به نام او که همدمی است برای تنهایان

به نام او که همدمی است برای تنهایان
نام رمان: دفتر خاطرات آتش
نویسنده:Z.t
ژانر: تراژدی
خلاصه:
چَشم دوخته بر دفتر خاطرات. اشک در چشمانش حلقه می زند. می
خواند و می خندد و می گرید!
نوشته هایش بوی درد می دهند؛ بوی گس مرگ!
ورق می زند خاطرات تلخ زندگیِ آتش دوست داشتنی اش را
او هنوز در خاطر دارد، تازیانه هایی که بر تن آتشش خورده بود
را. هوای نبودنش سرد است!
پیشنهاد ما
رمان آرزوهای مرده | niloufar70 کاربر انجمن نودوهشتیا
رمان شهر جنون زده| اعظم شاهپوری کاربر انجمن نودهشتیا
قلم بر دست می گیرد و با نقطه سر خط، زندگی ناتمام آتش
اش را پایان می دهد!
مقدمه:
من دخترم
دختری که خیلیا میگن متفاوته.
میگن فرق می کنه و مثل بقیه نیست. میگن خیلی می خنده
و غم و غصه نداره.
اما من… من مثل بقیه ام.
درست مثل بقیه، تظاهر به چیزی که نیستم می کنم.
من فقط بازی می کنم.
من نقش یه آدم بی خیال و شاد و سرخوش رو بازی می کنم. من نقش
یه آدم بی غم و غصه رو بازی می کنم.
البته این نقش فقط برای روزاست ولی شبا،وقتی دیگه بیننده ای
ندارم، ماسکم رو از روی صورتم بر می دارم و به دیوار آویزونش می کنم
و با غم بزرگی، به لبخندی که ماسک بهم می زنه چشم می دوزم و با
خودم فکر می کنم؛ کاش این لبخند واقعی بود.
آره! کاش لبخندی که روزا به بقیه می زنم، واقعی بود…
((ماهان))
باز وقت ملاقات شد و با عاطفه رفتیم تا به آتش سر بزنیم.
رفتیم تو اتاقش که طبق معمول، با اون ماسک اکسیژنی که رو دهن و بینیش بود، باز داشت کتاب می خوند و حواسش به هیچ جا و هیچ چیز نبود و تو دنیای کتاب غرق شده بود.
رفتم کنارش و بلند گفتم: پخ!
بدبخت سه متر پرید هوا و سکته کرد.
از خنده افتادم رو صندلی کنارش و اون هم فقط بهم چشم غره رفت
آتش_حیف زورم بهت نمی رسه، وگرنه به فنات می دادم!
لبخندی زدم
من_همون دیگه! خوبه که زورت بهم نمی رسه! خخ
دو تایی با عاطفه اون قدر مسخره بازی درآوردیم و دیوونه بازی کردیم و آتش رو خندوندیم که دیگه از خنده، نای بلند شدن نداشتیم.
یه کم سکوت کردیم و من هم به آتش زل زدم.
دوباره داشت از غذا و تنقلات و اینکه ترجیح می ده یه چاق خوشحال باشه تا یک لاغر افسرده، حرف می زد.



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%aa%d8%b4-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

در مورد دوتا دختره که تو لواسون زندگی میکنن و دانشگاه تهران ...

نام رمان: باران پاییزینام نویسنده: فرزانه فرجیژانر: غمگین، ا...

فکرش و نمی کردم یک روز تنهای تنها باید بیام اینجا تا با بابا...

خلاصه‌ای از رمان:من برمی‌گردم ماجرای واقعی زندگی زنی به‌نام ...

سلام. من چیز های عجیبی میبینم . همه بهم میگن که (دروغگو !روح...

اگر خیال کردین که جریان ماسونی اصلاحات لحظه ای از " خطوط قرم...

۲-

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط