به دستهايت خيره ماندم و ياد گرفتم به لطافت عاطفه بايد حرم
به دستهايت خيره ماندم و ياد گرفتم به لطافت عاطفه بايد حرمت نهاد....
من چشمهايت را ديدم....
وياد گرفتم نجابت صدق را پاس بايد داشت من قلبت را نگاه كردم....
و ستايش عشق را چشيدم...
تو كه آمدي من اشك را در خاطره ها گم كردم و بغض را در گلو....
تو كه آمدي من پاكي را خوب فهميدم و نگذاشتم حوض دلم غبار بگيرد....
آري خوبترين! من از نگاه تو آبي شدم و با لبخند تو واژه را مشتاق....
من با صداي تو يخبندان....
را از خاطره محو كردم و حتي ياد گرفتم گرم يعني چه....
من چشمهايت را ديدم....
وياد گرفتم نجابت صدق را پاس بايد داشت من قلبت را نگاه كردم....
و ستايش عشق را چشيدم...
تو كه آمدي من اشك را در خاطره ها گم كردم و بغض را در گلو....
تو كه آمدي من پاكي را خوب فهميدم و نگذاشتم حوض دلم غبار بگيرد....
آري خوبترين! من از نگاه تو آبي شدم و با لبخند تو واژه را مشتاق....
من با صداي تو يخبندان....
را از خاطره محو كردم و حتي ياد گرفتم گرم يعني چه....
- ۳۸۱
- ۱۱ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط