دل شکستن هنر است🥀

دل شکستن هنر است🥀

🥀 تا می توانی دل بشکن🥀

🥀بخند و بر عیب های دیگران🥀

🥀عیب بگذار🥀

🥀 تا جا بشوی در جمع آدمیان🥀

🥀تا بشوی همرنگ جماعت🥀

🥀و مطمئن باش🥀

🥀 که این روزها برایت🥀

🥀 نمی ماند🥀

کیوتی

هوا تاریک بود .. و خونه پر از شادی . امشب شبی بود که جیهوپ دوست صمیمی اش را برای سرف شام دعوت نموده بود .. جینجو با اشتیاق رژلبی زد سپس روبه شوهرش نمود : باور نمیشه پسر بزرگ ما امشب دختر میاره خونه .. سپس ریز خندید شوهرش مشغول سرآستین اش شد و آورم گفت : آره روزا میگذره ...
جینجو : یه روز خودمون جون بودیم .. و حالا بچه هامون ..
جیمین روی تخت نشست سپس کمی گیج مانند روبه همسرش گفت : به نظرت این چند مدت جونگکوک چرا اینجوری شده ..
مادرش متعجب گفت : چی .. چرا من متوجه اش نمیشم..
در محکم باز شد سپس با قیافه خندون تهیونگ وارد اتاق شد : اپااااااا
با دو سمت پدرش رفت و خودش را در آغوش اش انداخت جیمین خندید و موهای پسرش را بوسید.، : اوخخخ پسر کوچیکم کله صورتش توت فرنگی‌های خودنش آره ..
جینجو خندید ، سپس دامن لباس را به دست گرفت سپس به سمتش هجوم برد روبه رو همسرش روی تخت نشست و آروم خندید : بیا ته کوچولو من .. بیا لباستو عوض کنم ..
..........

سو آه با لبخند دست گل را سمت مادر جیهوپ گرفت و با احترام گفت : سلام چوی سو آه هستم .... جینجو با لبخند گفت : خوش اومدی بفرمایید
بر روی مبل نشست سپس دامن لباس اش را پایین کشید .. جونگکوک بی حال گفت : چه خبر ..
سو آه : خبرا دست شماست ..
جیهوپ : چرا به خودت زحمت دادی .. اشاره ای به گل ها نمود و سو آه تند گفت : نه جلو راهم دیدم یاد تو افتادم که مثل دخترا عاشق گلی ..
با گفت هایش همه خندیدند جونگکوک همچون در سکوت نشسته بود و گاهی از قهوه عسلی اش میخورد .. این جونگکوک بود که ذهنش به حدی زیاد درگیر آن دخترک بود .. گوشیش زنگ خورد و افکارش را کنار زد تا از جیب شلوارش بیرون می‌آورد قطع شد اخم کرد و این بار خودش بود که به آن شماره زنگ زد .
شانه ای بالا انداخت .. در کسری ثانیه ای صدا ناز را شنید
آوا : دکتر ... ؟ .
جونگکوک مات و مبهوت به زمین خیره شد چشم هایش از کاسه بیرون آمد .. مادرش نگران گفت : چیزی شده .. جونگکوکم ..
پدرش بلافاصله اخم کرد : مادرت .. با تو حرف میزنه جونگکوک..
جونگکوک افکارش را کنار زد سپس آروم گفت : تماس مهمی نیست .. سپس تند بلند شد و سمت حیاط رفت .. لبش را تر کرد
جونگکوک: سلام .. تویی کیم ات ؟
دخترک بیشتر زانو هایش را سمت شکمش نزدیک کرد ،
: سلام خ... ودم هستم .. جونگکوک با لبخند دست تو جیب روبه آب نما ایستاد : شماره خودته ؟ ..
آوا کمی لبخند زد سپس پاهایش را از تخت آویزان کرد و آروم گفت : آره .. اوپا برام خریده خیلی خوشگله کاور گوشیش خیلی صورتیه
جونگکوک به این ذوق بودن دخترک لبخندی زد و آروم کنار آب نما نشست : خیلی خوشحال شدم راستی گوشیتو دوست داری .. ؟
آوا چشم هایش ستاره ای شدن سپس با ذوق ای گفت: آره .. خیلی کاورش رو خیلی دوست دارم ..
جونگکوک لبخند زد و آورم گفت : خوشحال شدم که هم حالت خوبه هم خوشحالی..
دخترک لبخند ریزی زد .. سپس سکوت کرد .. جونگکوک هم همین طور ..
تنها صدا باد سرد به گوش میخورد و صدا آن آب کنار جونگکوک خودش هم متوجه نمیشد نه آوا نه جونگکوک.. بلاخره این دکتر جوان بود که میخواست دهن باز کنه و آورم گفت : چرا زنگ زدی و دوباره قطع کردی
دخترک ترسید .. نه ترس از دکتر بلکه ترس از دست دادن خود دکتر .. خودش هم متوجه این وابستگی یهویی نمیشد ..
با صدا لرزاند مانند گفت : راستش .. انگشتم .. خورد . میترسم .. مزاحم نشم
جونگکوک: نه اصلا همچین فکری نکن تو مراحمی هر موقع ای که ترسیدی یا نیاز به گفته های دکترت داشتی حتما زنگ بزن ...
تهیونگ جلو در ایستاد با قدم کوچیکش بلند گفت : هیونگگگگگ شام آماده هست ..
دیدگاه ها (۴)

کسی باید باشد🥀 🥀آنقدر خوب🥀 🥀که تمام زخم ها را🥀...

جونگکوک با پخی زیر بار خنده رفت .. جیمین و همسرش چشم غره ای ...

دخترک حق تو گلو ای کرد سپس همان چشم های کیوت و قرمز اش یا لپ...

🥀دلم می سوزد🥀 🥀برای خودم🥀 🥀برای تنهایی عمیقم🥀 ...

سو آه اخم کرد و دست به کمر شد دخترک آوا با چشم های سبز تیره ...

خنده حاصل از گریه هوا باز هم ابری مانند بود نم نم های باران ...

جونگ کی با هجوم وارد اتاق شد جونگکوک نگاه از بیمار گرفت سپس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط