داشتیم تو پاساژ دور می زدیم

داشتیم تو پاساژ دور می زدیم
دیدیم مادر دختره چنان با مشت زد تو کمرش
دختره با پشتک و وارو از پله ها افتاد
و با دماغ کف آسفالت کشیده شد
جفت پاهاش رفتن تو کلیه هاش روده بزرگش باروده کوچیکش پیچ خورد
رفتم به مادره گفتم
چرا می زنیش ؟؟؟
هن!!؟؟
مادره گفت صد بار بهش گفتم قوز نکن!

والاا دمش گرم عجب مادر بوداااااااااااا
دیدگاه ها (۴)

داشتیم تو پاساژ دور می زدیم دیدیم مادر دختره چنان با مشت زد ...

داشتیم تو پاساژ دور می زدیمدیدیم مادر دختره چنان با مشت زد ت...

داشتیم تو پاساژ دور می زدیمدیدیم مادر دختره چنان با مشت زد ت...

مامان

داشتیم تو پاساژ دور می زدیمدیدیم مادر دختره چنان با مشت زد ت...

داشتیم تو پاساژ با مامانم دور می زدیم دیدیم مادر دختره چنان...

داستان قسمت ممنوعه باب اسفنجی

عشق خشن من ❤️ پارت 58

#آشنایی_غیر_منتظرهپارت #دوازدهبه سمت مرد قوی هیکل حجوم آورد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط