Part
Part ②
دو هفته از اون روز تلخ توی کافه گذشته بود. آت تمام این مدت رو توی خونه مونده بود و سعی میکرد با خودش کنار بیاد. نمیتونست بفهمه چرا شوگا این کار رو باهاش کرد. مگه اون چه گناهی کرده بود؟
دوستاش بارها بهش اصرار کرده بودن که از خونه بیرون بیاد و کمی تفریح کنه، اما آت حوصلهی هیچکس رو نداشت. دلش میخواست فقط تنها باشه و به این فکر کنه که چطوری میتونه زندگیش رو دوباره از نو بسازه.
بالاخره یه روز، بهترین دوستش، سورا، با یه اصرار عجیب و غریب ازش خواست که باهاش به یه مهمونی بره. سورا میگفت این مهمونی خیلی مهمه و آت باید حتماً باهاش باشه. آت اولش مقاومت کرد، اما وقتی دید سورا چقدر ناراحته، قبول کرد که باهاش بره.
شب مهمونی، آت یه لباس مشکی ساده پوشید و موهاش رو باز گذاشت. سعی کرد یه لبخند مصنوعی روی لبهاش بیاره و وانمود کنه که حالش خوبه.
وقتی به محل مهمونی رسیدن، آت از دیدن جمعیت زیاد و فضای پر زرق و برق اونجا شوکه شد. یه مهمونی بزرگ توی یه ویلای مجلل بود. صدای موسیقی بلند بود و همه داشتن میرقصیدن و خوش میگذروندن.
سورا دست آت رو گرفت و به سمت جمعیت کشوند. آت سعی کرد همراهیش کنه، اما حس میکرد یه وزنه سنگین به پاش بستن.
بعد از کمی گشت و گذار توی مهمونی، سورا آت رو به دوستاش معرفی کرد. همه خیلی گرم و صمیمی بودن و سعی میکردن با آت صحبت کنن. آت هم سعی میکرد باهاشون همراهی کنه، اما ذهنش درگیر شوگا بود.
یه دفعه، چشمش به شوگا افتاد. شوگا هم توی مهمونی بود. با یه دختر دیگه داشت میخندید و صحبت میکرد. آت حس کرد یه خنجر توی قلبش فرو کردن.
شوگا هم آت رو دید. نگاهشون برای چند لحظه توی هم گره خورد. آت میتونست یه پوزخند محو روی لبهای شوگا ببینه.
آت نمیتونست تحمل کنه. میخواست از اونجا فرار کنه. اما قبل از اینکه بتونه حرکتی بکنه، شوگا به سمتش اومد.
شوگا با یه لحن تمسخرآمیز گفت: "اوه، سلام آت. فکر نمیکردم اینجا ببینمت."
آت سعی کرد خودش رو کنترل کنه. "منم همینطور."
شوگا یه نگاه به لباس آت انداخت و گفت: "چه لباس سادهای. فکر کنم برای یه مهمونی اینقدرها هم مناسب نباشه، درسته؟"
آت دیگه نتونست تحمل کنه. "به تو هیچ ربطی نداره که من چی میپوشم."
شوگا یه قدم به آت نزدیکتر شد و با یه لحن تهدیدآمیز گفت: "مطمئنی؟"
آت داشت از عصبانیت منفجر میشد. "از جلوی چشمام دور شو."
شوگا یه پوزخند زد و گفت: "نه، فکر نکنم."
بعد یه دفعه، دستش رو بالا برد و با تمام قدرت به صورت آت سیلی زد.
صدای سیلی توی سکوت لحظهای مهمونی پیچید. همه به سمت آت و شوگا برگشتن.
آت که از شدت ضربه گیج شده بود، روی زمین افتاد. صورتش میسوخت و چشماش پر از اشک شده بود.
دو هفته از اون روز تلخ توی کافه گذشته بود. آت تمام این مدت رو توی خونه مونده بود و سعی میکرد با خودش کنار بیاد. نمیتونست بفهمه چرا شوگا این کار رو باهاش کرد. مگه اون چه گناهی کرده بود؟
دوستاش بارها بهش اصرار کرده بودن که از خونه بیرون بیاد و کمی تفریح کنه، اما آت حوصلهی هیچکس رو نداشت. دلش میخواست فقط تنها باشه و به این فکر کنه که چطوری میتونه زندگیش رو دوباره از نو بسازه.
بالاخره یه روز، بهترین دوستش، سورا، با یه اصرار عجیب و غریب ازش خواست که باهاش به یه مهمونی بره. سورا میگفت این مهمونی خیلی مهمه و آت باید حتماً باهاش باشه. آت اولش مقاومت کرد، اما وقتی دید سورا چقدر ناراحته، قبول کرد که باهاش بره.
شب مهمونی، آت یه لباس مشکی ساده پوشید و موهاش رو باز گذاشت. سعی کرد یه لبخند مصنوعی روی لبهاش بیاره و وانمود کنه که حالش خوبه.
وقتی به محل مهمونی رسیدن، آت از دیدن جمعیت زیاد و فضای پر زرق و برق اونجا شوکه شد. یه مهمونی بزرگ توی یه ویلای مجلل بود. صدای موسیقی بلند بود و همه داشتن میرقصیدن و خوش میگذروندن.
سورا دست آت رو گرفت و به سمت جمعیت کشوند. آت سعی کرد همراهیش کنه، اما حس میکرد یه وزنه سنگین به پاش بستن.
بعد از کمی گشت و گذار توی مهمونی، سورا آت رو به دوستاش معرفی کرد. همه خیلی گرم و صمیمی بودن و سعی میکردن با آت صحبت کنن. آت هم سعی میکرد باهاشون همراهی کنه، اما ذهنش درگیر شوگا بود.
یه دفعه، چشمش به شوگا افتاد. شوگا هم توی مهمونی بود. با یه دختر دیگه داشت میخندید و صحبت میکرد. آت حس کرد یه خنجر توی قلبش فرو کردن.
شوگا هم آت رو دید. نگاهشون برای چند لحظه توی هم گره خورد. آت میتونست یه پوزخند محو روی لبهای شوگا ببینه.
آت نمیتونست تحمل کنه. میخواست از اونجا فرار کنه. اما قبل از اینکه بتونه حرکتی بکنه، شوگا به سمتش اومد.
شوگا با یه لحن تمسخرآمیز گفت: "اوه، سلام آت. فکر نمیکردم اینجا ببینمت."
آت سعی کرد خودش رو کنترل کنه. "منم همینطور."
شوگا یه نگاه به لباس آت انداخت و گفت: "چه لباس سادهای. فکر کنم برای یه مهمونی اینقدرها هم مناسب نباشه، درسته؟"
آت دیگه نتونست تحمل کنه. "به تو هیچ ربطی نداره که من چی میپوشم."
شوگا یه قدم به آت نزدیکتر شد و با یه لحن تهدیدآمیز گفت: "مطمئنی؟"
آت داشت از عصبانیت منفجر میشد. "از جلوی چشمام دور شو."
شوگا یه پوزخند زد و گفت: "نه، فکر نکنم."
بعد یه دفعه، دستش رو بالا برد و با تمام قدرت به صورت آت سیلی زد.
صدای سیلی توی سکوت لحظهای مهمونی پیچید. همه به سمت آت و شوگا برگشتن.
آت که از شدت ضربه گیج شده بود، روی زمین افتاد. صورتش میسوخت و چشماش پر از اشک شده بود.
- ۲.۹k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط