Part.1

Part.1
#مرد_من

دورِ آتش نشسته بودیم؛ صدای خنده‌ها و پچ‌پچ‌های دوستانه، فضای کمپ را پر کرده بود. یکی با گیتار، ریتمی آرام می‌ساخت و دیگری با صدایی گرم، آواز می‌خواند. اما من، مثل همیشه، در افکار خودم غرق بودم. صندلی‌ام را برداشتم و به سمتِ نهر رفتم؛ من همیشه سکوت را به شلوغی ترجیح داده‌ام… دستی به آب زدم و صورتم را شستم.

در حالی که به صدای گوش‌نوازِ جریانِ آب گوش می‌دادم، در دنیای خودم پرسه می‌زدم؛ اما ناگهان، سکوتِ من شکسته شد. حالا دیگر فقط صدای آب به گوش نمی‌رسید، بلکه صدای فریاد و ناله‌ای هم در هوا می‌پیچید.

صدای فریاد را دنبال کردم…

دختری را دیدم که روی زمین افتاده بود و در حالی که پایش را گرفته بود، با درد فریاد می‌زد. با قدم‌های تند به او نزدیک شدم.

—خانومد، چیزی شده؟ کمکی از دستم برمی‌آید؟!

نگاهم که به او افتاد، لحظه‌ای در جایم خشک شدم.

—عام… نه، چیزی نیست… ممنونم…
صدایش لرزان بود. خیلی خجالت‌زده به نظر می‌رسید، اما از دردِ توی چشمانش معلوم بود که واقعاً به کمک نیاز دارد.

—خب، پس همین‌جا بمانید، الان برمی‌گردم…

بلند شدم تا کیفِ کمک‌های اولیه را که همیشه به عنوان یک عادت، همراه خودم دارم، بیارم. در تمامِ آن چند قدم که می‌دویدم، تصویرِ او از ذهنم پاک نمی‌شد… چقدر زیبا بود! با خودم گفتم که من همیشه تنها بودم و شاید، شاید این اولین بار باشه که فرصتی برای شناختنِ کسی پیدا می‌کنم.

کیف و برداشتم و با سرعت به سمتش رفتم.

—خب، می‌شه ببینم کجای پاتون آسیب دیده؟

—بله، ولی… واقعاً لازم نیست، زحمت نکشید…

باندی برداشتم و با دقت شروع کردم به بستنِ زخمِ پایش…

ادامه دارد.....


خبب اینم از ارت اول رمانن منن...
امیدوارم خوشتون بیاد و حمایتم کنیددد🥹🙃🫂
دیدگاه ها (۰)

Part.1#مرد_مندورِ آتش نشسته بودیم؛ صدای خنده‌ها و پچ‌پچ‌های ...

مترجم یه دنده پارت 2تند تر قدم برداشتم صدای بلند سامیار از پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط