و اشک زلال و پاک از گوشهٔ چشمش دمید و در حالی که داشت از

و اشک زلال و پاک از گوشهٔ چشمش دمید و در حالی که داشت از من روی برمیگرداند گفت:__لازم نیست حرفی بزنی.من همه چیز را میدانم .همه میدانند که تو ناچاری تن به خواست پدرت بدهی و میدانم که آمده‌ای تا برای همیشه داغ عشق را روی قلبم بکاری.در آن غروب غمگین خورشید هم در غم ما گریه میکرد.کوهستان زانوی غم بغل کرده بودو انگار در عزای عشق ما ماتم گرفته بودند.صحرا ب طرف اسبش رفت.پا در رکاب گذاشت و بر روی آن پرید.وقتی روی اسبش نشست با نگاهی مثل نگاه اول در چشمانم خیره شد.و با لحنی که  هیچ غروری در ان نبود گفت:___روزی که تو را دیدم از همان لحظه اول فهمیدم که میتوانم تورا اسیر و در بند عشق خود کنم  راستش خودم هم دل از کف داده بودم.میخواستم در مقابل توجه تو تظاهر به بی توجهی کنم تا آزارت بدهم ولی دیگر خسته شدم چون عاشقت شده بودم و بعد فهمیدم که نمیتوانم تورا فراموشکنم .غرور را کنار گذاشتم و به این دل سپردگی اعتراف کردم.حالا همان احساس،احساس دلبستگی به تو ذره ذرهٔ وجودم را آب میکند.و تو گناهی نداری .گمان کن که من هرگز وجود نداشتم و ندارم.او این حرفها را زد و به تندی از من دور شد.دیگر یارای ایستادن نداشتم.به زچر و زحمت خودم را به اسبم رساندم.و به طرف خانه راهی شدم.غافل از اینکه سرنوشت در خانه به انتظارم نشسته بود،آنهم چه سرنوشتی....!!!  آری همان شب من و مرجان رسما زن و شوهر شدیم و آن روز شوم بالاخره به پایان رسید.
دیدگاه ها (۱)

صبح دوباره حس عجیبی مرا بسوی قله سنگ میکشانید دوباره عطر (صح...

تقدیم ب رضا جون😉

و حالا تنها یک راه داشتم و آن فراموش کردن صحرا برای همیشه بو...

و در سویی دیگر صحرا ب انتظار نشسته بود منتظر بود که بسراغش ب...

اسم: آوایِ عشق در پسِ سکوتپارت سوم«پایانی» شش ماه بعد. خانه‌...

پارت ۲ویو ات:ماشین متوقف شد. فضای بیرون یه عمارتِ سنگی و بزر...

عاشقانه های شبنم

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ویکم: آتشی که در تنم افتاد---از مهمان...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 228♡⁠。⁠)⁩با دل ...

🔴 حکایت پند آموز (‍عاقبت رباخواري)آقا سید مهدی کشفی که از یا...

FORCED LOVEPart: 20[سه ساعت بعد]ماشینم را در خیابانی خلوت پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط