشت اطلاعات جمع میکرد)، اینجا خیلی جا برای پنهانکاری نیست. اگه خواستی حرفی بزنی، من همیشه گوشهای شنوا دارم، بدون اینکه به کسی لو بدم!»
آت با شنیدن نام کاملش، کمی منقبض شد. او دوست نداشت کسی اینقدر سریع درباره او قضاوت یا تحقیق کند. اما سونی قبل از اینکه آت بتواند واکنشی نشان دهد، با شیطنت از کنارشان گذشت و به سمت سالن برگشت.
سوکجین و آت، حالا در مسیر رفتن به سمت باغ بودند. سکوت بینشان سنگین بود، اما این بار، سنگینیِ فشار خانواده نبود؛ سنگینیِ یک سوال بزرگ بود که هر دو در دل داشتند:
آیا واقعاً میتوان با کسی که به عنوان یک “گزینه” انتخاب شده، یک “رابطه” ساخت؟
سوکجین در حالی که از درِ شیشهای بزرگ باغ خارج میشد، ایستاد و بدون اینکه برگردد، گفت: «آت… من نمیخوام تو رو مجبور کنم به چیزی که بهش باور نداری بچسبی. بیا فقط با هم صحبت کنیم. بدونِ پدر و مادرهامون، بدونِ این نقشهایی که برامون تعریف کردن. فقط دو تا آدم که میخوان بدونن طرف مقابلشون کیه. موافقی؟»
آت به فضای باز باغ که زیر نور ملایم چراغها میدرخشید نگاه کرد. باد خنکی به صورتش خورد. او میخواست بگوید “نه”، میخواست بگوید “من به کسی اعتماد ندارم”، اما کلمات در گلویش گیر کردند.
او فقط یک بار سرش را به نشانه تایید تکان داد
ادامه در پارت بعد ...😂😘
- ۱.۹k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط