اربابسالار

#ارباب‌سالار🌸🔗
#پارت29

مامان که فهمید واقعا خسته ام سری تکون داد و گفت:

-حداقل یه سیب بردار بخور، وگرنه دلم میمونه!!!

به سمت حوض رفتم و یه دونه سیب از داخل آب برداشتم و به زور گاز بزرگی بهش زدم و گفتم:

+خوب شد؟!

چیزی نگفت و فقط به یه لبخند اکتفا کرد که با تمام سرعت خودمو به اتاقم رسوندم و افتادم روی تخت و کپه ی مرگمو گذاشتم...

++++++++++++++++

صبح با شنیدن صدای مرغ و خروس ها چشمام و باز کردم!!!

آفتاب مستقیم به چشمام برخورد میکرد که دستمو جلوی چشمام گرفتم و سر جام نشستم!!!

خمیازه ای کشیدم و پتورو از رو خودم کنار کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم و با خودم گفتم: آخیش عجب خوابی کردما!!!
چقدر خسته بودم!!

از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون که کل خانواده تو پذیرایی بودن جز خجسته!!!

جمشید اخماش توهم بود و به زمین زل زده بود و عمادم هرچند لحظه یبار پوفی میکشید و  آستین لباساشو بالا تر میبرد...

همونطور که داشتم موهای ژولیدم و میبستم آروم گفتم:

+سلام!!

هیچکدوم جواب سلاممو ندادن که به مامان نگاه کردم که لبشو به دندون گرفت و اشاره کرد برم بیرون!!!

بهت زده شونه ای بالا انداختم و اومدم برم دست و صورتمو بشورم که جمشید عصبی گفت:

-کجا؟!
دیدگاه ها (۰)

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت30برگشتم سمتش و گفتم:+برم دست و صورتمو بش...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت31عماد خنده کنان گفت:-چقد که تو پرویی دخت...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت28بدون اینکه چیزی بگم فقط برگشتم نگاهش کر...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت27اخمام تو هم رفت و گفتم:+چی داری میگی؟!-...

همیشگی من

همیشگی من

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۲۸احساس درد تمام قلب و وجودم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط