یه روز بابام یه گلدون با گلش خرید آورد گذاشت رو تاقچه،آقا

یه روز بابام یه گلدون با گلش خرید آورد گذاشت رو تاقچه،آقا من سه روز بش آب میدادم.روز سوم وقتی از سر کار اومد گلدونو برداشت،یه سینی با چاقو برداشت شروع کرد به قاچ کردن گلدون...

.
.
.
.
.
.
.
.
اونجا بود که ما تازه فهمیدیم آناناس چیه!!
برگرفته از واقعیتهای دهه شصت...
دیدگاه ها (۴)

ناموسن به کهولت سن رسیدم ولی هنوز نفهمیدم.......اون سوراخ ری...

پشت یه لکسوز نوشته بود: . . . . . . . . . . . نه واقعا انتظا...

قدیما اگه باباها از دسته بچه شون ناراحت میشدن میگفتن کاری نک...

ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺩﺭ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯾﻢ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﻣﯿﺰﻧﻢ ..............ﺁﺧﻪ ﺗﻮ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﮔﯿ...

پارت 4 ادیتور نازم @karlykarly خب تولد یه نانازیه 🥹 منم بخ...

رمان لیچا فصل ۲:برج شروع پایان منو توپارت۲چند روز بعد لیا:بس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط