«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »

موضوع: اگر یک روز جای همدیگه رو عوض کنین... 😂⚽💙
(یعنی اونا زندگی شما رو تجربه کنن و شما جای اونا باشین)

⚽ ایتوشی رین
اول فکر می‌کرد خیلی آسونه.

ولی وقتی جای تو قرار می‌گرفت و می‌دید چقدر احساسات و فکرهای مختلف داری، یکم ساکت می‌شد.

> «...پس تو هر روز این‌طوری فکر می‌کنی؟»



بعد بیشتر متوجه چیزهایی می‌شد که قبلاً ندیده بود.


---

⚽ ناگی سیشیرو
وقتی جای تو می‌اومد، احتمالاً اول می‌خوابید. 😂

ولی بعد می‌فهمید چقدر کارهای کوچیک و مسئولیت داری.

> «وای... زندگی تو هم خسته‌کننده‌ست.»



بعد وقتی برمی‌گشت جای خودش:

> «فکر کنم باید بیشتر بهت کمک کنم.»




---

⚽ رئو میکاگه
خیلی کنجکاو می‌شد.

می‌خواست همه چیز رو امتحان کنه و بفهمه روز تو چطوری می‌گذره.

> «حالا می‌فهمم چرا اینقدر چیزهای مختلف توی ذهنت داری.»




---

⚽ ایساگی یوئیچی
وقتی جای تو بود، سعی می‌کرد همه چیز رو درست انجام بده.

بعد می‌فهمید بعضی وقت‌ها چقدر سخت تلاش می‌کنی.

> «تو بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم تلاش می‌کنی.»




---

⚽ باچیرا مگورو
از این اتفاق خیلی خوشحال می‌شد. 😂

> «پس امروز من دنیای تو رو می‌بینم!»



احتمالاً از همه چیز ذوق می‌کرد و کلی چیز جدید کشف می‌کرد.


---

⚽ شیدو ریوسه
اول فکر می‌کرد راحت‌ترین کار دنیاست.

ولی بعد از چند ساعت:

> «صبر کن... تو همیشه این‌همه فکر می‌کنی؟!»



آخرش اعتراف می‌کرد که زندگی تو هم سختی‌های خودش رو داره.


---

⚽ ایتوشی سائه
خیلی آرام و دقیق همه چیز رو بررسی می‌کرد.

وقتی برمی‌گشت، شاید زیاد حرف نمی‌زد، ولی رفتارش فرق می‌کرد.

> «حالا بهتر می‌فهممت.»




---

⚽ نیکو ایکّی
از اینکه وارد دنیای تو شده بود، خیلی کنجکاو می‌شد.

وقتی برمی‌گشت، بیشتر حواسش به احساساتت بود.

> «چیزهای زیادی هست که آدم‌ها از بیرون نمی‌بینن...»
دیدگاه ها (۸)

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »موضوع: اگر بهشون بگین «من خیلی مظل...

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »موضوع: اگر هر یک ساعت بگین «گشنمه گ...

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »موضوع: اگر برای اولین بار ببینن چقد...

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »موضوع: اگر و شما از شدت تب بیهوش بش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط