تقاص عشق/ فصل ۲ /part ۱۷۸
تقاص عشق/ فصل ۲ /part ۱۷۸
بعد از اینکه یانسو خوابید کتاب قصه رو بست نگاهی به یانسو کرد که خیلی آروم خوابه خنده ملایمی رویه لب هایش نشست بعد از کشیدن پتو رویه یانسو از تخت پایین شد به سالن رفت با دیدن سالن خالی و تاریک نفس کلافی کشید دختر کریسمس رو تزئین کرده بودن گوشه اش از سالن گذاشته بود اگه عشق اش پیش اش بود شاید خوشحال میبود از بابت کریسمس
سمته اتاق خودش رفت وارده اتاق شد رویه تخت دراز کشید و به سقف اتاق خیره شد شاید اگه همین الان جیمین رو میدید میبخشیدش سفت بغلش میکرد تویه این هوای سرد تو آغوش عشق اش گرم میشد
// لطفا برگرد دلم خیلی برات تنگ شده پارک جیمین //
............
صبح با صدای ساعت چشم هایش رو باز کرد رویه تخت نشست پتو رو کنار زد و از تخت پایین شد سمته کمد اش رفت دامن سفید و پیرهن سفیدی رو برداشت پوشید چکمه های بلند سفید اش رو پاش کرد موهای کوتاه اش رو شونه زد و به پشته اش هدایت کرد کلاه سفیدی رو رویه سرش گذاشت از اتاق بیرون رفت همینکه وارده سالن شد با دیدن یانسو که داشت با عروسک هایش بازی میکرد لبخندی زد و سمتش رفت
ات : عزیزه دله مامانی صبحانه نمیخوری
شب شده بود برف زیبای می بارید ات تویه سالن نشسته بود یانسو هم کنارش داشت بازی میکرد احساس عجیبی داشت انگار منتظر کسی بود قلبش بی قرار بود یعنی برای چی از رویه مبل بلند شد سمته پنجره بزرگ سالن رفت از این طرف شیشه داشت به برف های سفید و زیبایی که می باریدن نگاه میکرد با خودش آرام زمزمه کرد
//قلبم منتظر کیه //
صدای زنگ در به صدا در اومد با استرس نگاهش رو به در داد
ات : این موقع شب کیه
با استرس قدم برداشت سمته در رسید جلوی در همینکه درو باز کرد با دیدن فردی که روبه رو اش ایستاده بود قلبش انگار مثله آب ریخت باور نمیکرد که اون جیمین باشه جیمین با تیشرت سفیدی که پوشیده بود با موهای مشکی که رویه چشم هایش بود سمته ات قدم برداشت
اسلاید ۲ لباس ات و جیمین
جیمین : پارک ات
ات شوکه ایستاده بود و هیچی نمی گفت یانسو با بدو آمد سمته در جیمین با دیدن یانسو چانسو رو از بغلش رویه زمین گذاشت وارده سالن شد سمته یانسو رفت و از رویه زمین بلندش کرد
جیمین : دخترم چقدر بزرگ شدی
یانسو : بابایی
چانسو سمته مادرش رفت ات درحالی که چشم هایش پر از اشک شده بودن پسرش رو از رویه زمین بلند کرد سرشو نزدیک گردنه سفید پسرش کرد و بوش کرد چقدر دلتنگ این بو بود
ات : پسرم
چانسو : تو مامانی منی
ات : ا ..آره .. پسرم
یانسو و چانسو رو هر دو رویه زمین گذاشتن اون دو دوقلوها دست های همدیگه رو گرفتن و سمته مبل ها رفتن
ات که همونجا ایستاده بود نمیدونست چیکار کنه بغلش کنه بوسش کنه جیمین سمتش قدم برداشت و حالا آنقدر بهش نزدیکه شده بود که نفس هایش موهای رو صورته ات رو میزد
ات : جیمین
جیمین بدون هیچ حرفی اون فاصله رو پر کرد لب هاشو گذاشت رویه لبای عشق اش از دلتنگی زیاد اون هم همراهی کرد یا عشق همدیگه رو میبوسیدن حال تویه اون آپارتمان سوت و کور فقط صدای بوسه اون دونفر بود
( پایان)
مرسی از شما که تا آخر داستان حمایت کردین پس منتظر فیک بعدیم باشید ....
بعد از اینکه یانسو خوابید کتاب قصه رو بست نگاهی به یانسو کرد که خیلی آروم خوابه خنده ملایمی رویه لب هایش نشست بعد از کشیدن پتو رویه یانسو از تخت پایین شد به سالن رفت با دیدن سالن خالی و تاریک نفس کلافی کشید دختر کریسمس رو تزئین کرده بودن گوشه اش از سالن گذاشته بود اگه عشق اش پیش اش بود شاید خوشحال میبود از بابت کریسمس
سمته اتاق خودش رفت وارده اتاق شد رویه تخت دراز کشید و به سقف اتاق خیره شد شاید اگه همین الان جیمین رو میدید میبخشیدش سفت بغلش میکرد تویه این هوای سرد تو آغوش عشق اش گرم میشد
// لطفا برگرد دلم خیلی برات تنگ شده پارک جیمین //
............
صبح با صدای ساعت چشم هایش رو باز کرد رویه تخت نشست پتو رو کنار زد و از تخت پایین شد سمته کمد اش رفت دامن سفید و پیرهن سفیدی رو برداشت پوشید چکمه های بلند سفید اش رو پاش کرد موهای کوتاه اش رو شونه زد و به پشته اش هدایت کرد کلاه سفیدی رو رویه سرش گذاشت از اتاق بیرون رفت همینکه وارده سالن شد با دیدن یانسو که داشت با عروسک هایش بازی میکرد لبخندی زد و سمتش رفت
ات : عزیزه دله مامانی صبحانه نمیخوری
شب شده بود برف زیبای می بارید ات تویه سالن نشسته بود یانسو هم کنارش داشت بازی میکرد احساس عجیبی داشت انگار منتظر کسی بود قلبش بی قرار بود یعنی برای چی از رویه مبل بلند شد سمته پنجره بزرگ سالن رفت از این طرف شیشه داشت به برف های سفید و زیبایی که می باریدن نگاه میکرد با خودش آرام زمزمه کرد
//قلبم منتظر کیه //
صدای زنگ در به صدا در اومد با استرس نگاهش رو به در داد
ات : این موقع شب کیه
با استرس قدم برداشت سمته در رسید جلوی در همینکه درو باز کرد با دیدن فردی که روبه رو اش ایستاده بود قلبش انگار مثله آب ریخت باور نمیکرد که اون جیمین باشه جیمین با تیشرت سفیدی که پوشیده بود با موهای مشکی که رویه چشم هایش بود سمته ات قدم برداشت
اسلاید ۲ لباس ات و جیمین
جیمین : پارک ات
ات شوکه ایستاده بود و هیچی نمی گفت یانسو با بدو آمد سمته در جیمین با دیدن یانسو چانسو رو از بغلش رویه زمین گذاشت وارده سالن شد سمته یانسو رفت و از رویه زمین بلندش کرد
جیمین : دخترم چقدر بزرگ شدی
یانسو : بابایی
چانسو سمته مادرش رفت ات درحالی که چشم هایش پر از اشک شده بودن پسرش رو از رویه زمین بلند کرد سرشو نزدیک گردنه سفید پسرش کرد و بوش کرد چقدر دلتنگ این بو بود
ات : پسرم
چانسو : تو مامانی منی
ات : ا ..آره .. پسرم
یانسو و چانسو رو هر دو رویه زمین گذاشتن اون دو دوقلوها دست های همدیگه رو گرفتن و سمته مبل ها رفتن
ات که همونجا ایستاده بود نمیدونست چیکار کنه بغلش کنه بوسش کنه جیمین سمتش قدم برداشت و حالا آنقدر بهش نزدیکه شده بود که نفس هایش موهای رو صورته ات رو میزد
ات : جیمین
جیمین بدون هیچ حرفی اون فاصله رو پر کرد لب هاشو گذاشت رویه لبای عشق اش از دلتنگی زیاد اون هم همراهی کرد یا عشق همدیگه رو میبوسیدن حال تویه اون آپارتمان سوت و کور فقط صدای بوسه اون دونفر بود
( پایان)
مرسی از شما که تا آخر داستان حمایت کردین پس منتظر فیک بعدیم باشید ....
- ۸۴.۰k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط