,,تقدیم به همه پدران زحمتکش,,
,,تقدیم به همه پدران زحمتکش,,
وای.....صدوای....اختربختم
پدرم آن صفای جانم مرد
مرگ آن مردناتوانم کرد
چکنم؟بعداو, توانم مرد
هرپدرتکیه گاه فرزنداست
ناله بی اوچگونه سرکنم؟
اوبمن عمروزندگانی داد
ناتوان شد,مراتوان بخشید
پیرشد,تابمن جوانی داد
اوخداونددوم من بود
پدرم لحظه های آخرعمر
نگه خویش درنگاهم دوخت
بمن آن دیدگان مرگ زده
بیکی لحظه صد سخن آموخت
نگهش مات بود و گویا بود
واپسین لحظه با نگاهی گفت
وای عفریت مرگ پیدا شد
آه بدرود ای پسر بدرود
دور دور جدایی ما شد
ای پسر جان پدر ز دست تو رفت
نگه بی فروغ او میگفت
نور چشمان من خداحافظ
واپسین لحظه های دیدار است
پسرم جان من خداحافظ
تو بمان زندگی برای تو باد.
آفتاب منست بر لب بام
شمع عمرم رود بخاموشی
قصه ی تلخ زندگانی من
میرود در دل فراموشی
تو پدر را ز یاد خوش مبر.
چون پدر را به خاک بسپاری
باز گردی به جانب خانه
نیست بابا و لیک میشنوی
بانگ او را به صحن کاشانه
من چگونه دل ازتو بر گیرم
یاد باد ان زمان که شب همه شب
از برایت فسانه میخوانم
همره لای لای مادر تو
تا بخوابی ترانه میخواندم
وای ان عهدها گذشت گذشت
در جهانی که بس تماشا داشت
شد تمام این زمان سیاحت من
زندگی بجز ملال نبود
مرگ من هست عین راحت من
زندگانی ما پس از مرگ است
همره ناله های ارامم
خستگی از تنم فرو ریزد
واپسین ناله های خسته ی من
بانگ شادیست که از جگر خیزد
پسرم اشک غم چه میریزی؟
پسرم اشک گرم را بگذار
در دل کلبه های سرد فشان
از رخ کودکان خاک نشین
با همین سیل اشک گرد فشان
حق پرستی به خدمت خلق است
پسرم دوستدار مادر باش
او برای تو یادگار منست
همچو جان پدر عزیز دارش
کو چراغ شبان تا منست
غافل از حال او مباش مباش
مادرت گوهری گران قدر است
بانگ بر او مزن گهر مشکن
دل من بشکند ز ازارش
جان بابا دل پدر مشکن
هیچکس نازنین چو مادر نیست.
زندگی پای تا سر افسانه است
مادر دهر قصه پرداز است
عمر ما و تو قصه ای تلخ است
تلخ انجام و تلخ اغاز است
قصه ای ناشنیدنش خوشتر
بسته شد دفتر حیات پدر
دیگر این داستان به سر امد
قصه ی ما بسر رسید و کنون
نوبت قصه ی پسر امد
قصه ی عمر تو بسر نرسد.
وای.....صدوای....اختربختم
پدرم آن صفای جانم مرد
مرگ آن مردناتوانم کرد
چکنم؟بعداو, توانم مرد
هرپدرتکیه گاه فرزنداست
ناله بی اوچگونه سرکنم؟
اوبمن عمروزندگانی داد
ناتوان شد,مراتوان بخشید
پیرشد,تابمن جوانی داد
اوخداونددوم من بود
پدرم لحظه های آخرعمر
نگه خویش درنگاهم دوخت
بمن آن دیدگان مرگ زده
بیکی لحظه صد سخن آموخت
نگهش مات بود و گویا بود
واپسین لحظه با نگاهی گفت
وای عفریت مرگ پیدا شد
آه بدرود ای پسر بدرود
دور دور جدایی ما شد
ای پسر جان پدر ز دست تو رفت
نگه بی فروغ او میگفت
نور چشمان من خداحافظ
واپسین لحظه های دیدار است
پسرم جان من خداحافظ
تو بمان زندگی برای تو باد.
آفتاب منست بر لب بام
شمع عمرم رود بخاموشی
قصه ی تلخ زندگانی من
میرود در دل فراموشی
تو پدر را ز یاد خوش مبر.
چون پدر را به خاک بسپاری
باز گردی به جانب خانه
نیست بابا و لیک میشنوی
بانگ او را به صحن کاشانه
من چگونه دل ازتو بر گیرم
یاد باد ان زمان که شب همه شب
از برایت فسانه میخوانم
همره لای لای مادر تو
تا بخوابی ترانه میخواندم
وای ان عهدها گذشت گذشت
در جهانی که بس تماشا داشت
شد تمام این زمان سیاحت من
زندگی بجز ملال نبود
مرگ من هست عین راحت من
زندگانی ما پس از مرگ است
همره ناله های ارامم
خستگی از تنم فرو ریزد
واپسین ناله های خسته ی من
بانگ شادیست که از جگر خیزد
پسرم اشک غم چه میریزی؟
پسرم اشک گرم را بگذار
در دل کلبه های سرد فشان
از رخ کودکان خاک نشین
با همین سیل اشک گرد فشان
حق پرستی به خدمت خلق است
پسرم دوستدار مادر باش
او برای تو یادگار منست
همچو جان پدر عزیز دارش
کو چراغ شبان تا منست
غافل از حال او مباش مباش
مادرت گوهری گران قدر است
بانگ بر او مزن گهر مشکن
دل من بشکند ز ازارش
جان بابا دل پدر مشکن
هیچکس نازنین چو مادر نیست.
زندگی پای تا سر افسانه است
مادر دهر قصه پرداز است
عمر ما و تو قصه ای تلخ است
تلخ انجام و تلخ اغاز است
قصه ای ناشنیدنش خوشتر
بسته شد دفتر حیات پدر
دیگر این داستان به سر امد
قصه ی ما بسر رسید و کنون
نوبت قصه ی پسر امد
قصه ی عمر تو بسر نرسد.
- ۸.۹k
- ۱۵ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط