دوشنبه95/3/24ساعت11:10

دوشنبه95/3/24ساعت11:10

در ماه رمضان چند جوان، پیر مردی را دیدند که دور از چشم مردم، غذا می خورد.
به او گفتند: ای پیر مرد مگر روزه نیستی؟
پیرمرد گفت: چرا روزه‌ام، فقط آب و غذا می خورم.
جوانان خندیدند و گفتند: واقعا؟
پیرمرد گفت:
بلی، دروغ نمی گویم، تهمت نمی زنم، به کسی بد نگاه نمی کنم، کسی را مسخره نمی کنم، با کسی با دشنام سخن نمی گویم، کسی را آزرده نمی کنم، چشم به مال کسی ندارم، قضاوت نمیکنم، غیبت نمی کنم و ...
ولی چون بیماری خاصی دارم متأسفانه نمیتوانم معده را هم روزه دارش کنم،
بعد پیرمرد به جوانان گفت: آیا شما هم روزه هستید؟
یکی از جوانان در حالی که سرش را از خجالت پایین انداخته بود، به آرامی گفت:
خیر ، ما فقط غذا نمی خوریم !!!
دیدگاه ها (۶۳)

سه شنبه95/3/25ساعت11:30ﺍﺯ بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : راز این امیدواری و...

چهارشنبه95/3/26ساعت17:30داستان کوتاه:روزی امتحان جامعه شناسی...

یکشنبه95/3/23ساعت12:16موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید؛ ب...

شنبه95/3/22ساعت11:28ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله، ﺗﻮﻯ ﻳﻜ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط