***سهراب سپهری***

***سهراب سپهری***
صبح امروز کسی گفت به من؛
تو چقدر تنهایی!
گفتمش در پاسخ:
تو چقدر حساسی... تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من،
قلبشان منزل من...!
صافی آب مرا یاد تو انداخت، رفیق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
دیدگاه ها (۱)

قفس داران سکوتم راشکستنددل دائم صبورم راشکستند بجرم پابه پای...

باران رو دوست دارم .. صدایش .. هوایش .. عطرش .. نفس هایش ......

هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد ؛مگر به " ...

صبح زیبا آمد و چشم شقایق باز شدلاله زلف سرکشش را شانه کرد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط