مردی در ساحل...

مردی در ساحل...

[پارت ششم]

روز بعد...

از صبح باران ریزی می‌بارید.

ات کنار پنجره ایستاده بود.

قطره‌های باران آرام روی شیشه می‌لغزیدند.

به ساعت نگاه کرد.

بعد به آسمان.

ات: امروز که بارونه...

فکر کنم یونگی نیاد...

چند لحظه فکر کرد.

بعد لبخند زد.

ات: ولی...

شاید اومده باشه.

چترش را برداشت.

کلید خانه را داخل کیفش گذاشت.

و راهی ساحل شد.

...

وقتی رسید...

ساحل تقریباً خالی بود.

فقط صدای باران و موج‌ها شنیده می‌شد.

ات اطراف را نگاه کرد.

ات: یونگی...؟

چند قدم جلو رفت.

اما خبری نبود.

لبخندش کم‌رنگ شد.

ات: پس امروز نیومده...

همان لحظه...

صدایی آرام از پشت سرش آمد.

یونگی: اومدم.

ات سریع برگشت.

یونگی زیر سقف چوبی کوچکی کنار ساحل ایستاده بود.

باران موهای مشکی‌اش را خیس کرده بود.

لباس سفیدش هم از قطره‌های باران نم‌دار شده بود.

ات با خنده گفت:

ات: ترسوندیم.

یونگی خیلی آرام گفت:

یونگی: خودت دیر منو دیدی.

ات زیر چترش رفت کنار او.

چتر را کمی بالا گرفت تا روی هر دو سایه بیندازد.

یونگی نگاهی به چتر کرد.

بعد به ات.

یونگی: خودت خیس میشی.

ات: اشکال نداره.

تو که بدون چتر وایستادی.

یونگی چند ثانیه به او نگاه کرد.

بعد خیلی آرام، دسته‌ی چتر را از دست ات گرفت و کمی بالاتر برد.

حالا هر دو کاملاً زیر چتر بودند.

ات لبخند زد.

ات: این بهتره.

یونگی فقط سرش را تکان داد.

...

هر دو کنار هم، آرام در امتداد ساحل قدم می‌زدند.

باران هنوز می‌بارید.

صدای برخورد قطره‌ها با دریا، همه‌جا را پر کرده بود.

ات با لبخند گفت:

ات: می‌دونی...

من قبلاً از بارون خوشم نمی‌اومد.

یونگی: چرا؟

ات: چون همیشه تنها بودم.

بارون آدمو بیشتر یاد تنهایی میندازه.

یونگی سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

یونگی: الان...

تنهایی؟

ات نگاهش کرد.

لبخند گرمی روی لبش نشست.

ات: نه...

دیگه نه.

یونگی نگاهش را از او گرفت.

اما گوشه‌ی لبش، دوباره همان لبخند کوچک همیشگی نشست.

...

باران کم‌کم بند آمد.

خورشید از پشت ابرها بیرون آمد.

یک رنگین‌کمان کم‌رنگ روی آسمان دیده می‌شد.

ات با ذوق گفت:

ات: یونگی نگاه کن!

یونگی سرش را بالا آورد.

چند لحظه به رنگین‌کمان خیره شد.

ات آرام گفت:

ات: قشنگه، نه؟

یونگی این بار به جای آسمان...

به ات نگاه کرد.

بعد خیلی آرام جواب داد:

یونگی: آره...

قشنگه.

ات متوجه نگاهش نشد.

اما یونگی برای اولین بار...

نفهمید منظورش رنگین‌کمان بود...

یا دختری که کنار او ایستاده بود.

نسیم ملایمی وزید.

و هر دو، بی‌آنکه عجله‌ای داشته باشند...

به راه رفتن کنار دریا ادامه دادند.

ادامه دارد... 🌊🤍
دیدگاه ها (۰)

مردی در ساحل...[پارت هفتم]روز بعد...ات طبق عادت هر روز، نزدی...

مردی در ساحل...[پارت هشتم]خورشید هنوز کامل غروب نکرده بود.نس...

مردی در ساحل...[پارت پنجم]روز بعد...از صبح، آسمان ابری بود.ن...

مردی در ساحل...[پارت چهارم]روز بعد...ساحل مثل همیشه آرام بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط