پارت ۱۵

پارت ۱۵


خدمتکار ها با سینی های دارویشان از سر راه کنار میرفتند.
قصر توی سکوت عجیبی فرو رفته بود. حتی ساکورا که بیشتر مواقع توی راهروهای قصر قدم میزد، حالا حضور نداشت.
تنها صدایی که شنیده میشد، صدای کفش های واکس خورده و گران قیمت اوروچیمارو بود.
سر آستین هایش را مرتب کرد و دست به سینه ایستاد، از گوشه ی چشم باریکش به ندیمه اشاره کرد که در را باز کند.
"عالیجناب، اوروچیمارو ساما درخواست ورود دارن."
ندیمه از پشت در گقت و چند بار بند انگشت هایش را به در زد.
صدای سرفه مانندی از پشت در گفت:"بیا تو دیگه حرومی."
پوزخندی روی لب های اوروچیمارو نشست.
ساسکه ی همیشگی. البته که حتی در بستر بیماری هم از زبان تندش نمیگذشت. اوروچیمارو این ویژگی او را دوست نداشت-ان را میپرستید.
Or:"تو همینجا بمون."
او به ندیمه گفت و بعد در اتاق وسیع را باز کرد.
بعد از اینکه وارد شد، در را پشت سرش بست:"هوم...چه خبر ساسکه؟ میبینم که مثل ایتاچی شدی."
ساسکه سرفه کرد. چند تا از تار موهایش روی پیشانی عرق کرده اش چسبیده بودند. اوروچیمارو میتوانست گودی تیره ی زیر چشم های ساسکه را ترجیح دهد.
و طوری که رنگش پریده بود.
Or:"من میتونم درمانت کنم، ولی یه بهایی داره‌."
ساسکه سریع سرش را چرخاند، چشم غره ی بدی به اوروچیمارو رفت:"همین که داری تو قصر من زندگی میکنی...همین که خاندان من...تا الان بهت اجازه ی زندگی دادن...بهای کافی برات نیست؟!"
چند کلمه ی اخر را داد زد، حتی اگر سرفه داشت او را میکشت.
اوروچیمارو قدم زد تا بالای سر او:"گستاخانه. بی ادب نباش ساسکه تو خیلی کوچیک تری."
ساسکه طوری لب هایش را جمع کرد که انگار میخواست آب دهانش را توی صورت اوروچیمارو بیندازد:"گور بابات."
اوروچیمارو دستش را دراز کرد
انگشت های کشیده و سردش پوست ساسکه را لمس کردند
کمی بعد، دور گلوی او پیچیدند:"میدونی که میتونم کارتو همینجا تموم کنم."
کمی گلوی ساسکه را فشار داد، هوا تنگ شد. سرفه نفس تنگی گرما همه باعث زحمت ساسکه بودند.
اوروچیمارو خم شد:"ایتاچی کجاست؟ ناکجا اباد. بابا مامانت کجان؟ حتی توی این دنیا نیستن. بعد از مرگت، من صددرصد میشم جانشین."
چشم های ساسکه با کینه برق زد:"ندیمه راست میگفت...توی لعنتی...دنبال تاج و تختی."
اوروچیمارو پوزخند شیطانی ای زد، حیله گرانه:"اوه البته که هستم."
و وقتی انگشت هایش دور گلوی ساسکه خم شدند تا واقعا او را خفه کند؟ مشتی محکم روی در کوبیده شد.

Ts:"درو وا کنین بینم ایسگا گرفتین مارو؟"

اوروچیمارو خشک شد. اوه، چه صدایی.
زنانه، قاطع، محکم.
سوناده.
فقط همان اسم میتوانست توی ذهن اوروچیمارو بپیچد. بهترین پزشک، بهترین درمان درد.

Ts:"مگه نمیگم وا کنین. یکار نکنین با مشت بیام تو اتاقا."
و بعد قفل در چرخید، مشخص بود ندیمه بازش کرده.
اوروچیمارو سریع ساسکه را ول کرد، کاملا خونسرد کنار تخت ایستاد.
سوناده وارد اتاق شد، و با اوروچیمارو چشم تو چشم شد‌
دو سه ثانیه گذشت و بعد، سوناده اخم کرد:"اینجا چیکار میکنی؟"
Or:"من باید اینو از تو بپرسم. رابطه ی سرزمین اوچیها با اوزوماکی قطعه."
ولی بعد ساسکه با همان صدای خش دار داد زد:"این مارمولکو از تو...اتاق من ببرید بیرون!"
دیدگاه ها (۹)

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

پارت ۱۴جیرایا لم داده بود روی صندلی همیشگی اش، یک دونات نیمه...

بقیش (خارو مادر ویسگون...)●لباس کاکاشی، بین ارنج و پهلوی اوب...

پارت ۱۴نیمه های شب، جایی که فقط نور نقره ای و ضعیف ستاره ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط