برادر بی رحم من
برادر بی رحم من 💔🥀🖤
💫part 14
✓من اسم اصلیم پارک آرا هست و الانم ۲۴ سالمه پدرمم گم شده و مادرم خونه سالمندانه من ۴ سال پیش توی کافه با یونگی اشنا شدم و خیلی از هم خوشمون اومد و اونم بهم درخواست داد و منم چون خوشم اومده بود ازش قبول کردم سه سال باهم بودیم و همه چیم خوب بود تا اینکه یه روز بدون اینکه بهش بگم رفتم بار و اونجا یه مردی نزدیکم شد و خواست بهم دست بزنه و گفت اگر صدام در بیاد خفم میکنه منم چیزی نگفتم ولی یونگی رسید و من و اونو دید و اون مرد رو کشت ولی فکر کرد من از عمد این کارو کردم و کتکم زد و بردم خونه کلی باهم دعوا کردیم بعدم باهام بهم زد و شانس اوردم هنوز منو زنده گذاشته ولی مجبورم کرد به عنوان برده جنسیش اینجا بمونم و زندگی کنم و من به همه گفتم اسمم سولیه تا کسی نفهمه
&عجب ماجرای عجیبی
✓اره
&متاسفم بخاطر رفتار داداشم
✓اشکال نداره
&آرا
✓بله
&ممنونم که حواست بهم هست اگر تو نبودی یونگی منو میکشت
✓خواهش میکنم عزیزم
&میگم آرا
✓جانم
&چرا فرار نمیکنی؟
✓نمیتونم
&چرا
✓اینجا پر بادیگارده و این کار غیر ممکنه تازه من جایی رو ندارم برم و اینکه نمیتونم تحمل کنم از یونگی دور باشم اخه خیلی دوستش دارم
&اخی تو خیلی مهربونی
✓مرسی راستی تو خالت خوبه؟
&اره بهترم
✓خداروشکر
"آرا
✓ب... بله ارباب (از جاش بلند میشه)
" برو بیرون کارات مونده
✓چشم با اجازه (تعظیم میکنه میره بیرون)
"خب حالا به تو میرسم کوچولو
&خفه شو
" حرف دهنتو بفهم
&نمیخوام
"تو گوه میخوری
&با من درست صحبت کن
" نه بابا تو از کی تا حالا برای من ادم شدی؟
&از الان
"بهتره جلوی زبونتو بگیری وگرنه من میدونم با تو فهمیدی؟(داد)
&ب.. بله
" خوبه (یونگی میره بیرون)
ویو یورا:
دیگه نتونستم چیزی بگم ترسیده بودم وقتی یونگی رفت زدم زیر گریه اخه چرا این بلا ها سرم میاد همیشه بابام بهم میگفت اضافی و مامانمم زیاد باهام خوب نبود اخه من تصادفی به دنیا اومدم مامانم بخاطر مریضیش نتونست منو سقط کنه و به اجبار به دنیا اوردم اونجا از بابام کتک میخوردم اینجا از یونگی اما اواخر خانوادم سعی کردن ما رو بهم نزدیک کنن هعی به یونگی حسودیم میشه همیشه توجه ها به اون بود تعریفا مال اون بود من هیج وقت به چشم نمیومدم زندگی من نحسه چند دقیقه بعد یهو.....
ویو یونگی:
از یورا خوشم اومده بود دلم براش سوخت به یکی از خدمتکارا گفتم براش غذا درست کنه و ببره پیشش
(فلش بک به اتاق شکنجه)
£تق تق تق (صدای در)
&بله
£سلام خانم ببخشید غذاتونو اوردم
&نمیخورم
£اما دستور اربابه
&مهم نیست ببرش
£ولی....
&برو لطفا گشنم نیست
£میذارمش اینجا هرووقت گشنتون شد بخورید
&باشه
(خدمتکاره میره پایین)
"اهای
£بله ارباب
" غذاشو خورد؟
£نه ارباب نخوردن منم گذاشتم همونجا
"خیلی خب تو برو من خودم میرم پیشش
£چشم
(یونگی میره تو اتاق)
" یورا
&بله
"چرا غذاتو نخوردی؟
&گشنم نیست
" باید بخوری
&نمیخوام
"ساکت، بخور
&گشنم نیست خب
" یواش یواش بخور
&باش
"افرین
&(قاشق از دستش میوفته)
&اخ
" چی شد؟
&دستم درد میکنه
"بیا من بهت بدم (بهش اروم غذا میده)
&خب دیگه بسه
" اوکی بیا دهنتو پاک کن
&باشه
ادامه دارد.....
شرایط:
۲٠ تایی شدن پیج کلیپ
💫part 14
✓من اسم اصلیم پارک آرا هست و الانم ۲۴ سالمه پدرمم گم شده و مادرم خونه سالمندانه من ۴ سال پیش توی کافه با یونگی اشنا شدم و خیلی از هم خوشمون اومد و اونم بهم درخواست داد و منم چون خوشم اومده بود ازش قبول کردم سه سال باهم بودیم و همه چیم خوب بود تا اینکه یه روز بدون اینکه بهش بگم رفتم بار و اونجا یه مردی نزدیکم شد و خواست بهم دست بزنه و گفت اگر صدام در بیاد خفم میکنه منم چیزی نگفتم ولی یونگی رسید و من و اونو دید و اون مرد رو کشت ولی فکر کرد من از عمد این کارو کردم و کتکم زد و بردم خونه کلی باهم دعوا کردیم بعدم باهام بهم زد و شانس اوردم هنوز منو زنده گذاشته ولی مجبورم کرد به عنوان برده جنسیش اینجا بمونم و زندگی کنم و من به همه گفتم اسمم سولیه تا کسی نفهمه
&عجب ماجرای عجیبی
✓اره
&متاسفم بخاطر رفتار داداشم
✓اشکال نداره
&آرا
✓بله
&ممنونم که حواست بهم هست اگر تو نبودی یونگی منو میکشت
✓خواهش میکنم عزیزم
&میگم آرا
✓جانم
&چرا فرار نمیکنی؟
✓نمیتونم
&چرا
✓اینجا پر بادیگارده و این کار غیر ممکنه تازه من جایی رو ندارم برم و اینکه نمیتونم تحمل کنم از یونگی دور باشم اخه خیلی دوستش دارم
&اخی تو خیلی مهربونی
✓مرسی راستی تو خالت خوبه؟
&اره بهترم
✓خداروشکر
"آرا
✓ب... بله ارباب (از جاش بلند میشه)
" برو بیرون کارات مونده
✓چشم با اجازه (تعظیم میکنه میره بیرون)
"خب حالا به تو میرسم کوچولو
&خفه شو
" حرف دهنتو بفهم
&نمیخوام
"تو گوه میخوری
&با من درست صحبت کن
" نه بابا تو از کی تا حالا برای من ادم شدی؟
&از الان
"بهتره جلوی زبونتو بگیری وگرنه من میدونم با تو فهمیدی؟(داد)
&ب.. بله
" خوبه (یونگی میره بیرون)
ویو یورا:
دیگه نتونستم چیزی بگم ترسیده بودم وقتی یونگی رفت زدم زیر گریه اخه چرا این بلا ها سرم میاد همیشه بابام بهم میگفت اضافی و مامانمم زیاد باهام خوب نبود اخه من تصادفی به دنیا اومدم مامانم بخاطر مریضیش نتونست منو سقط کنه و به اجبار به دنیا اوردم اونجا از بابام کتک میخوردم اینجا از یونگی اما اواخر خانوادم سعی کردن ما رو بهم نزدیک کنن هعی به یونگی حسودیم میشه همیشه توجه ها به اون بود تعریفا مال اون بود من هیج وقت به چشم نمیومدم زندگی من نحسه چند دقیقه بعد یهو.....
ویو یونگی:
از یورا خوشم اومده بود دلم براش سوخت به یکی از خدمتکارا گفتم براش غذا درست کنه و ببره پیشش
(فلش بک به اتاق شکنجه)
£تق تق تق (صدای در)
&بله
£سلام خانم ببخشید غذاتونو اوردم
&نمیخورم
£اما دستور اربابه
&مهم نیست ببرش
£ولی....
&برو لطفا گشنم نیست
£میذارمش اینجا هرووقت گشنتون شد بخورید
&باشه
(خدمتکاره میره پایین)
"اهای
£بله ارباب
" غذاشو خورد؟
£نه ارباب نخوردن منم گذاشتم همونجا
"خیلی خب تو برو من خودم میرم پیشش
£چشم
(یونگی میره تو اتاق)
" یورا
&بله
"چرا غذاتو نخوردی؟
&گشنم نیست
" باید بخوری
&نمیخوام
"ساکت، بخور
&گشنم نیست خب
" یواش یواش بخور
&باش
"افرین
&(قاشق از دستش میوفته)
&اخ
" چی شد؟
&دستم درد میکنه
"بیا من بهت بدم (بهش اروم غذا میده)
&خب دیگه بسه
" اوکی بیا دهنتو پاک کن
&باشه
ادامه دارد.....
شرایط:
۲٠ تایی شدن پیج کلیپ
- ۱۳.۰k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط