استاد جذاب من ) )ლ( پارت 103 `ლ
استاد جذاب من ) )ლ( پارت 103 `ლ
از لایه مژه های بلند سیاه اش به جیمین نگاه انداخت با عصبانیت و اخمی که بین ابرو هایش بود به دختره زول زده، با عصبانیت قاشق را میان آن کاسه شیشه ای انداخت که باعث پیچیده شدن صدا در اتاق شد ثانیه ای نگذشت که صدای جیمین بلند شد با لحنی که حاصل از خشم ناراحتی بود نجوا نمود جیمین : مگه ما اومدیم یه رستوران که تو غذا رو نمی پسندی تموم کن این بچه بازیاتو .... صدای جیمین قطع شد و حال آن اتاق در سکوت کامل فروع رفته بود چطور میتونست با کسی که قلب اش از پنبه هم نرم و نازک تره اینجوری حرف بزنه لحظه ای به باید بچه ای که دیگه وجود نداشت افتاد بغض بدی راه گلویش را گرفت بچه ای میتونست زنده بمونه زندگی کنه صدای گریه نوزادی اش را بشنوه شبا تا دیر وقت بالا سرش بشینه دندون های تازه جونه زده اش را ببینه به چشم های کوچیکش نگاه کنه دست کوچیک و ظریفش رو تو دستش بگیره، اما همه این شانس ها رو از دست داد فکر کردن به همه این ها بغضش رو شکست بخاطر موهای که رویه صورتش پخش بودن اشک هایش از دید جیمین پنهان بودن اشک های که بی صدا رویه گونه هایش موج میزدن اون لایق این دعوا شدن نبود این ات بود که ازش دلخور بود اما جیمین داشت اون رو دعوا میکرد مستحق این همه ناراحتی اون کسی نبود جز جیمین، به آرومی در آن سکوت اتاق فقط صدای آرام گریه های دختره به گوش میرسید جیمین کلافه دستی لایه موهایش کشید خودش رو مقصر اشک های دختره میدونست همینطور بهش خیره ماند اوفی کشید و از رویه صندلی بلند شد سمته پنجره اتاق یهو چیشد همه چی داشت خوب پیش میرفت لحظه ای ناگهان در زندگی اتفاقی رخ میده که همه چیو عوض میکنه قلبش درد میکنه بی صدا اشک می ریزه دلیلش چیه چرا دختره اینجوری شده ؟ یا کیه ؟ آیا کسی باعثش شده یا زندگی اینجوری تصمیم گرفته که شاد باشه یا غمگین ؟ تا کی ادامه داشت این زنگی نفرین شده برای او .. جیمین نگاهی به پشته سرش انداخت نمیتونست اینجوری اون رو ببینه پس دوباره ناچار سمتش برگشت
رویه تخت نشست کمی نزدیکش شد دست هایش را رویه شونه های ات گذاشت خواست بغلش کنه که اون دست هاشو پس زد درحالیکه صورتش بین موهاش پنهان بود با بغض و غیظ لب زد ات : بهم دست زدن ..
جیمین بیخیال حرف های عشقش شد و به زور اون رو در آغوشش کشید دختره تقلا کرد اما صدای عصبی مرد به کارش توقف داد جیمین : آروم بگیر خانم کانگ
از لایه مژه های بلند سیاه اش به جیمین نگاه انداخت با عصبانیت و اخمی که بین ابرو هایش بود به دختره زول زده، با عصبانیت قاشق را میان آن کاسه شیشه ای انداخت که باعث پیچیده شدن صدا در اتاق شد ثانیه ای نگذشت که صدای جیمین بلند شد با لحنی که حاصل از خشم ناراحتی بود نجوا نمود جیمین : مگه ما اومدیم یه رستوران که تو غذا رو نمی پسندی تموم کن این بچه بازیاتو .... صدای جیمین قطع شد و حال آن اتاق در سکوت کامل فروع رفته بود چطور میتونست با کسی که قلب اش از پنبه هم نرم و نازک تره اینجوری حرف بزنه لحظه ای به باید بچه ای که دیگه وجود نداشت افتاد بغض بدی راه گلویش را گرفت بچه ای میتونست زنده بمونه زندگی کنه صدای گریه نوزادی اش را بشنوه شبا تا دیر وقت بالا سرش بشینه دندون های تازه جونه زده اش را ببینه به چشم های کوچیکش نگاه کنه دست کوچیک و ظریفش رو تو دستش بگیره، اما همه این شانس ها رو از دست داد فکر کردن به همه این ها بغضش رو شکست بخاطر موهای که رویه صورتش پخش بودن اشک هایش از دید جیمین پنهان بودن اشک های که بی صدا رویه گونه هایش موج میزدن اون لایق این دعوا شدن نبود این ات بود که ازش دلخور بود اما جیمین داشت اون رو دعوا میکرد مستحق این همه ناراحتی اون کسی نبود جز جیمین، به آرومی در آن سکوت اتاق فقط صدای آرام گریه های دختره به گوش میرسید جیمین کلافه دستی لایه موهایش کشید خودش رو مقصر اشک های دختره میدونست همینطور بهش خیره ماند اوفی کشید و از رویه صندلی بلند شد سمته پنجره اتاق یهو چیشد همه چی داشت خوب پیش میرفت لحظه ای ناگهان در زندگی اتفاقی رخ میده که همه چیو عوض میکنه قلبش درد میکنه بی صدا اشک می ریزه دلیلش چیه چرا دختره اینجوری شده ؟ یا کیه ؟ آیا کسی باعثش شده یا زندگی اینجوری تصمیم گرفته که شاد باشه یا غمگین ؟ تا کی ادامه داشت این زنگی نفرین شده برای او .. جیمین نگاهی به پشته سرش انداخت نمیتونست اینجوری اون رو ببینه پس دوباره ناچار سمتش برگشت
رویه تخت نشست کمی نزدیکش شد دست هایش را رویه شونه های ات گذاشت خواست بغلش کنه که اون دست هاشو پس زد درحالیکه صورتش بین موهاش پنهان بود با بغض و غیظ لب زد ات : بهم دست زدن ..
جیمین بیخیال حرف های عشقش شد و به زور اون رو در آغوشش کشید دختره تقلا کرد اما صدای عصبی مرد به کارش توقف داد جیمین : آروم بگیر خانم کانگ
- ۱۵.۵k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط