خیلی باید بگذره تا بفهمی

خیلی باید بگذره تا بفهمی
من خیلی فرق داشتم با مونث هایِ دور و برت...
من برای داشتنت
از احســاسم
غــرورم
زندگیــم مایه گذاشتم
نه از تنــم...
من فرق داشتم با مونث هایِ دور و برت...
من نمیــتونستم
هرشب تا سپیده ی صبح باهات تو خیابــون پرسه بزنم
چون
یه مادرِ دل نگــرون داشتمُ
یه پدرِ غیرتی...
چون"خــانواده" داشتم....
 فرق داشتم با عروسک هایِ عملیِ دورُ برت...
 مــن ساده بــودم
تو احساســم
تو ظاهرم
تو قلبــم....
اما انگار
پروتز گونه ها و آبیِ آسمونیِ قلابیِ چشم هایِ اون ها....
برقِ چشم هایِ سیاهِ منُ از چشمِت انداخــت....
ولی...
خیلی باید بگذره تا بفهمــی
من
فرق داشــتم....
با مونث هایِ دورُ برِت....
دیدگاه ها (۱)

the first lie

رومان قطره قرمز (پارت 6)

★彡   Part 17 彡★ صبح، با برخورد مستقیم نور خورشید از خواب بید...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۲ *رویا*اون خیلی جذابه ؟ اره خیل...

پارت ۳۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط