نامجون خدافظ
نامجون : خدافظ
ادامه ی ویو نامجون
آجوما رفت و من شروع کردم به درست کردن دوبوکی و پیتزا پیش خودم گفتم شاید دوبوکی دوست نداشته باشه آخه داخل کلاس که بودیم یکی از بچه ها که دوبوکی آورده بود و به ا/ت تعارف کرد گفت نه ممنون آه البته چه ربطی داره شاید کشمش نبوده ولی به هر حال اگر پیتزا دوست نداشت دوبوکی می خوره آره دوبوکی می خوره و بعد شروع کردم به درست کردن غذا دوبوکی رو که درست کردن یا دم افتاد که وسایل پیتزا ندارم پس سفارش دادم که دویون اومد از اتاق بیرون
دویون : قربان سر این بچه چی اومده بنده خداحالش خیلی بده خیلی خونریزی کرده بود
نامجون : تغییر چویا و رزی و میناست اونا این بچه رو دادن دست اون فاکر های رو مخ درسته که خودمم فاکرم و هر روز چند نفر زیرمن اوکی ولی بهشون آسیب نمیزنم که این بدبخت تصور کن سه تا کی.ر گنده داخلش بوده ولی شانس آورده که داخلش کام نکردن
دویون : آخیییییی حتماً خیلی درد داشته براش درکش میکنم اشکال نداره
نامجون : الان حالش چه طوره ؟
دویون : الان حالش خوبه بهش سرم زدم و فعلاً بیهوشش کردم برای اینکه دردش خیلی ممکنه زیاد باشه می تونی جلوی تحریک شدنت رو بگیری نامجون ؟
نامجون : آره می تونم بگیرم چطور ؟ ( داره آب می خوره)
دویون : گفتم اگر می تونی زمانی که ا/ت بلند شد ببریش حموم
نامجون: چی ؟( آبی که دستش بود و داشت می خورد می پره تو گلوش)
دویون : چیه نمیتونی؟
نامجون :چرا چرا می تونم خیالت راحت
دویون : باشه بهش سه تا سرم وصل کردم و البته خودت که می دونی قاتیشون کردم و یه سری دارو ها بهت میدم براش بخر و هر۸ بهش بده بهتره زیادم تحرک نداشته باشه تا سریع تر خوب شه بهش غذا های مقوی بده و ازش مراقبت کن
نامجون: چشم
دویون : نامجون تو از ا/ت خوشت میاد
نامجون : نه بابا چی میگی امکان ندارد( ببخشید ببخشید گی می خوره)
دویون : دروغ نگو نامجون
نامجون: من کی به تو دروغ گفتم ؟
دویون : همیشه
نامجون : هیونگگگگگگ
دویون : هااااا ویهههه مگه دروغ گفتم ؟
نامجون : آه نه دروغ نمیگی
دویون : پس یعنی دوست داری ؟( خر ذوق)
نامجون : نمیدونم ( زد حال )
دویون : خاک تو سرت زدی تو زوقم ( تیکه )
نامجون :🤣🤣🤣🤣
دویون : رو آب بخندی 🤣🤣باشه پس خدافظ مراقب ا/ت باش
نامجون : باشه خیالت راحت خدافظ 👋🏻
دویون : بای بای ( میره )
نامجون همین جوری داشتم فکر میکردم که زنگ عمارت خورد به بادیگارد گفتم وسایل هارو بیاره بالا وسایل ها که رسید به دستم شروع کردم به درست کردن پیتزا و پیتزا هم آماده شد رفتم که از/ت رو بیدار کنم خیلی قشنگ خوابیده بود اوکی دیگه تسلیم آره عاشقت شدم آخه کی فکر میکرد یه مافیا که کلی آدم کشته و تا حالا عاشق نشده الان عاشق یه دختری به این قشنگی بشه آه نامجون ولش کن رفتم ا/ت رو بیدار کردم
نامجون : ا/ت .....ا/ت ... عزیزم بلند شو .... ا/ت
ا/ت: اممممم هوممننمم آی آخه آخ آخ
نامجون : چیشد ؟ خوبی؟( نگران )
ا/ت: خیلی دلم درد میکنه ( ناراحت )
نامجون : اشکال نداره پشو برو دستشویی کار های لازمت رو بکن تا من برم دارو هات رو بخرم
ا/ت: چشم استاد
نامجون : دیگه لازم نیست بهم بگی استاد از همین الان به بعد به من میگی ددی
ا/ت: چی؟(شکه)
نامجون : نگاه کن ا/ت من عاشقتم و ...... به حس هوایی بهت دارم .... میشه با من .... باشی .....
ا/ت: نمیدونم باید فکر کنم میشه به طره بهم وقت بدی
نامجون : حتماً فردا ساعت ۱۲ ی ظهر بهم خبر بده باشه ؟
ا/ت: باشه ممنون
نامجون : خوبه ( میره پشت در کمد و لباس هایش رو عوض میکنه و میبره دارو های ا/ت رو میگیره )
نامجون : خب ا/ت ........
ادامه ی ویو نامجون
آجوما رفت و من شروع کردم به درست کردن دوبوکی و پیتزا پیش خودم گفتم شاید دوبوکی دوست نداشته باشه آخه داخل کلاس که بودیم یکی از بچه ها که دوبوکی آورده بود و به ا/ت تعارف کرد گفت نه ممنون آه البته چه ربطی داره شاید کشمش نبوده ولی به هر حال اگر پیتزا دوست نداشت دوبوکی می خوره آره دوبوکی می خوره و بعد شروع کردم به درست کردن غذا دوبوکی رو که درست کردن یا دم افتاد که وسایل پیتزا ندارم پس سفارش دادم که دویون اومد از اتاق بیرون
دویون : قربان سر این بچه چی اومده بنده خداحالش خیلی بده خیلی خونریزی کرده بود
نامجون : تغییر چویا و رزی و میناست اونا این بچه رو دادن دست اون فاکر های رو مخ درسته که خودمم فاکرم و هر روز چند نفر زیرمن اوکی ولی بهشون آسیب نمیزنم که این بدبخت تصور کن سه تا کی.ر گنده داخلش بوده ولی شانس آورده که داخلش کام نکردن
دویون : آخیییییی حتماً خیلی درد داشته براش درکش میکنم اشکال نداره
نامجون : الان حالش چه طوره ؟
دویون : الان حالش خوبه بهش سرم زدم و فعلاً بیهوشش کردم برای اینکه دردش خیلی ممکنه زیاد باشه می تونی جلوی تحریک شدنت رو بگیری نامجون ؟
نامجون : آره می تونم بگیرم چطور ؟ ( داره آب می خوره)
دویون : گفتم اگر می تونی زمانی که ا/ت بلند شد ببریش حموم
نامجون: چی ؟( آبی که دستش بود و داشت می خورد می پره تو گلوش)
دویون : چیه نمیتونی؟
نامجون :چرا چرا می تونم خیالت راحت
دویون : باشه بهش سه تا سرم وصل کردم و البته خودت که می دونی قاتیشون کردم و یه سری دارو ها بهت میدم براش بخر و هر۸ بهش بده بهتره زیادم تحرک نداشته باشه تا سریع تر خوب شه بهش غذا های مقوی بده و ازش مراقبت کن
نامجون: چشم
دویون : نامجون تو از ا/ت خوشت میاد
نامجون : نه بابا چی میگی امکان ندارد( ببخشید ببخشید گی می خوره)
دویون : دروغ نگو نامجون
نامجون: من کی به تو دروغ گفتم ؟
دویون : همیشه
نامجون : هیونگگگگگگ
دویون : هااااا ویهههه مگه دروغ گفتم ؟
نامجون : آه نه دروغ نمیگی
دویون : پس یعنی دوست داری ؟( خر ذوق)
نامجون : نمیدونم ( زد حال )
دویون : خاک تو سرت زدی تو زوقم ( تیکه )
نامجون :🤣🤣🤣🤣
دویون : رو آب بخندی 🤣🤣باشه پس خدافظ مراقب ا/ت باش
نامجون : باشه خیالت راحت خدافظ 👋🏻
دویون : بای بای ( میره )
نامجون همین جوری داشتم فکر میکردم که زنگ عمارت خورد به بادیگارد گفتم وسایل هارو بیاره بالا وسایل ها که رسید به دستم شروع کردم به درست کردن پیتزا و پیتزا هم آماده شد رفتم که از/ت رو بیدار کنم خیلی قشنگ خوابیده بود اوکی دیگه تسلیم آره عاشقت شدم آخه کی فکر میکرد یه مافیا که کلی آدم کشته و تا حالا عاشق نشده الان عاشق یه دختری به این قشنگی بشه آه نامجون ولش کن رفتم ا/ت رو بیدار کردم
نامجون : ا/ت .....ا/ت ... عزیزم بلند شو .... ا/ت
ا/ت: اممممم هوممننمم آی آخه آخ آخ
نامجون : چیشد ؟ خوبی؟( نگران )
ا/ت: خیلی دلم درد میکنه ( ناراحت )
نامجون : اشکال نداره پشو برو دستشویی کار های لازمت رو بکن تا من برم دارو هات رو بخرم
ا/ت: چشم استاد
نامجون : دیگه لازم نیست بهم بگی استاد از همین الان به بعد به من میگی ددی
ا/ت: چی؟(شکه)
نامجون : نگاه کن ا/ت من عاشقتم و ...... به حس هوایی بهت دارم .... میشه با من .... باشی .....
ا/ت: نمیدونم باید فکر کنم میشه به طره بهم وقت بدی
نامجون : حتماً فردا ساعت ۱۲ ی ظهر بهم خبر بده باشه ؟
ا/ت: باشه ممنون
نامجون : خوبه ( میره پشت در کمد و لباس هایش رو عوض میکنه و میبره دارو های ا/ت رو میگیره )
نامجون : خب ا/ت ........
- ۱۶.۲k
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط