باکی از مرگ نداشتم و باکم خالی بود میان مسیری که بازگشتی
باکی از مرگ نداشتم و باکم خالی بود میان مسیری که بازگشتی داشت و نه رفتی. من در راکد ترین حالت ممکن منتظر بودم، منتظر روزی که بتوانم حرکت کنم اما با باک خالی چطور؟ تو دست مرا میگرفتی؟ من نمیدانستم که چرا کسی نمی آید. تو صدای مرا میشنیدی؟ من فریادی نمیزدم میدانستم درین بیابان تنها تر از آنم که کسی صدایم را بشنود و من را ببیند. با دستانی خالی بی حرکت فقط روز ها میگذراندم .میگذرانم که چه شود؟ هیچ. من برای هیچ آمده بودم؟ یا آنها برای لحظاتی لذت برای خودشان من را فرستاده بودند؟ آنها کجا بودند؟ کجای این بیابان خشک و خالی؟ چرا کسی نمیآمد.
تو میگفتی میشود ابر ها رو دزدید و بیابان را جنگل کرد، اما من میدانستم تو حتی نمیدانی بیابان چیست. من به چه دلخوش کرده بودم؟ خار هایی که هر روز از پاهایم بیرون میکشیدم و به آنها قول رفتن میدادم؟ یا به خزعبلاتی که بیابان هم گلستان میشود اگر بخواهم. من میخواستم، میخواستم اما چیزی درین میان بود که بدتر بود بدتر از خار های درشت، شن های داغ بدتر از تنهایی و سکوت مطلق بیابان. من میخواستم تو و آنها نمیدانستید من بارها خواسته بودم من بارها خواسته بودم و نشده بود
اینبار دیگر نمیخواستم، درآوردن خار ها را نمیخواستم، گلستان شدن بیابان را نمیخواستم، من حتی دیگر خودم را هم نمیخواستم.
محی✍️🏻
تو میگفتی میشود ابر ها رو دزدید و بیابان را جنگل کرد، اما من میدانستم تو حتی نمیدانی بیابان چیست. من به چه دلخوش کرده بودم؟ خار هایی که هر روز از پاهایم بیرون میکشیدم و به آنها قول رفتن میدادم؟ یا به خزعبلاتی که بیابان هم گلستان میشود اگر بخواهم. من میخواستم، میخواستم اما چیزی درین میان بود که بدتر بود بدتر از خار های درشت، شن های داغ بدتر از تنهایی و سکوت مطلق بیابان. من میخواستم تو و آنها نمیدانستید من بارها خواسته بودم من بارها خواسته بودم و نشده بود
اینبار دیگر نمیخواستم، درآوردن خار ها را نمیخواستم، گلستان شدن بیابان را نمیخواستم، من حتی دیگر خودم را هم نمیخواستم.
محی✍️🏻
- ۵.۳k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط