خدمتکار من
خدمتکار من
پارت11
درحال راه رفتن توی جنگل بودن که پای یکیشون رفت روی تکهوب و شکست
«آهای لیزا حواستو جمع کن»
«باشه باشه»
«خفع شید شما که نمیخواید هیولارو بکشونید اینجا»
با لحن مسخره ای اینو گفت و همشون زدن زیر خنده
«آهای بیایید اینجا»
همشون به سمت جایی که مکس گفته بود رفتن
«فک کنم اینجا جای خوبی باشه یه ذره استراحت کنیم»
«منم موافقم»
همشون نشسته بودن دورهم نشسته بودن و درحال بوسیدن هم بودن
+اه چندشا
ـــ نه که حالا خودت درحال بوسیدن من بودی
+اونو که خودت شروع کردی نه من
ـــ میتونستی همراهی نکنی
«ببینم صدایی نشنیدید؟»
«نه بابا لابد توهم زدی»
«شاید»
و دوباره شروع کردن به بوسیدن هم
+هوف..خوب شد نفهمیدن
ـــ آره واقعا
+همو اینجا به فاک بدن یه وقت
ـــ آره موافقم اگر میخوای برو شروع کن
+باشه
دازای رفت و چویا فقط نگاهش کرد
ـــ عاشقتم پانداژی
«خیله خوب بوسیدن بسه بیایید بریم»
وسایلشونو جمع کردن و میخواستم راه بیفتن که صدایی شنیدن
سمت صدا برگشتن و یکم ترسیدن
«ک..کی اونجاست؟»
+ببخشید من اینجا گم شدم
خیالشون راحت شد که همون هیولایی نیس که بقیه راجبش حرف میزنن
«خیله خوب بیا اینجا»
دازای جلوتر رفت که دهن همه ی پسرا باز موند
«چقدر تو خوشگلی»
+ممنون
«هی»
«شرمنده لارا»
«خب بیایید حرکت کنیم توهم میتونی بیای»
+ممنونم ازتون
همشون راه افتادن که به یه جای تاریک برخورد کردن
«اوه اینجارو بریم داخلش؟»
همشون موافقت کردن و رفتن داخل اون جای تاریک
«واقعا تاریکه»
وسطای راه بودن که صدای جبغی اومد
«صدای...صدای چی بود؟»
«نمیدونم بریم بیرون ببینیم»
از اونجای تاریک اومدن بیرون ولی سیزده نفر نبودن فقط و فقط هفت نفر بودن
«ب..بقیه کجا هستن؟»
+نمیدونم
«ی..یاخدا اینج....»
حرفش با یه گلوله تموم شد......
پارت11
درحال راه رفتن توی جنگل بودن که پای یکیشون رفت روی تکهوب و شکست
«آهای لیزا حواستو جمع کن»
«باشه باشه»
«خفع شید شما که نمیخواید هیولارو بکشونید اینجا»
با لحن مسخره ای اینو گفت و همشون زدن زیر خنده
«آهای بیایید اینجا»
همشون به سمت جایی که مکس گفته بود رفتن
«فک کنم اینجا جای خوبی باشه یه ذره استراحت کنیم»
«منم موافقم»
همشون نشسته بودن دورهم نشسته بودن و درحال بوسیدن هم بودن
+اه چندشا
ـــ نه که حالا خودت درحال بوسیدن من بودی
+اونو که خودت شروع کردی نه من
ـــ میتونستی همراهی نکنی
«ببینم صدایی نشنیدید؟»
«نه بابا لابد توهم زدی»
«شاید»
و دوباره شروع کردن به بوسیدن هم
+هوف..خوب شد نفهمیدن
ـــ آره واقعا
+همو اینجا به فاک بدن یه وقت
ـــ آره موافقم اگر میخوای برو شروع کن
+باشه
دازای رفت و چویا فقط نگاهش کرد
ـــ عاشقتم پانداژی
«خیله خوب بوسیدن بسه بیایید بریم»
وسایلشونو جمع کردن و میخواستم راه بیفتن که صدایی شنیدن
سمت صدا برگشتن و یکم ترسیدن
«ک..کی اونجاست؟»
+ببخشید من اینجا گم شدم
خیالشون راحت شد که همون هیولایی نیس که بقیه راجبش حرف میزنن
«خیله خوب بیا اینجا»
دازای جلوتر رفت که دهن همه ی پسرا باز موند
«چقدر تو خوشگلی»
+ممنون
«هی»
«شرمنده لارا»
«خب بیایید حرکت کنیم توهم میتونی بیای»
+ممنونم ازتون
همشون راه افتادن که به یه جای تاریک برخورد کردن
«اوه اینجارو بریم داخلش؟»
همشون موافقت کردن و رفتن داخل اون جای تاریک
«واقعا تاریکه»
وسطای راه بودن که صدای جبغی اومد
«صدای...صدای چی بود؟»
«نمیدونم بریم بیرون ببینیم»
از اونجای تاریک اومدن بیرون ولی سیزده نفر نبودن فقط و فقط هفت نفر بودن
«ب..بقیه کجا هستن؟»
+نمیدونم
«ی..یاخدا اینج....»
حرفش با یه گلوله تموم شد......
- ۱۹۱
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط