“Hate Kiss”
“Hate Kiss”
جونکوک از ماشین پیاده شد و برگشت یه نگاه به تهیونگ انداخت که پشت فرمان نشسته بود و با لبخندی آروم نگاهش میکرد.
«تو اینجا بمون. زود میام.»
تهیونگ اما دستش رو دراز کرد و آروم یه ایرپاد توی گوش جونکوک گذاشت.
«حواسم به حرفات هست.» با اون لحن شیطنتآمیز همیشگی.
جونکوک سرخ شد، سریع خم شد و یه بوسهی سریع روی گونهی تهیونگ زد و پیاده شد.
هیا پشت میز نشسته بود، با لبخندی که وقتی جونکوک رو دید پهنتر شد. بلند شد و بازوش رو باز کرد تا بغلش کنه.
ولی جونکوک عقب کشید.
لبخند هیا یخ زد: «چیشده؟»
جونکوک نفس عمیقی کشید و مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد: «بیا کات کنیم.»
هیا چند ثانیه مات موند، بعد خندید: «آخه چرا؟ شوخی داری؟»
«من عاشق یکی دیگم.»
خندهی هیا قطع شد. صورتش جدی شد: «نه... این یه شوخیه. درسته؟ کوک، دست از شوخی بردار، بیا بغلم کن.»
جونکوک محکم ایستاد و با صدایی که میلرزید اما قاطع بود، گفت: «بفهم هیا... من عاشق تهیونگ شدم.»
سکوت.
هیا مثل مجسمه موند. صورتش چند رنگ شد. باور نداشت. بعد یه خندهی عصبی سر داد: «این دیگه خیلی احمقانه بود کوک! اون برادرته!»
«ناتنی.»
«مهم نیست!» هیا صداش رو بلند کرد. «چطور توی چند هفته...»
اما نرسید حرفش رو تموم کنه.
تهیونگ که دیگه طاقت نیاورده بود، از ماشین پیاده شد و با قدمهای بلند و مطمئن رسید بهشون. بدون اینکه کلمهای بگه، جونکوک رو محکم بغل کرد. اول لبهایش رو بوسید، بعد گردنش رو، جوری که همهی کافه برگشتند نگاه کنند.
بعد با نگاهی که هیچ شکی توش نبود، رو به هیا کرد و گفت:
«حالا دیگه باید فهمیده باشی کوک مال کیه.»
هیا دیگه چیزی نگفت. فقط کیفش رو برداشت و با چشمانی که از خشم و تحقیر میسوخت، کافه رو ترک کرد.
ولی توی ماشینش، وقتی اشکهای خشم رو پاک کرد، گوشی رو برداشت و به یه شماره پیام داد:
📱«پروژه رو شروع کن. من عکسها رو میفرستم.»
همون شب، خونهی هیا
هیا پشت میز نشسته بود و به صفحهی لپتاپ خیره شده بود. چندین عکس از تهیونگ کنار یه دختر ناشناس، توی یه رستوران لوکس، با حالتی صمیمی.
با خودش گفت: «کوک فکر میکنه عاشقشه؟ صبر کن ببینه کی بهش خیانت کرده...»
کلیک کرد و عکسها رو برای یه شمارهی ناشناس فرستاد با پیام:
«اینارو بذار تو پیج فیک، برچسب بزن به اسم جونکوک. بذار ببینه عشقش چه شکلیه.»
شرایط: ۱۷ لایک
۱۶ کامنت
جونکوک از ماشین پیاده شد و برگشت یه نگاه به تهیونگ انداخت که پشت فرمان نشسته بود و با لبخندی آروم نگاهش میکرد.
«تو اینجا بمون. زود میام.»
تهیونگ اما دستش رو دراز کرد و آروم یه ایرپاد توی گوش جونکوک گذاشت.
«حواسم به حرفات هست.» با اون لحن شیطنتآمیز همیشگی.
جونکوک سرخ شد، سریع خم شد و یه بوسهی سریع روی گونهی تهیونگ زد و پیاده شد.
هیا پشت میز نشسته بود، با لبخندی که وقتی جونکوک رو دید پهنتر شد. بلند شد و بازوش رو باز کرد تا بغلش کنه.
ولی جونکوک عقب کشید.
لبخند هیا یخ زد: «چیشده؟»
جونکوک نفس عمیقی کشید و مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد: «بیا کات کنیم.»
هیا چند ثانیه مات موند، بعد خندید: «آخه چرا؟ شوخی داری؟»
«من عاشق یکی دیگم.»
خندهی هیا قطع شد. صورتش جدی شد: «نه... این یه شوخیه. درسته؟ کوک، دست از شوخی بردار، بیا بغلم کن.»
جونکوک محکم ایستاد و با صدایی که میلرزید اما قاطع بود، گفت: «بفهم هیا... من عاشق تهیونگ شدم.»
سکوت.
هیا مثل مجسمه موند. صورتش چند رنگ شد. باور نداشت. بعد یه خندهی عصبی سر داد: «این دیگه خیلی احمقانه بود کوک! اون برادرته!»
«ناتنی.»
«مهم نیست!» هیا صداش رو بلند کرد. «چطور توی چند هفته...»
اما نرسید حرفش رو تموم کنه.
تهیونگ که دیگه طاقت نیاورده بود، از ماشین پیاده شد و با قدمهای بلند و مطمئن رسید بهشون. بدون اینکه کلمهای بگه، جونکوک رو محکم بغل کرد. اول لبهایش رو بوسید، بعد گردنش رو، جوری که همهی کافه برگشتند نگاه کنند.
بعد با نگاهی که هیچ شکی توش نبود، رو به هیا کرد و گفت:
«حالا دیگه باید فهمیده باشی کوک مال کیه.»
هیا دیگه چیزی نگفت. فقط کیفش رو برداشت و با چشمانی که از خشم و تحقیر میسوخت، کافه رو ترک کرد.
ولی توی ماشینش، وقتی اشکهای خشم رو پاک کرد، گوشی رو برداشت و به یه شماره پیام داد:
📱«پروژه رو شروع کن. من عکسها رو میفرستم.»
همون شب، خونهی هیا
هیا پشت میز نشسته بود و به صفحهی لپتاپ خیره شده بود. چندین عکس از تهیونگ کنار یه دختر ناشناس، توی یه رستوران لوکس، با حالتی صمیمی.
با خودش گفت: «کوک فکر میکنه عاشقشه؟ صبر کن ببینه کی بهش خیانت کرده...»
کلیک کرد و عکسها رو برای یه شمارهی ناشناس فرستاد با پیام:
«اینارو بذار تو پیج فیک، برچسب بزن به اسم جونکوک. بذار ببینه عشقش چه شکلیه.»
شرایط: ۱۷ لایک
۱۶ کامنت
- ۱.۳k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط