قلب های شکسته پارت ۱۰

قلب های شکسته پارت ۱۰
صبح همان روز - میز صبحانه، ساعت هشت و نیم

ایزومی پیشانی‌اش را کوبید به میز.

تک.

«خودم گفتم.»

تک.

«چرا خودم گفتم؟»

تک.

«جلوی ویلیام. ویلیام جیمز موریارتی. مردی که هیچ چیزی را فراموش نمی‌کند.»

لوئیس از پشت لیوان شیرش نگاه کرد. «سرت درد می‌کنه؟»

«بله. از دست خودم.»

ویلیام آرام قاشق را کنار نعلبکی گذاشت. چای سبز را با وقار تمام نوشید. بعد نگاه کرد به ایزومی.

با آن لحن موقر و آرامش گفت:

«دستش خوشگل بود.»

ایزومی دومین کوبیدن را زد.

تک.

«دیگه بس کن.»

ویلیام ادامه داد، انگار نقل قول می‌کند: «انگشتان باریک بلند.»

«ویلیام.»

«و آن کت تیره...»

«به خدا اگر ادامه بدی قهوه را می‌ریزم روی صورتت.»

آلبرت تازه وارد شد. کراواتش را مرتب می‌کرد. نشست پای میز و با خوشحالی صبحگاهی ناآگاهانه گفت: «چطورین همگی؟ چه خبره؟»

ویلیام بدون اینکه چشم از ایزومی بردارد، گفت: «ایزومی داشت تعریف می‌کرد که چرا از یک آدم خاص متنفر است.»

آلبرت قاشق را برداشت. «آدم خاص؟ کی؟»

«شرلوک هولمز.»

آلبرت نگاهش را به ایزومی انداخت. ایزومی داشت با نگاهش وعده قتل می‌داد به ویلیام.

آلبرت: «...خب. از چیش بدش میاد ؟»

ویلیام: «دستش.»

آلبرت: «دستش؟»

ویلیام: «خوشگل است.»

آلبرت: «...»

ایزومی: «دارم تحقیر میشم.»

ویلیام: «عین جمله‌ات بود.»

ایزومی: «گفتم از دستش متنفرم. خوشگل بودنش باعث می‌شه بیشتر ازش متنفر باشم.»

ویلیام: «این را نگفتی.»

ایزومی: «خب الان دارم می‌گم.»

لوئیس به آلبرت نگاه کرد. آلبرت به لوئیس. هر دو با هم قاشق‌هایشان را برداشتند و همزمان گفتند: «حتماً.»

---
دیدگاه ها (۸)

نمیدونم چرا بیدارم ....خوابم نمیبره .... احتمالا فردا تا شب ...

ازدواج تحمیلی پارت 24ماشین توی جاده خلوت بود. چراغ‌ها دو تا ...

بچه نمیدونم چرا شاید بخاطر اینترنته؟ یا هرچی ولی نمیتونم سنا...

قسمت ۹ قلب های شکستهدلیل چهارم: من ازش متنفرم چون...مکث طولا...

بچه ها ۸ یا ۹ دقیقه دیگه امتحان دارم ولی خب... ایزومی هنوز ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط