دیشب از بام جنون دیوانه ای افتاد و مرد

دیشب از بام جنون دیوانه ای افتاد و مرد
پیش چشم شمع ها پروانه ای افتاد و مرد

از لطافت یاد تو چون صبح گل ها خیس بود
شبنمی از پشت بام خانه ای افتاد و مرد

موی شبگونی که چنگش میزدی شب تا سحر
از سپیدی لا به لای شانه ای افتاد و مرد

ازدیاد پنجره جان قناری را گرفت
در قفس از نغمه ی مستانه ای افتاد و مرد

این کلاغ قصه را هرگز تو هم نشنیده ای
تا خودش هم قصه شد افسانه ای افتاد و مرد
دیدگاه ها (۱)

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت هشتم: آزادیِ مشروط و غافلگیری ...

دیشب از بام جنون دیوانه ای افتاد و مرد پیش چشم شمع ها پروانه...

"کلاغ عاشق"کلاغه دلش گرفته بودکلاغ سیاه پاپتیپرید رو شاخه ی ...

ز ره هوس به تو کی رسم، نفسی ز خود نرمیده منهمه حیرتم به‌کجا ...

فیک ران پارت آخر(بخش آخر)

,,تقدیم به همه پدران زحمتکش,,وای.....صدوای....اختربختمپدرم آ...

شعرو همین الان یهویی خوندم🍒 به لطافت عطر بهاران به لطیفی قا...

شعرو همین الان یهویی خوندم🍒 به لطافت عطر بهاران به لطیفی قا...

کامنت لودفنشعرو همین الان یهویی خوندم🍒 به لطافت عطر بهاران ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط