پارت
پارت ۱۷
رفتیم سراغ بچه ها قرار شد پنج نفر پیش اونا بمونن بقیه هم بیان تاعو و سهون و دی او و جسی بل و کامیلا موندن و بقیه وارد اون راه شدن .اسنیسی :بچه ها هر اتفاقی افتاد جیغ نزنید و اروم و باهم حرکت کنید باشه
یه راه پله بود و بعد به زمین رسیدیم اولین چیزی که دیدیم این بود که کل دیوار ها خونی بود ولی یه خط طوسی تا ته یه راه روی تاریک میرفت.
دنبال هم راه میرفتیم و دنبال ته او خط بودیم توی راه رو ۵ تا اتاق بود روی اخری نوشته بود قربانی هممون سکته زده بودیم .
چانیول
داشتم دنبال بچه ها میرفتم چهارمین نفر بودم که گوشه دیوار چیزی دیدم انگار یه بچه با لباس های خونی و گلی داشت بازی میکرد رفتم طرفش و انگار درون خودم با یه چیزی میجنگیدم.
کریس
چانی رفت یه گوشه و وقتی امد چشاش کاملا سفید بود و با یه صدای خش داری حرف میزد و چیز های نامفهومی میگفت .
استیسی :بچه ها فکر نکنم این کسی که مارو اذیت میکنه ادم باشه اون روح اون بچه هس
چند لحظه گذشت چانیول بی هوش رو زمین افتاد . با کای بلندش کردیم و همه از اونجا خارج شدیم .
اما
وقتی امدیم هیچ چیزی به جز بیهوشی چان یادم نمی امد. از بالا صدای جیغ میومد رفتیم جلو در اتاق ولی در باز نشد
کای:بچه ها من یه چیزی ته سالن دیدم
اسی:اهمیت نده
استیسی یه چیزی زیر لب خوند و در باز شد.
من:ماهی چی گفتی
اسی: بابا یادت میاد ایران بودیم مادر بزرگامون بهمون میگفتن وقتی ترسیدی بگو بسم الله الرحمن الرحیم منم الان یادم افتاد
بکی:خب این یعنی چی؟
من:یعنی به نام خداوند بخشنده مهربان
کریس:عجیبه ها
وارد اتاق که شدیم بچه هارو دیدیم که حالشون خعلی بد بود
سارا از تب بی هوش شده بود و جولیا یکم حالش بهتر بود .
استیسی از توی اون چمدون اضافش یه بسته قرص در اورد و داد به بچه ها که بدن به سارا
سارا بعد از اینکه اونو خورد بهتر شد و بعد یک ساعت به هوش امد
توی اتاق بودیم و شام میخوردیم که جسی بل گفت:بچه ها چی شد
من:نمی دونم باید صبر کنیم تا چانی به هوش بیاد.
.....................................
رفتیم سراغ بچه ها قرار شد پنج نفر پیش اونا بمونن بقیه هم بیان تاعو و سهون و دی او و جسی بل و کامیلا موندن و بقیه وارد اون راه شدن .اسنیسی :بچه ها هر اتفاقی افتاد جیغ نزنید و اروم و باهم حرکت کنید باشه
یه راه پله بود و بعد به زمین رسیدیم اولین چیزی که دیدیم این بود که کل دیوار ها خونی بود ولی یه خط طوسی تا ته یه راه روی تاریک میرفت.
دنبال هم راه میرفتیم و دنبال ته او خط بودیم توی راه رو ۵ تا اتاق بود روی اخری نوشته بود قربانی هممون سکته زده بودیم .
چانیول
داشتم دنبال بچه ها میرفتم چهارمین نفر بودم که گوشه دیوار چیزی دیدم انگار یه بچه با لباس های خونی و گلی داشت بازی میکرد رفتم طرفش و انگار درون خودم با یه چیزی میجنگیدم.
کریس
چانی رفت یه گوشه و وقتی امد چشاش کاملا سفید بود و با یه صدای خش داری حرف میزد و چیز های نامفهومی میگفت .
استیسی :بچه ها فکر نکنم این کسی که مارو اذیت میکنه ادم باشه اون روح اون بچه هس
چند لحظه گذشت چانیول بی هوش رو زمین افتاد . با کای بلندش کردیم و همه از اونجا خارج شدیم .
اما
وقتی امدیم هیچ چیزی به جز بیهوشی چان یادم نمی امد. از بالا صدای جیغ میومد رفتیم جلو در اتاق ولی در باز نشد
کای:بچه ها من یه چیزی ته سالن دیدم
اسی:اهمیت نده
استیسی یه چیزی زیر لب خوند و در باز شد.
من:ماهی چی گفتی
اسی: بابا یادت میاد ایران بودیم مادر بزرگامون بهمون میگفتن وقتی ترسیدی بگو بسم الله الرحمن الرحیم منم الان یادم افتاد
بکی:خب این یعنی چی؟
من:یعنی به نام خداوند بخشنده مهربان
کریس:عجیبه ها
وارد اتاق که شدیم بچه هارو دیدیم که حالشون خعلی بد بود
سارا از تب بی هوش شده بود و جولیا یکم حالش بهتر بود .
استیسی از توی اون چمدون اضافش یه بسته قرص در اورد و داد به بچه ها که بدن به سارا
سارا بعد از اینکه اونو خورد بهتر شد و بعد یک ساعت به هوش امد
توی اتاق بودیم و شام میخوردیم که جسی بل گفت:بچه ها چی شد
من:نمی دونم باید صبر کنیم تا چانی به هوش بیاد.
.....................................
- ۵.۰k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط