بزرگ شدیم و فهمیدیم که دوا آب میوه نبود

بزرگ شدیم و فهمیدیم که دوا، آب میوه نبود.
بزرگ شدیم و فهمیدیم که پدر همیشه با دستان پر باز نخواهد گشت آنطور که مادر گفته بود.
بزرگ شدیم و فهمیدیم که چیزهای ترسناک تر از تاریکی هم هست!
بزرگ شدیم به اندازه ای که فهمیدیم پشت هر خنده ی مادر هزار گریه بود و پشت هر قدرت پدر یک بیماری نهفته!
بزرگ شدیم و فهمیدیم که مشکلات ما دیگر در حد یک بازی کودکانه نیست!
و دیگر دستهای ما را برای عبور از جاده نخواهند گرفت!
بزرگ تر که شدیم، فهمیدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم؛ بلکه والدین ما هم همراه با ما بزرگ شده اند و چیزی نمانده که بروند! شاید هم رفته باشند...!
خیلی بزرگ شدیم تا فهمیدیم که دلیل چین و چروک صورت مادر و پدر نگرانی از آینده ما بود.
خیلی بزرگ شدیم تا فهمیدیم سخت گیری مادر عشق بود،
غضبش عشق بود،
و تنبیه اش عشق...
و خیلی بزرگتر شدیم تا فهمیدیم زیباتر از لبخند پدر، انحنای قامت اوست!
دیدگاه ها (۴)

" قهر ، قهر ، تا روزِ قیامت ..."این زیباترین دروغِ کودکی های...

برایت ستاره ای لا به لای کلمه هایم می گذارم وروانه می کنم سو...

در هیاهوی زندگی دریافتم چه بسیار دویدن‌ها که فقط پاهایم را ا...

تویی بهانه‌ی یک عمر، بی بهانگی‌ام و عاشقانه‌ترین حسرت زنانگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط