Chapter Seven, S², Part ³

Chapter Seven, S², Part ³
صدای قدم ها بر روی زمین چوبیه خونه طنین انداز بود. صدای جیر جیری که گاهی از بین کفش های ابریشمی که کف خونه رو لمس میکردن بلند میشد جلب توجه میکرد.
خونه نسبتا متوسطی بود و میشد گفت فقط کمی از خونه ی شمن کوچیکتر بود. افسر کیم بعد از بستن افسار اسب ها درست گوشه ی در اصلی، خود در سنگین و چوبی رو هم با کمک فرمانده اش بست و روشون رو چرخوندن سمت افراد دیگه ی حاضر در اون خونه که حالا پا به حیاط خاکیش گذاشته بودن.
بعد از نگاه کلی ای به ظاهر خونه، فرمانده رو کرد سمت امپراطور.

× سرورم، حالا چی؟ حالا باید چیکار کنیم؟

سر امپراطور چرخید سمت فرمانده اش.

_ دونگ جو، تهیونگ، جیمین، و..

سرش رو به معنی اینکه اسم تو رو نمیدونم حرکت داد و اشاره ای بهش کرد.

؛ جونگ کوک
_ جونگ کوک. اول قدم اینه که دیگه همدیگه رو با فرمانده و افسر و اینا صدا نزنید دوم اینکه ظاهرتونو مثل عامه مردم درست کنید سوم اینکه تا قبل از اینکه خورشید به آسمون بیاد کمی بخوابید

به همین راحتی تکلیفشون رو مشخص کرد و برگشت سمت در ورودیه خونه که سوالی که با صدایی آشنا بیان شد توجهش رو جلب کرد همونطور که پاش روی پله بود و سر چرخوند.

+ اما سرورم.. این درسته که ما هم شمارو با اسم کوچیک صدا بزنیم؟..

بعد از نگاه کردن به ظاهر پسری که با فاصله ازش ایستاده بود دهن باز کرد.

_ اگر برای تو یکی سخته میتونی این حرفمو به عنوان یه دستور بگیری

و بعد باز بدون هیچ حرف دیگه ای برگشت و داخل شد. جیمین با اینکه حرف مین قاطعانه و منطقی بود و همون جوابی بود که باید میشنید ولی باز ته قلبش انگار گلی سقوط کرد.
دونگ جو به چهره ی دلخور جیمین نگاه کرد و رفت و تو دید همشون قرار گرفت.

× همونطور که.. یونگی.. گفت بیاید به خودمون استراحتی بدیم، گرچه که عمل کردن به مورد اول یه ذره دشواره ولی خب. اتاق سمت چپ رو ایشون برداشتن اتاق وسط میتونه برای جیمین و جونگ کوک باشه و اتاق راستی هم برای من و تهیونگ. شب خوبی رو براتون آرزو میکنم

با لبخندش و آخرین تعظیم امشب، رفت سمت اتاقی که همین حالا تعیین کرد.
جیمین و جونگ کوک به هم نگاه کردن تا ببین شخص مقابل میخواد چیکار کنه. وقتی جیمین بعد از تردیدش رفت سمت اتاقش جونگ کوک هم بعد از فاصله ای تصمیم گرفت دنبالش کنه.
تهیونگ هم با دستی که کل این راه، بازوش رو محکم گرفته بود به سمت پشت خونه حرکت کرد، یعنی جایی که اتاق بهداشت و آشپزخونه قرار داشت.
مثل هماهنگی ای از پیش تعیین شده، اولین کاری که همه کردن عوض کردن لباس هاشون بود. جیمین و جونگ کوک که تغییری نکردن اما میشد گفت نسبت به اون دو، یونگی و دونگ جو باز تغییری کرده بودن چون به جز مواقعی که یونگی دلش برای قدم زدن بین بازار سنتی دگو پر میکشید و با دونگ جو پا میزاشتن تو کوچه هاش، هیچ زمان دیگه ای نبود که لباس های این شکلی ای بپوشن.

تهیونگ لبه ی پله نشسته بود و لباسی که آستینش پاره شده بود رو با ملاحضه از سرشونه هاش پایین کشید.
زخمی که ایجاد شده بود کل سمت راست لباسش و دستش رو آغشته به خون کرده بود. با دستمالی خیس خواست محل رو تمیز کنه که حضور ناگهانیه کسی  باعث شد سریع لباسش رو بالا بکشه.

؛ اوه خیلی متاسفم! نمیخواستم معذبتون کنم!
< مشکلی نیست... کاری داشتین؟

با تردیدی دستاش که جلوی چشماش رو گرفته بودن رو پایین آورد و کامل چرخید سمت تهیونگ.

؛ راستش، دیدم که این سمتی اومدید ولی بازنگشتید همچنین.. کل راه حواسم پرت دستتون بود... برای همین با خودم فکر کردم شاید به کمک احتیاج داشته باشید

سکوت تهیونگ و نگاهش به اون پسر تغییر پیدا کرد به لبخند سطحیش و سر پایین انداختنش.

< فکر کنم خودم بتونم از پسش بر بیام
؛ خب.. حداقل میشه کمکی کرده باشم؟ به حساب اینکه نجاتمون دادید...

با مکثی و نگاهی که همراه با لبخند بود  دستمال داخل دستش رو به سمت جونگ کوک گرفت. با اینکه سرش پایین بود ولی با نگاه های دزدکی ای که مینداخت تونست حرکت تهیونگ رو ببینه پس به سمتش اومد و کنارش نشست و دستمال رو گرفت و وقتی که تهیونگ لباسش رو رها کرد و زخمش آشکار شد، جونگ کوک لب گزید و چینی کوچیک به ابرو هاش داد.
اومد که دستمال رو روی زخم بزاره ولی با همون نسیم شبانه ی ریز، موهای ابریشمی و بلند تهیونگ مثل لباسی، بازوش رو پوشوندن.
حرکت انگشتای ظریف جونگ کوک و کنار زدن موهای لطیف افسر کیم همانا و لرزشی تو قلب کیم همانا... ولی به محض لمس دستمال و زخم روی بازو، حالت شیداییش به حالتی از درد و سوزش تغییر پیدا کرد و دست دیگه اش گوشه ی براق لباسش رو چروک کرد.
جونگ کوک لحظه ای به بالا نگاه کرد و دوباره سر پایین انداخت و حین انجام دادن کارش لبخند ریزی به مقاومت افسر کیم زد.
دیدگاه ها (۲)

Chapter Seven, S², Part ⁴در طرفی دیگر، اتاقی بود که قرار نبو...

Chapter Seven, S², Part ²جیمین برای لحظه ای با همون چهره ی م...

Chapter Seven, S², Part ¹درست بعد از پشت سر گذاشتن مسافتی، ا...

Chapter Seven, The Final Part of Season Oneجیمین ترسیده و گم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط