dangers love pt
dangers love (pt 13)
روز درحال گذشتن و تموم شدن بود،که کمکم وقت شام کاری جونگکوک رسیده بود.
جونگکوک رفت شرکت تا اونجا تهیونگ سوار ماشین کنه تا به هم برن به رستوران برای شام کاری.
_سـ-سلام قربان
+اوم،سوار شو
تهیونگ سوار شد و تمام مدت فقط نگاهش روی جونگکوک بود.
_اوم،لباش بیش از حد....بیش از حد سکـــ☆ــی «با خودش داره حرف میزنه»
+هی تهیونگ نگاه چی میکنی؟
_هیـ-هیچی قربان!
و سرش رو انداخت پایین و آب دهانش رو قورت داد.
_چرا نمیتونم خودمو درمقابل جونگکوک کنترل کنم؟«با خودش داره حرف میزنه»
+پیاده شو رسیدیم.
_بـ-باشه قربان!
تهیونگ و جونگکوک رسیدن به میزی که قرار بود روی آن شام بخورن و درمورد کار باهم گفتوگو کننـد.
+بشین
_چشم
جونگکوک صندلی رو برای تهیونک عقب داد و تهیونگ هم با صورتی سرخ شده نشست و جونگکوک صندلی رو داد جلو و خودش کنار تهیونگ نشست!
«در این حین،جیمین»
•وای خاک به سرم من چطور تونستم با یونگی ارتباط برقرار کنم؟
جیمین با فکر به امشب و اتفاقاتی که رخ داده بود باکسرش رو خیس کرد!
•وات؟ چرا دارم برای اون باکسرمو خیس میکنم؟ حسابی عقلمو از دست دادم!
جیمین دستشو گذاشت روی نیمه سمت راست دیکش،
•هه،خب میدونی! زیادم بد نبود. یونگی یکم زیادی سکـــــ☆ـــی بود!
جیمین در خواب و خیال های عشفولی بود که باز هم به خودش برگشت،
•وای دارم چی میگم اصلان دیگه نباید تکرارش کنم. «بچم تعادل مغزی نداره🤣»
«رستوران»
شام کاری جونگکوک تموم شده بود و میخواستن بلند بشن. «رستوران کلان برای جونگکوک رزرو شده بود»
+هی تهیونگ!
_بـ-بله قربان
جونگکوک دستش رو کرد دور کمر تهیونگ و تهیونگ رو به خودش نزدیک کرد.
+بهت خوشگزشت؟
تهیونگ از نزدیکی بیش از حد جونگکوک به خودش و لای پاهاش احساس میکرد که داره کام میشه!
+اوه اوه وایسا من که هنوز کاری نکردم الان کام نشو!
_ایـ-این واقعا خجالت آوره!
+یعنی چی؟ نمیخوای؟
_خـ-خب نمیشه گفت نمیخوامش
+خب دیگه،یاد بگیر با من مخالفت نکنی.
ادامه دارد....
روز درحال گذشتن و تموم شدن بود،که کمکم وقت شام کاری جونگکوک رسیده بود.
جونگکوک رفت شرکت تا اونجا تهیونگ سوار ماشین کنه تا به هم برن به رستوران برای شام کاری.
_سـ-سلام قربان
+اوم،سوار شو
تهیونگ سوار شد و تمام مدت فقط نگاهش روی جونگکوک بود.
_اوم،لباش بیش از حد....بیش از حد سکـــ☆ــی «با خودش داره حرف میزنه»
+هی تهیونگ نگاه چی میکنی؟
_هیـ-هیچی قربان!
و سرش رو انداخت پایین و آب دهانش رو قورت داد.
_چرا نمیتونم خودمو درمقابل جونگکوک کنترل کنم؟«با خودش داره حرف میزنه»
+پیاده شو رسیدیم.
_بـ-باشه قربان!
تهیونگ و جونگکوک رسیدن به میزی که قرار بود روی آن شام بخورن و درمورد کار باهم گفتوگو کننـد.
+بشین
_چشم
جونگکوک صندلی رو برای تهیونک عقب داد و تهیونگ هم با صورتی سرخ شده نشست و جونگکوک صندلی رو داد جلو و خودش کنار تهیونگ نشست!
«در این حین،جیمین»
•وای خاک به سرم من چطور تونستم با یونگی ارتباط برقرار کنم؟
جیمین با فکر به امشب و اتفاقاتی که رخ داده بود باکسرش رو خیس کرد!
•وات؟ چرا دارم برای اون باکسرمو خیس میکنم؟ حسابی عقلمو از دست دادم!
جیمین دستشو گذاشت روی نیمه سمت راست دیکش،
•هه،خب میدونی! زیادم بد نبود. یونگی یکم زیادی سکـــــ☆ـــی بود!
جیمین در خواب و خیال های عشفولی بود که باز هم به خودش برگشت،
•وای دارم چی میگم اصلان دیگه نباید تکرارش کنم. «بچم تعادل مغزی نداره🤣»
«رستوران»
شام کاری جونگکوک تموم شده بود و میخواستن بلند بشن. «رستوران کلان برای جونگکوک رزرو شده بود»
+هی تهیونگ!
_بـ-بله قربان
جونگکوک دستش رو کرد دور کمر تهیونگ و تهیونگ رو به خودش نزدیک کرد.
+بهت خوشگزشت؟
تهیونگ از نزدیکی بیش از حد جونگکوک به خودش و لای پاهاش احساس میکرد که داره کام میشه!
+اوه اوه وایسا من که هنوز کاری نکردم الان کام نشو!
_ایـ-این واقعا خجالت آوره!
+یعنی چی؟ نمیخوای؟
_خـ-خب نمیشه گفت نمیخوامش
+خب دیگه،یاد بگیر با من مخالفت نکنی.
ادامه دارد....
- ۴.۱k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط