۲ ستاره و ۳ ماه
۲ ستاره و ۳ ماه
پارت ۵۵
فلش به روز تولد
همه اومده بودن مهمونی خیلی بزرگی بود و آیسا و انیا چند دقیقه دیر اومده بودن
تا وارد شدن
دامیان به انیا خیره شده بود دنیل و دمیتریوسم به آیسا
دمیتریوس کمی صورتشو برد نزدیک:سلام خرگوش خوشگله
آیسا:ایشش چون تم مهمونی خرگوشه اینا رو گذاشتم خودم اصن دوسش نداشتم ولی نگاه اکثرا گذاشتن
ویو آنیا و دامیان داشتن تو سالن مهمونی قدم میزدن
دامیان:فسقلی میدونی قراره باهم ازدواج کنیم؟
آنیا: آ.......آ.....آره🍅
اسلاید ۱ استایل آیسا و ۲ استایل انیا
دامیان:من که ناراضیم(آره جون عمت)
آنیا:منم
دامیان:ولی میتونیم تظاهر کنیم مگه نه؟
آنیا[این عالیه اگه دامیان کمکم کنه که فقط تظاهر کنیم]:آره خیلی خوبه
دامیان زیر لب اروم:ولی کاش واقعی بود
آنیا:دیونه یه بار میگی تظاهر یه بار میگی واقعی
دامیان:هه هیچی
آنیا:یعنی واقعا تو عاشق من شدی؟🍅
دامیان:آ....آره
آنیا یه قطره اشک از چشماش اومد و داد زد: من اینو نمیخوام
و دوید از سالن رفت بیرون
دامیانم بدو بدو دنبالش در حالی فاصلشون یه متر بود و میدویدن
دامیان:آنیا(دامیانم اشک ریخت)
و با لحن بغض کرده گفت:اگه منو میخوای
اگه بگی میای
قول میدم بشم
همونی که میخوای
و آنیا بیهوش شد
دامیان بهش رسید و آنیا رو دستش مونده بود همونجا کف پیاده رو پیش آنیا بود
و منتظر بود که به هوش بیاد
درحالی که موهاشو ناز میکرد
آنیا به هوش اومد:چه......خبره
دامیان: بیدار شدی خوشگلم؟
آنیا تند پاشد:یادت نره این ازدواج که هنوز صورت نگرفته تظاهریه
پارت ۵۵
فلش به روز تولد
همه اومده بودن مهمونی خیلی بزرگی بود و آیسا و انیا چند دقیقه دیر اومده بودن
تا وارد شدن
دامیان به انیا خیره شده بود دنیل و دمیتریوسم به آیسا
دمیتریوس کمی صورتشو برد نزدیک:سلام خرگوش خوشگله
آیسا:ایشش چون تم مهمونی خرگوشه اینا رو گذاشتم خودم اصن دوسش نداشتم ولی نگاه اکثرا گذاشتن
ویو آنیا و دامیان داشتن تو سالن مهمونی قدم میزدن
دامیان:فسقلی میدونی قراره باهم ازدواج کنیم؟
آنیا: آ.......آ.....آره🍅
اسلاید ۱ استایل آیسا و ۲ استایل انیا
دامیان:من که ناراضیم(آره جون عمت)
آنیا:منم
دامیان:ولی میتونیم تظاهر کنیم مگه نه؟
آنیا[این عالیه اگه دامیان کمکم کنه که فقط تظاهر کنیم]:آره خیلی خوبه
دامیان زیر لب اروم:ولی کاش واقعی بود
آنیا:دیونه یه بار میگی تظاهر یه بار میگی واقعی
دامیان:هه هیچی
آنیا:یعنی واقعا تو عاشق من شدی؟🍅
دامیان:آ....آره
آنیا یه قطره اشک از چشماش اومد و داد زد: من اینو نمیخوام
و دوید از سالن رفت بیرون
دامیانم بدو بدو دنبالش در حالی فاصلشون یه متر بود و میدویدن
دامیان:آنیا(دامیانم اشک ریخت)
و با لحن بغض کرده گفت:اگه منو میخوای
اگه بگی میای
قول میدم بشم
همونی که میخوای
و آنیا بیهوش شد
دامیان بهش رسید و آنیا رو دستش مونده بود همونجا کف پیاده رو پیش آنیا بود
و منتظر بود که به هوش بیاد
درحالی که موهاشو ناز میکرد
آنیا به هوش اومد:چه......خبره
دامیان: بیدار شدی خوشگلم؟
آنیا تند پاشد:یادت نره این ازدواج که هنوز صورت نگرفته تظاهریه
- ۳۰۱
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط