باران گرفته ، باز دلم گشته بیقرار

باران گرفته ، باز دلم گشته بیقرار
دردت اشاره کرده به چشمم « کمی ببار»

می خواستم غزل بسرایم در این هوا
با واژه های خیس ، غم و دردِ انتظار

اینبار خواستی به خیالم سفر کنی
حتما برای قافیه ها چتر هم بیار

فرقی نمی کند که در آنسوی جنگلی
یا روی ماسه یا وسطِ دشت و لاله زار

اینجا ، درونِ کلبه ی تنهایی منی
ای تک سوارِ فاتحِ قلبم ، بزرگوار

بغضم ، ردیفِ آخر این گفتگو ، شکست
مهمانِ چشمهای تو هستم ، تو هم ببار
دیدگاه ها (۴)

ناز کن زیبا نگارم ، تا خریدارت منم،،،دل ببازم در قمارت، دوست...

هزار شب نشسته ام به پای چشم های تو رها نمی کند مرا هوای چشم ...

خسته ام؛اما بخواهی تکیه گاهت میشوم بین تنهایی آدم ها پناهت م...

همدم یار شدن دیده تر می خواهد پیر میخانه شدن اشک سحر می خواه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط